زندگی واقعا عجیب شده است. روزها و شبها گوش به زنگ صدای جنگنده و بمبم. تا سرم را روی بالشت میگذارم صدایی مثل صدای چرخش جنگندهها در گوشم میپیچد. الان هم یکهو توهم زدم که صدای جنگنده میآید. صدایی نبود. از آن روزی که صدای سوت راکت را شنیدیم و در چند قدمی خانهمان منفجر شد، حال دیگری را تجربه میکنم. خسارتی به حانه و خودمان وارد نیامد، اما خیابانمان زیر و رو شد. خیلی عجیب است. اینکه من، ما داریم چنین چیزی را تجربه میکنیم، خیلی عجیب است. هر روز در انتظار اتفاق جدیدی هستیم و وای از آن روزی که همه این بمبها و خرابیها و کشته شدنها برایمان عادی شود. چند شب پیش چشمهایم از خواب میسوخت و صدای جنگنده و بمب از دور میشنیدم، خوابیدم. انگار دیگر برایم فرق نمیکرد روی سر من هم خراب میشود یا نه. برایم چیزی بود که نمیشود جلویش را گرفت، پس بخواب! دو سه روز است که از فضای فقط خوابیدن در آمدهام. بالاخره توانستم لپتاپ را روشن کنم، بیایم توی وبلاگ، نظرات را تایید کنم و شروع کنم به تایپ کردن. باید به پیش باشم. اما میدانم این «باید» خیلی جوابگو نیست. امروز هم به لطف پریود شدن و روزه نگرفتن کمی سرحالترم، بعدش چه؟
دقیقا روانم مثل همین چند خط است. یک لحظه رو به جلو، یک لحظه بیخیال زندگی کردن. میدانم طبیعی است، اما در همتنیدگی رخوت و ترس فرساینده است. کاش آرامش و آبادی و آبادانی به کشورم برگردد.
چه روزهایی است. چه روزهایی... باورم نمیشود چنین چیزهایی داریم از سر میگذرانیم. من فعلا زندهام. امیدوارم شما هم سالم باشید در کنار خانوادههایتان.
آمدهام خانه پدر و مادرم. ترسی ندارم. از مرگ ترسی ندارم. اما از آوارگی و مجروح شدن میترسم. از از دست دادن عزیزانم میترسم. از نرسیدن به آرزوها و شکل دادن آرزوهای حداقلی نیز میترسم. اما امید هم دارم. دائما یکسان نباشد حال دوران هم پس ذهنم هست.
از خودتان خبر دهید. دلم میخواست این روزها روزنگاری داشتم، اما ترکیب روزه و جنگ ترکیب جالبی نیست. بیشتر دوست دارم بخوابم تا بنشینم پای لپتاپ. لپتاپم را دیروز از کیفم درآوردم. امیدوارم روزهای دیگر بیشتر بنویسم.
بالاخره آمدم خانه خودم. تازه رسیدم و هنوز برایم همه چیز جدید است. باید به خانه جدید عادت کنم. اینجا باید بشود مأمن و پناهم. اوضاع خندهداری است؛ همه در تب و تاب و استرس جن.گند و من در استرس و تب و تاب خو گرفتن با چیزی که شاید با بمبی از دست بدهم. شاید هم خودم از دست رفتم. واقعیتش اینقدر همه چیز برایم خالی از معناست و تهش به این میرسم که راه فراری نیست، اضطرابی هم جانم را نمیگیرد. چند وقت پیش عکسی دیدم از دختری در رفح که قبل از ماجرای 7اکتبر عکس شیکی از خودش انداخته بود. به تازگی هم عکس دیگری که در اردوگاهی در چادری نشسته بود. زنده بود و مجبور به ادامه دادن. برای من هم همین است؛ اگر زنده ماندم باید ادامه بدهم، اگر نه که حداقل برای خودم شانس آوردم.
پنجشنبه عین عزیزم را در فرودگاه امام بدرقه کردم. آن روزی که من در فرودگاه شهرم میخواستم هزاران کیلومتر از ایران دور شوم با هق هق در آغوشم گرفت و گفت پشت و پناهم را از دست میدهم، بدون تو چه کنم؟ نمیفهمیدم چه میگوید. اما این روزها پشتم خالی شده است. عین برایم مثل خواهر بزرگتری بود که همه جا دستم را گرفته بود و بلندم کرده بود. از روزی که وارد دبیرستان شدم و توی صف سالبالاییها پیدایش کردم تا یک روز قبل از رفتنش که آمد خانهام و کنار هم بودیم. بیست سال دوستی چیز کمی نیست. عین مثل خانواده است برای من. مثل نه، خود خانواده است. خیلی دوستش دارم و حالم را همیشه خوب میکند. من همیشه آن دختر خجالتی بودم که پشت سر او پناه میگرفتم. به این فکر میکنم اگر او نبود من اصلا وارد این فضاهای دوستی که دارم میشدم؟ این همه آشنا که دارم، این همه سرمایه اجتماعی با شخصیت من خیلی نمیخواند. من که از وارد شدن به هر جمع جدیدی اضطراب شدید میگرفتم اگر او نبود چه میکردم؟ الان که او نیست از همه دوری میکنم؟ شاید. شاید اثرش آنقدر بوده است که حالا بتوانم روی پای خودم بایستم. نمیدانم. با اینکه خیلی خوشحالم از رفتنش، چون میدانم روزهای بهتری در پیش رو دارد و حیفم میآید چنین پتانسیلی در این بلبشو نادیده گرفته شود، اما غم سنگینی هم دارم. دو احساس خیلی قویای را تجربه میکنم. امیدم برای او خیلی پررنگ است. این امید غمم را تلطیف میکند. خوشحالم که چنین دوستیای را تجربه کردم و میکنم.
پنجشنبه رفتم یکی از جاهایی که میم کار میکند. خودش گفت بروم. فکر میکردم تنهاست، اما نبود. کلی آدم دیگر هم آنجا بودند. از بودن آن آدمها مضطرب شدم. چندبار میم گفت مثل همیشه نیستی. یک بار گفت انگار حرف نگفته داری و من نمیتوانستم خودم را اسکن کنم و ببینم چطورم. گفتم که از بودن آدمها خجالتزده شدهام، اما برخلاف همیشه که او هم در این موارد مضطرب میشد خیلی راحت برخورد کرد. کل دفتر را نشانم داد. بغلم کرد. بوسیدم و چندبار ابراز دلتنگی کرد. بعد هم گلدانی آورد که دو دسته گل نرگس در آن بود. گفت یکی برای توست و یکی برای مادرم. اضطرابم چندبرابر شد. هرچه میخواستم در حال باشم و لذت ببرم نمیتوانستم. من دلم نمیخواهد قلبم برای کسی بریزد که بنا نیست تعهدی به او داشته باشم. دوست قدیمیاش که سالها پیش باهم خانهشان رفته بودیم هم آمد. من را نشانش داد و او هم ابراز آشنایی کرد. این واقعا برایم عجیب بود. او از اینکه هرکسی از ارتباط ما خبر داشته باشد واهمه داشت. حالا نزدیکترین دوستش بداند؟ نمیدانم.
البته که دل میخواهد که اینها را نشانه بداند، اما عقل میداند که الگوی همیشگی اصل است، نه حرکات هرازگاهی. باید برای این فرسایش عاطفی فکری کنم. خیلی زود.