-
صد و هفتاد و هفتم
پنجشنبه 23 فروردین 1403 09:45
نمیدانم اینجا نوشتم یا نه، ولی از کارم استعفا دادم. هنوز کامل کار را تحویل ندادهام، کسی را جای خودم معرفی کردم و گفتم تا زمانی که فرد معرفی شده جا گیر شود، میمانم. امیدوارم تا آخر هفتۀ دیگر جاگیر شود و من از اول اردیبهشت کامل از کار جدا شده باشم. البته که کارفرما گفته به عنوان مشاور بمانم، اما هنوز نمیدانم مدل...
-
صد و هفتاد و ششم
شنبه 18 فروردین 1403 16:18
بعد از آن که پست قبلی را نوشتم، دیدم میم پیام داده ببینمت. عکسی برایش فرستادم و عکسی فرستاد و حال و احوال کردیم. نیم ساعت بعدش پیام داد: چقدر قشنگی چقدر صورت مهربونی داری چقدر موهات قشنگه بعد مثل خری که تیتاب بهش دادند ذوق کردم و اشکها و بغضها رفت پایین. به همین سادگی. زخم را نمیبندد، اما درد را کم میکند. موقتی...
-
صد و هفتاد و پنجم
شنبه 18 فروردین 1403 11:21
این چند روز را خیلی به گریه گذراندم. یاد ماضییار میافتم. در مهمانیهای خانوادگی دنبال صدای خندههایش میگردم. با دوستانم که بیرون میروم چشم چشم میکنم که انگار بین آدمها او را پیدا کنم. دلم برای شور و شوقش تنگ شده است. دیشب با یکسری از بچههایی که تازه باهاشان آشنا شدم رفتیم شام، بعدش گفتند برویم شهربازی یکی از...
-
صد و هفتاد و چهارم
یکشنبه 12 فروردین 1403 10:12
مهمان عزیزم میم بود. هفته پیش همین موقع آمد شهر من و تا پنجشنبهاش در خانهام ماند. چند روز عجیبی بود. باور هر لحظهاش برایم سخت بود. از قبل استرس زیادی از آمدنش داشتم. نمیدانستم چه چیزی در انتظارم است. نمیدانستم چهار-پنج روز پیش هم ماندن به چه صورت پیش میرود. حوصله میکند یا نه. توی خودش فرو میرود یا نه. من چی؟...
-
صد و هفتاد و سوم
یکشنبه 5 فروردین 1403 10:39
نوروز و سال جدید هم آمد. چه بالا و پایینهایی داشت سال پیش. روزهای سختی را گذراندم. روزهای خوب و شیرین هم داشتم. رو به جلو بود اتفاقات. این برایم ارزشمند است. برای من سال بد و نحس معنا ندارد. روزهای خوب هستند و روزهای بد. همیشه همینطور بوده و است. پارسال سختیها و تلخیهایش بیشتر بود؛ اما وقتی فکر میکنم به روندی که...
-
صد و هفتاد و دوم
چهارشنبه 23 اسفند 1402 12:48
امروز صبح از خواب که بیدار شدم دیدم میم پیامی داده. از تصور در آغوش کشیدنم گفته بود. از لذتی که بودن در آغوش من و لمس کردنم دارد. از پیچوتاب بدن و حال خوبی که برایش دارد. خاص بودن پیام به این بود که نوشته بود لذت جنسی برایش در این همآغوشی کمرنگ است و بودن من و مهربانیام ماجرای اصلی است. برای اولینبار است که احساس...
-
صد و هفتاد و یکم
یکشنبه 20 اسفند 1402 12:10
برای من همیشه اینکه پارتنر آدم تا کجا میتواند در مسائلی که مربوط به جسم ماست نظر بدهد، مسئله بوده است؛ اینکه او میتواند او معترض شود که چطور «باید» باشم یا نباشم. خط قرمزی که داشتم همین «باید» است. طرف مقابل میتواند به من پیشنهاد دهد که فلانطور باشی بهتر است، اما اگر اجبار باشد، به نظرم جای پذیرفتن هیچ پیشنهادی...
-
صد و هفتادم
شنبه 19 اسفند 1402 11:31
دیروز پیش میم بودم. باورم نمیشد اینقدر بهم نزدیکیم و همدیگر را نوازش میکنیم. باورم نمیشد صورتش به صورت من چسبیده است. بالاخره در آغوش امن و گرمش جا گرفتم. پیاماسم، اضطرابم بالاست. کارهای آخرسال جمع نمیشود و دلم میخواهد فقط بخوابم بدون اینکه قلبم اینقدر سفت و محکم بتپد. یک هفته در سیستان و بلوچستان بودن و روستا...
-
صد و شصت و نهم
یکشنبه 6 اسفند 1402 11:15
جمعه از آن روزهایی بود که از خیلی قبل برایش استرس داشتم. از شب قبلش به میم پیام دادم فردا روز سختی است برای من. ایرادی ندارد روزم را با تو به اشتراک بگذارم؟ گفت نه چه ایرادی دارد؟ و من از پنج صبح که از خواب بیدار شدم شروع کردم به عکس فرستادن و گفتن احساسات لحظهایام. او هم با صبوری جوابم را از همان پنج صبح تا دو...
-
صد و شصت و هشتم
شنبه 28 بهمن 1402 11:54
پارسال این موقع آخرین عکسهای دونفریمان را باهم گرفتیم. دل کندن از ماضییار برایم سخت بود. دلم نمیخواست ساعت پرواز برسد. دلم میخواست ساعتها در بغلش میبودم و میماندم و سوار هیچ هواپیمایی نمیشدم. فکر نمیکردم آخرین دیدارمان بهعنوان زن و شوهر باشد. فکر میکردم دو سه ماه ایران میمانم و بعد برمیگردم کنارش. نه با...
-
صد و شصت و هفتم
سهشنبه 24 بهمن 1402 10:35
با اینکه زیر فشار زیادیام، اما دلم میخواهد کمی دربارۀ این روزها بنویسم. چیزی که تجربه میکنم جدید است. دیروز تولد میم بود و برایش تیشرتی از جاجرود خریدم. تا ساعت 9 شب منتظر ماندم ببینم حرفی میزند یا نه؟ دیدم نه پیامی داده نه زنگی زده. پیام دادم خانهای؟ گفت آره. گفتم چیزی برایت نیامده؟ گفت تو فرستاده بودی؟ گفتم پس...
-
صد و شصت و ششم
جمعه 20 بهمن 1402 20:04
عصبانیام. کارهای فشردۀ زیادی دارم. همه چیز در هم قاطی است. حوصلۀ کار کردن ندارم، اما مجبورم. برای کی قران دوزار باید بدوم بدوم بدوم. آخرش چی؟ باید ذره ذره خرج کرد. هنوز برای سالهای رفته گریه میکنم. از این شروع کردن متنفرم. از اینکه این همه سال برای کسی وقت گذاشتم که دیگر مسئلۀ من نیست. مسئلۀ من عمر رفتهام است....
-
صد و شصت و پنجم
شنبه 14 بهمن 1402 11:27
هفتۀ پیش به یکی از همکارانم پیام صوتی دادم که تا به حال همدیگر را ندیدهایم. پیام داد که چقدر صدای زیبایی داری و تشکر کردم. در ادامه پیامش گفت که صدایت تیری است در قلب مردان، یا چنین چیزی. خندهام گرفت. متوجه تمایز صدایم هستم اما اینکه اثر گذار در روابط باشد خیر. بیشتر صدایم کودکانه است. به خنده و شوخی برای بقیه تعریف...
-
صد و شصت و چهارم
جمعه 13 بهمن 1402 09:17
سری زدم به نوشتههای سال پیش همین موقعها. روزهایی که داشتم آماده میشدم برگردم ایران. یادم است چقدر اضطراب داشتم و همه چیز برایم سخت بود. فکر نمیکردم دیگر برنمیگردم و همه چیز زیر و رو میشود. فکر میکردم چند ماهی میمانم و بعد برمیگردم. حتی بعد از دو هفته برگشتنم و حرفهای عجیب وی که میخواهد رابطه را جور دیگری...
-
صد و شصت و سوم
یکشنبه 8 بهمن 1402 14:55
ساعت چهار صبح از خواب بلند شدم. تشنه بودم. رفتم سر یخچال و آخر آبی که در بطری بود سرک کشیدم. هنوز گلویام خشک بود، یکی از ماگها را برداشتم و از شیر پر از آب کردم. آنقدر هولهولی آب را سر کشیدم که یک لحظه گمان بردم نفسم قطع شده است. سرفه کردم و دهانم را با دستهایم پاک کردم و رفتم روی تخت افتادم. خواب از سرم پریده...
-
صد و شصت و دوم
شنبه 30 دی 1402 12:27
آه از هفتۀ گذشته. فردای روزی که پست قبلی را گذاشتم رفتم تهران. صبحش به میم پیام دادم که تهرانم. گفت شب همدیگر را ببینیم. اضطراب عجیبی داشتم. قبلش فکر میکردم میپیچاندم. بهانه میآورد که سرم شلوغ است و نمیتوانم. اما راحت قرار گذاشتیم. توی راه که میرفتم اول پیش خودم تصور کردم که یک قرار فوقالعاده را خواهم گذراند،...
-
صد و شصت و یکم
یکشنبه 24 دی 1402 13:12
صحبتهایم با میم زیاد شده. زیاد پیام میدهد، زیاد حرف میزنیم. به من دارد خوش میگذرد. میخندم، حرص میخورم، خوشحال میشوم، محبت میگیرم. چیز بیشتر میخواهم؟ نه. البته متعجب هم میشوم. مثلا گاهی یک سؤالی میپرسم و جواب نمیدهد یا میگوید دوست ندارم دربارۀ این موضوع صحبت کنم. برایم عجیب است. استانداردهایش را نمیفهمم....
-
صد و شصتم
شنبه 23 دی 1402 15:53
هفتۀ سخت و پرفشاری را گذراندم. باورم نمیشود که تمام شد، هرچند هنوز هم ادامه دارد. امروز و الان که پشت لپتاپ نشستهام حالم خوب است، دوستانم برای پایان درسم و توجه به من، برایم هدیه خریدهاند. اینقدر از کارشان خوشحال شدم که نمیدانستم باید چه کنم. دنیا دنیا برایم بودنشان ارزش دارد. واقعا شکرگزارم.
-
صد و پنجاه و نهم
یکشنبه 17 دی 1402 10:36
دیروز همه چیز تمام شد. مهر جدایی خورد توی شناسنامهام. توی محضر کنار مادرم و دوست عزیزم عین همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم. عجیب بود. چه لحظاتی را گذراندم. حالا دیگر همه چیز تمام شده است. من ماندهام و بغض عجیبی که هر چند ساعت یکبار به دریایی از اشک تبدیل میشود. دوتا از دوستان دیگرم هم آمدند. قشنگترین اتفاق...
-
صد و پنجاه و هشتم
شنبه 9 دی 1402 09:35
چقدر دلم نمیخواهد زن قوی باشم و از پس این روزها تنهایی بربیایم. دلم میخواهد الان یک آدم وابسته بودم که به هوای دیگری کارها را پیش میبرد. نیاز نبود خودش را در خانه تنها ببیند، به تنهایی به آینده فکر کند و رنج بدبختی را تنهایی به دوش بکشد. آدمهای زیادی دور و برم هستند، اما تهش برای هرچیزی خودم هستم و خودم. خیلی از...
-
صد و پنجاه و هفتم
سهشنبه 5 دی 1402 10:47
صبح گوشیام عکسی نشان داد از خودم و وی. چقدر عکس قشنگ بود. چقدر قشنگ میخندیدم. چقدر لبخند او را دوست داشتم. چقدر در آن عکس و در آن روز حالمان خوب بود. هنور عصبانیتم را از وی دارم. چرا اینقدر دیر گفت. هنوز از خودم عصبانیام. چرا اینقدر غرق در زندگی کردن با وی بودم که چیزی را که میدانستم باور نمیکردم؟ دلم برایش تنگ...
-
صد و پنجاه و ششم
چهارشنبه 29 آذر 1402 10:21
دیروز بعد از اینکه وکیل زنگ زد که فقط مانده محضر، اینطور بودم که اوکی فقط زمان و مکان را بگو تا من بیایم. بعد آمدم نشستم پشت میز کارم و ادامه دادم. البته که به شدت کلافه و بیحال هم بودم. انگار که تپش قلب و اضطراب در این درماندگی خودش را نشان نداده بود، رخوت و بیحالی جایش را گرفته بود. باید میرفتم سر کلاسم. حوصله...
-
صد و پنجاه و پنجم
شنبه 25 آذر 1402 14:53
آمدم از استرسی بگویم که به دادگاه روز سهشنبه مربوط است. اما دستم به نوشتن نمیرود. انگار این دادگاه برایم حکم خاکسپاری دارد. خاکسپاری جسدی که خیلی وقت است بر سرش زار زدهام. حالا باید رویش خاک بریزم و همه چیز را بسپارم به زمان.
-
صد و پنجاه و چهارم
دوشنبه 20 آذر 1402 15:11
چند سالی است در برهههای مختلف با خواهر بزرگم همکاریم. همیشه فضا جوری بوده است که من پوزیشن بهتری از او داشتم. حقوقم بیشتر بوده، افراد بیشتر به من توجه میکردند، کارم بهتر بوده، اما او بیشتر دوست داشته میشده است. چون ارتباطش با آدمها مهربانانهتر از من است. برونگراست و با آدمها زیاد عیاق میشود. برعکس من که سخت با...
-
صد و پنجاه و سوم
جمعه 17 آذر 1402 19:30
از دیشب بگویم، که سخت برای دوستانم از همین حالا دلتنگم. بیست دی ماه از ایران میروند و از عزیزانی هستند که همیشه برایم در همه لحظه بودهاند و نبودنشان یک غم است. غمی بسیار سنگین. عین در بدترین لحظات و سختترین اتفاقات با یک نخ سیگار کنارم بود. انقدر نبودنش سخت است که هر بار به خانهشان میروم دلم میخواهد فقط سرش داد...
-
صد و پنجاه و دوم
چهارشنبه 15 آذر 1402 09:36
شبها زود میخوابم و روزها زود بیدار میشوم. وقتی زود بیدار شوی و کاری نداشته باشی، یا در حقیقت حوصله برای انجام کاری نداشته باشی، مینشینی به فکر کردن و فکر کردن و فکردن. بعد هم یک دل سیر گریه میکنی و میبینی تازه ساعت 7:30 صبح شده است. بد نیست کم کم آماده شوی و بروی سر کار. با اینکه میدانی حداقل تا 11 نیروهایت...
-
صد و پنجاه و یکم
سهشنبه 14 آذر 1402 09:22
عجب چند روز عجیبی را گذراندم. اصلا حالم را نمیفهمیدم. خداروشکر که هورمونها همیشگی نیستند. حالم واقعا خراب بود. الان بهترم. حداقل صحبت با درمانگرم کمی آرامم کرد. انرژی معتدل شده است و دارم به روال قبل ادامه میدهم. کمی عقلم سر جا آمده است. از آن سه هفتهای که از میم پیشنهاد گرفتم دور شدهام انگار. اینطوری احساس...
-
صد و پنجاهم
شنبه 11 آذر 1402 15:09
امروز کلافهام. صبح تا رسیدم به فضای کار اشتراکیای که میروم بهم تذکر حجاب دادند. دیروز اماکن آمده کافه بغل را پلمپ کرده و اینها هم ترسیدهاند. کلاه پولیورم را انداختهام سرم و گرمم است. از اینکه مردان هم راحت و بیدغدغه نشستهاند اعصابم خورد است. دلم میخواهد آدمها را کتک بزنم. عکس با کلاه پولیورم را گذاشتم در...
-
صد و چهل و نهم
سهشنبه 7 آذر 1402 09:32
همه چیز برایم تازگی دارد. رابطهام با میم و موقعیتی که در آن هستم عیجب است. خیلی نمیتوانم تحلیل کنم چه اتفاقی دارد میافتد. چه رفتاری باید پیشی بگیرم، یا حتی خیلی سادهتر چطور باید حرف روزمره بزنم. از پشت گوشی خجالتزده میشوم. یکهو زبانم قفل میشود. مغزم سفید میشود و حرف زدن از یادم میرود. هیجانم بالاست. انگار آن...
-
صد و چهل و هشتم
سهشنبه 30 آبان 1402 14:22
اتفاقات عجیبی توی این چند وقت افتاد. آنقدر عجیب که هنوز نمیدانم چطور و از کجا شروع کنم به تعریف کردنش. فقط میخواهم اینجا بگذارم که میم ازم خواست باهم در رابطه باشیم. گفت من تو را دوست دارم، تو هم من را دوست داری. برای همدیگر جذابیم و از هم خوشمان میآید. چرا در رابطه نباشیم؟ باورش برایم سخت است. باورش برایم خوشایند...