اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و پنجاه و سوم

از دیشب بگویم، که سخت برای دوستانم از همین حالا دل‌تنگم. بیست دی ماه از ایران می‌روند و از عزیزانی هستند که همیشه برایم در همه لحظه بوده‌اند و نبودنشان یک غم است. غمی بسیار سنگین. عین در بدترین لحظات و سخت‌ترین اتفاقات با یک نخ سیگار کنارم بود. انقدر نبودنش سخت است که هر بار به خانه‌شان می‌روم دلم می‌خواهد فقط سرش داد بزنم که حق نداری بروی. پس من چه می‌شوم؟ پس آرزوها و رویاهایمان چه می‌شود؟ تو هیچ‌وقت بنا نبود بروی. تو بنا بود آن آدمی باشی که در ندانم‌ترین لحظات من به او زنگ بزنم. حالا باید از این فرصت‌های گاه‌وبیگاه برای دیدنت و لذت بردن از بودنت و دوستی کردنت استفاده کنم. اما نمی‌توانم. عصبانی‌ام. خیلی عصبانی‌ام. خیلی تنها می‌شوم اگر تو و همسر زیبایت کنارم نباشید. آن هم این روزهایی که نه تو به خواب می‌دیدی نه من. بیشتر از این غم و دل‌تنگی نبود عزیزانم باید بنویسم.


با میم لاس‌های مرغوبی می‌زنم. هرچند هنوز باورم نمی‌شود. هی به صفحه گوشی نگاه می‌کنم و تعجب می‌کنم که الان این حرف و کلام را از میم شنیدم و این چه جوابی است که دارم می‌دهم. امشب عکسی هم از خودش فرستاد که شانه‌هایش لخت بود. سخت است چشمم را از روی عکس بردارم. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد