اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

بیست و نهم

یک هفته استراحت دادن به خودم هم تمام شد. امروز دوباره باید بنشینم زبان بخوانم، درس‌هایم را مرور کنم و کارهایی را که قول دادم انجام بدهم، انجام دهم. اما هنوز خلقم بالا نیامده و هیچ انگیزه‌ای نه برای زبان خواندن و نه برای هیچ کار دیگری دارم. اضطراب اجازه نمی‌دهد سر کاری بروم. فقط جاهایی دوست دارم باشم که به چیزی فکر نکنم، کسی عملی از من نخواهد و به دردسر نیفتم. امروز ایران تعطیل است، پس تراپی من هم برگزار نمی‌شود. حتی دستم نمی‌رود به تراپیستم پیام بدهم یک روز جایگزین برایم بگذارد. غیر از نارسیسیته‌ای که برای نه شنیدن دارم، آن به زحمت افتادی دیگری هم پس ذهنم هست که مگر من چه ارزشی دارم که تراپیستم بخواهد به خاطر من برنامه‌اش را جابه‌جا کند.

از این که می‌دانم و نمی‌توانم عملی انجام دهم، متنفرم. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد