همه چیز برایم تازگی دارد. رابطهام با میم و موقعیتی که در آن هستم عیجب است. خیلی نمیتوانم تحلیل کنم چه اتفاقی دارد میافتد. چه رفتاری باید پیشی بگیرم، یا حتی خیلی سادهتر چطور باید حرف روزمره بزنم. از پشت گوشی خجالتزده میشوم. یکهو زبانم قفل میشود. مغزم سفید میشود و حرف زدن از یادم میرود. هیجانم بالاست. انگار آن انرژیای که سالها گم کرده بودم دوباره برگشته است. باورم نمیشود، شدم همان دختری که تا قبل از بیست و یکسالگی پر از حرف و انرژی و بروندهی بود. الان دوست دارم با آدمها حرف بزنم، سر به سرشان بگذارم، شوخی بکنم و نشان دهم که چقدر خوبم! توی آینه نگاه میکنم، به صورتم دقت میکنم. میبینم آنطور که فکر میکردم هم نازیبا نیستم. همین که میم من را زیبا میبیند انگار کافی است. قبلا درگیر زیبایی نبودم، یعنی پذیرفته بودم من یک قیافه عادی دارم که همسرم هم آن را دوست ندارد. همه چیز برایم عادی بود و تلاشی نمیکردم، اما از بعد از پیشنهاد دوباره همکلاسیام و تاکیدش روی جذابیت ظاهریام و بعد هم پیشنهاد میم و جذاب خواندنم، انگار متوجه شدم که من هم از نگاه بعضی آدمها میتوانم زیبا و جذاب باشم. این حس خیلی برایم عجیب است. انگار بعد از 33 سال اتفاقی درون من افتاده است که دلم میخواهد خودم را از نظر ظاهری دوست بدارم. بعد از مدتها رفتم و برای خودم لباس خریدم. از آن کارها که همیشه با سختی و بیحوصلگی انجام میدادم در این ده سال اخیر. اما این دفعه چندین و چند لباس پرو کردم، خودم را میدیدم و دوست داشتم جذاب باشم. لباس را برای اینکه چیزی پوشیده باشم نخریدم، خریدم که خوشتیپ و جذاب و خواستنی هم باشم، حداقل برای خودم. چیزی که تازه دارم میبینم.
همه چیز برایم تازگی دارد. بلد نیستم این موقعیت را. خیلی سال گذشته از زمانی که با پسرها لاس میزدم. (غیر از لاس چه چیز دیگری میشود گفت؟) یکبار به میم گفتم الان نمیدانم در برابر این حرفت چه جوابی بدهم. گفت خودت را میزنی به آن راه؟ از ادبیاتچی بعید است! برای خودم هم عجیب و بعید بود که ندانم باید چه بگویم، اما چیزی که به نظرم میرسید این بود که واقعا خودم را میزنم به آن راه! هنوز انگار یک گارد پنهانی برای وارد شدن به رابطه جدید دارم. هنوز خودم را رها نکردهام و مغز و روانم با جسمم همراه نیستند. جسمم در طلب دیدن و ادامه دادن با میم است و روانم اینطور است که صبر کن، آرام آرام. چقدر روان پیچیده است.
حتما حتما اتفاقای خوب در راهه

لذت ببر و به گذشته و به آینده فکر نکن
مرسی نسیم عزیز
سعیام رو میکنم
واقعا چقدر روان و زندگی پیچیده ست. نمیتونم حجم شادی و حس خوبی که وقتی اینها رو مینویسید میگیرم توصیف کنم. حس میکنم هنوز هم زندگی وجود داره و اتفاقهای خوب پشت در منتظرن. :))
آره لیموی عزیز خیلی پیچیده است.
مرسی از این حس خوبی که بهم میدی. امیدوارم