ساعت چهار صبح از خواب بلند شدم. تشنه بودم. رفتم سر یخچال و آخر آبی که در بطری بود سرک کشیدم. هنوز گلویام خشک بود، یکی از ماگها را برداشتم و از شیر پر از آب کردم. آنقدر هولهولی آب را سر کشیدم که یک لحظه گمان بردم نفسم قطع شده است. سرفه کردم و دهانم را با دستهایم پاک کردم و رفتم روی تخت افتادم. خواب از سرم پریده بود. دهانم از خشکی درآمده بود. کمی غلت زدم. گوشیام را چک کردم. خبری نبود. بلند شدم زدمش به شارژ. دوباره افتادم روی تخت. غلت زدم. همینطور رویا پشت رویا میآمد. فکرم مشغول بود. توی هپروتی بودم که خواب نبود. بافتن و بافتن و بافتن بود. تصوری از آینده. گاهی خنده روی لبهایم، گاهی بغضی در گلویم. ساعت زنگ 6:30 را زد. بلند شدم. قهوه را گذاشتم و رفتم دوش بگیرم. چشمهایم درد میکرد. دلم میخواست بخوابم. خوابم نمیبرد. رفتم سر گوشی. یکهو عکس واتسپ وی توجهم را جلب کرد. سربند من سرش بود. روی کوهی ایستاده بود. کنجکاوی کردم. رفتم عکسهای تلگرامش را چک کردم. عکسی قبل از این عکسش بود که ندیده بودم. میخندید. کنار بندر بزرگ تکیه داده بود. با آن هوای جادویی. نمیشناختمش. گریهام گرفت. دلم برایش تنگ شد. گالری گوشی را باز کردم. عکسهایمان را دوباره دیدم. زار زار گریه کردم. عکس یلدای پیش که جفتمان تیپ زده بودیم و میخندیدیم. عکس کوه رفتنمان. هایک رفتنمان. پیش میمونها بودن. دیدن فیلمی که میگفت این برای الف است. دیدن فیلمی که دستهایش را گذاشته بود روی لبهایش و تند تند میبوسید و به سمت من میفرستاد. زار زار گریه کردم.
سیگار کشیدم. قهوهام را خوردم و با چشمهای ورم کرده و سری منگ آمدم سر کار.
این غم سر دراز دارد تا سرد بشه
صبوری باید
بله و سخته. هر دفعه یه چیزی میاد بالا و آدم رو غافلگیر میکنه.
امیدوارم بهتر و آرومتر شده باشی :)
روز بدی بود، اما الان بهترم. ممنون