اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و چهل و دوم

پی‌ام‌اس جوری فشار آورده که به هر چیزی، حتی خوردن قهوه هم که فکر می‌کنم، بغض گلویم را می‌گیرد و دلم می‌خواهد برای همه چیز زار زار گریه کنم. تازه از سفر سیستان و بلوچستان و دیدن آن همه محرومیت برگشتم. همه چیز آن سفر تجربه عجیبی بود. از ارتباط گرفتن با دخترانی که آینده‌ای برای خود نمی‌دیدند و در رویاهای دست‌نیافتنی (به خاطر سنت و مذهب) غرق می‌شدند تا تجربه موقعیت ناآشنایی که شب‌هایم را بهم می‌ریخت. موقعیت ناآشنا از سوالی می‌آمد که آدم‌های ناآشنا در این سفر از من می‌پرسیدند و آن هم متاهل یا مجرد بودنم بود. لفظ مجرد را با صدای خودم می‌شنیدم برایم عجیب بود. چه اتفاقی برای من افتاده بود؟ چرا من مجردم؟ من که تا چند ماه پیش کسی را داشتم که شب‌ها و روزها به او فکر کنم، حالا چه شده است؟ زمان‌های استراحت برایم عجیب‌تر بود. دوست نزدیکم که همراهم بود داشت با همسرش چت می‌کرد یا حرف می‌زد، من به معنای واقعی خیره بودم به گوشی بدون اینکه پیامی از کسی داشته باشم. او هر روزمان را برای همسرش تعریف می‌کرد و برای من همه ماجراها روی هم تلنبار شده بود بدون اینکه بتوانم با کسی تقسیمش کنم. گاهی زیرچشمی به گوشی دوستم نگاهی می‌انداختم. دلم می‌خواست این همه پیام‌بازی‌اش با همسرش نباشد، کاری باشد یا خانوادگی، اما معمولا داشت رابطه‌اش را پیش می‌برد. غمگین بودم. کم حرف می‌زدم. روز آخر کمی هم گریه کردم. تا کی باید برای موقعیت جدیدم یکه بخورم؟ تا کی باید برای خودم غمگین باشم؟


تراپی این هفته‌ام واقعا درد آور بود. از حرف‌ها بالا شروع کردم. همه‌اش گریه می‌کردم. شروع صحبت چشمم به ساعت افتاد که تازه جلسه شروع شده بود، بعد دست‌هایم را از روی چشم‌هایم برداشتم و یکدفعه دیدم 5 دقیقه به پایان جلسه بیشتر نمانده است. حس خیلی عجیبی بود. زمان برایم به آنی گذشته بود و اولین بار بود چنین چیزی را در اتاق درمان تجربه می‌کردم. حرف‌هایم به دوست داشتن میم رسید. درمانگرم می‌پرسید چی می‌شود که می‌خواهی رابطۀ دوستی‌ات با میم را تبدیل به رابطۀ عاطفی کنی؟ نمی‌دانستم. فقط می‌گفتم چون که دوستش دارم. هی می‌پرسیدم چرا هرکسی که من دوست دارم او من را دوست ندارد؟ او میلی به ارتباط با من ندارد؟ چه مردی که دوازده سال در یک خانه با او زندگی کردم، چه میم که 15سال دوستی‌ام را با او ادامه دادم. به درمانگرم می‌گفتم دلم می‌خواهد از میم بشنوم که من را دوست ندارد. او هیچ‌وقت مستقیم به من چنین حرفی نزده. انگار که می‌خواهم روی دوست‌نداشتنی بودن خودم با حرفش صحه بگذارم. یک تمایل مازوخیستی که رنج و درد را بیشتر کنم. خودم در سوگ از دست دادن رابطه‌ای طولانی مدتم اما می‌خواهم رابطۀ دیگری را هم به شکل هارش و حقیرانه‌ای برهم بزنم. همه چیز را می‌خواهم به خودم ربط دهم. می‌خواهم ثابت کنم چقدر ناگوار و نخواستنی هستم. می‌خواهم طرد شوم. سوالم از اول تا آخر این بود: چرا می‌روم سراغ رابطه‌هایی که می‌دانم و مطمئنم آن آدم‌ها به من هیچ علاقه‌ای ندارند؟ چه چیزی را در خودم ارضا می‌کنم. چرا اینقدر در زجر دادن خودم مصر هستم. آیا اگر میم به من علاقه‌ای داشت من همچنان برای ذره‌ای توجهش اینطور دست و پا می‌زدم؟ 

این‌ها از کجا می‌آید؟ یک پس‌زدگی از پدر است؟ این پس‌زدگی را کجا تجربه کرده‌ام؟ 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد