اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و چهل و پنجم

دیروز روز سختی بود. در کارگاهی که این چند ماه می‌روم و مفری است برای آرامش و امید به آینده‌ام، از خودم و وی گفتم. آدم‌های این کارگاه را فقط از پشت مانیتور دیده‎ام اما چنان برایم امن بودند که شروع کردم به حرف زدن. گریه می‌کردم و حرف می‌زدم. همه ساکت نشسته بودند و به من و رنجی که می‌کشم گوش می‌دادند. برای خودم عجیب بود. من که اینقدر سخت به آدم‌ها اعتماد می‌کنم چنان بی‌پروا جلوی این آدم‌ها گفتم که میم مستقیم گفته است دیگر دوستم ندارد. گفته است که من آدم ملال‌انگیزی هستم و گفته است که دیگر طاقت بودن با من را ندارد. همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند. ناراحت بودند و واکنش‌هایشان برایم جالب بود. همه از وی عصبانی بودند. برخلاف بقیه دفعات که اگر کسی از وی عصبانی بود، ناراحت می‌شدم این دفعه خوشحال بودم. انگار یک واقعیتی را می‌دیدم. من باید عصبانی باشم! چرا باید در برابر کاری که وی با من کرده اینقدر خنثی عمل کنم؟ چرا باید مراقب او باشم؟ چرا اینقدر از خودم می‌گذرم که دیگری آسیب نبیند. خسته شده‌ام. او مثل یک بچه لوس و ننر عمل کرده، هیچ پشتیبانی‌ای نکرده و باز هم جوری رفتار می‌کند که انگار خیلی اخلاق‌مدار است و آقا منشانه رفتار کرده. متنفرم از این رفتارش. یادم می‌آید اوایل آشنایی مادرش یکبار گفته بود، از این الف شهرستانی است می‌ترسد، از این می‌ترسد که عمه‌های وی با او رفتار نامناسب داشته باشند و از سادگی‌اش سواستفاده کنند. وی می‌گفت من نمی‌گذارم آن‌ها با تو برخورد بدی داشته باشند، اما چیزی که الان من می‌بینم همان رفتاری است که وی فکر می‌کرد در برابرش از من محافظت می‌کند. او به واقع در حق من بی‌انصافی کرد. دلم می‌خواهد بلند داد بزنم سرش. به قول هم‌کارگاهی‌ام چماق بگیرم دستم و تا می‌خورد بزنمش. خوشحالم رابطه‌ام با وی تمام می‌شود، اما باید روزی حرف‌هایم را در صورتش تف کنم. عصبانی‌ام. چرا اینقدر رواداری می‌کنم؟ چرا یک ماه پیش که تصویری با وی حرف زدم و کمی شستمش، یک ساعت بعدش پیام دادم که پی‌ام‌اسم و فلان؟ چرا باز سعی کردم از او مراقبت کنم؟ در واقع از خودم عصبانی‌ام. خیلی هم عصبانی‌ام. از این همه سکوت و رواداری عصبانی‌ام. از این همه در تنهایی بار به دوش کشیدن و خلاص نشدن از این سنگینی عصبانی‌ام.
دیروز حالم بد بود. بعد از این ماجرا به میم پیام دادم و تا آخر شب جوابم را نداد. جوابم را که داد هم تلگرافی بود. کمی که گذشت گفتم مزاحمم؟ گفت نه دارند باهام حرف می‌زنند و از من جواب می‌خواهند و ببخشید که اعصابت را با این جواب دادنم بهم ریختم. گفتم اعصابم بهم نریخت فقط دلسرد شدم. معذرت خواهی کرد. من هم گوشی را خاموش کردم و خوابیدم. احساس می‌کنم رابطه‌ام با او هم در خط‌های پایان است. رابطه که نه یک دوستی یک طرفه. خسته شدم اینقدر آدم از دست دادم، مگر من چقدر توان دارم؟ توان نوشتن هم ندارم. هرچند پر از حرفم.
نظرات 1 + ارسال نظر
نسیم شنبه 20 آبان 1402 ساعت 10:00

عزیزم
من فکر میکنم بعد این کارگاه ها احساس سبکی و ارامش بیشتری داشته باشی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد