-
دویست و شصت و هفت
یکشنبه 28 تیر 1405 10:39
کم خوابیدهام. دیشب تا دیروقت پیش ز عزیزم بودم. از در و دیوار حرف زدیم و خندیدیم. از این گفتیم که چطور دوستی که من با آن زندگی میکنم به راحتی به دوستپسرش اعتماد کرده است. یک ماه است همدیگر را میشناسند و دوستم بناست به پسر ده میلیون تومان قرض بدهد. توی خیابان باهم آشنا شدهاند و همه این پروسه برای من عجیب و عجیب و...
-
دویست و شصت و شش
چهارشنبه 24 تیر 1405 16:31
هنوز تهرانم. احتمالا بمانم. تا آخر شهریور بمانم. هنوز میم را ندیدهام و در درونم عصبانیام. کاری نمیشود کرد. این روزها به میم خیلی نیاز دارم. طای عزیزم برگشت کشوری که زندگی میکند. خودم تغییراتی در کارم دادم و همین مسئله تغییر شهر، برایم آنقدر پررنگ است که کاش میم بود در بغلش گریه میکردم. نیست و من شبها وقتی چراغ...
-
دویست و شصت و پنجم
سهشنبه 16 تیر 1405 19:43
با یکی از دوستانم دو هفته است در تهران همخانه شدهام. حال و هوای خوبی دارد. آنطور که فکر میکردم حوصله آدمها را ندارم، نیست. اما خب خیلی در خودم فرو میروم. برایم سخت است دو هفته تهران باشم و میم هیچ وقت خالیای برایم نداشته باشد. بنا بود رفاقت عادی داشته باشم، توی رفاقت عادی انگار بیرون رفتن و باهم گپ زدن جایی...
-
دویست و شصت و چهارم
یکشنبه 14 تیر 1405 09:32
هنوز تهرانم. میم را ندیدهام. با طای عزیزم بیشتر بودهام و این دفعه نسبت به قبل روزهای بیشتری را باهم گذراندیم. دلم نمیخواهد برگردد کشوری که در آن زندگی میکند. دلم میخواهد فقط اینجا بماند و من بمانم کنار او. اما نه به دل من است و نه به خواستهام. رفتن و نبودن او یک فقدان است. هر بار باید با این فقدان کنار آمد. شاید...
-
دویست و شصت و سوم
دوشنبه 8 تیر 1405 14:54
دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم در گردشی هست و دوستان زیادی هم همراهم است. میم هم گوشهای بود و با چشمهایش من را نظاره میکرد. پسری هم که گاهی در یکی از شبکههای مجازی تیک و تاک میزنیم بود. میم ذوق من نسبت به آن پسر را دید. لبهایش را به لبهایم چسباند و جلوی آن پسر من را در خواب بوسید. همان لحظه در خواب دو حس عجیب...
-
دویست و شصت و دوم
یکشنبه 7 تیر 1405 13:13
چندروزی است آمدهام تهران. طای عزیزم آمده و لحظهها و ساعتهای امنی را با او میگذرانم. دیروز چیزی برایم تعریف کرد که باورم نمیشد انقدر از چشم من پنهان مانده و نفهمیدهام. وقتی برایم گفت شوک شدم. برولهای را که جلویام بود تند تند خوردم. خشمم را نشان دادم. سیگارم را گیراندم، اما دلم میخواست در آغوشش بگیرم. دلم...
-
دویست و شصت و یکم
دوشنبه 1 تیر 1405 18:51
باورم نمیشود بالاخره وبلاگم باز شد و توانستم وارد شوم. حرفهای بسیاری دارم. مینویسم.
-
دویست و شصتم
جمعه 22 اسفند 1404 15:24
زندگی واقعا عجیب شده است. روزها و شبها گوش به زنگ صدای جنگنده و بمبم. تا سرم را روی بالشت میگذارم صدایی مثل صدای چرخش جنگندهها در گوشم میپیچد. الان هم یکهو توهم زدم که صدای جنگنده میآید. صدایی نبود. از آن روزی که صدای سوت راکت را شنیدیم و در چند قدمی خانهمان منفجر شد، حال دیگری را تجربه میکنم. خسارتی به حانه و...
-
دویست و پنجاه و نهم
پنجشنبه 14 اسفند 1404 13:32
چه روزهایی است. چه روزهایی... باورم نمیشود چنین چیزهایی داریم از سر میگذرانیم. من فعلا زندهام. امیدوارم شما هم سالم باشید در کنار خانوادههایتان. آمدهام خانه پدر و مادرم. ترسی ندارم. از مرگ ترسی ندارم. اما از آوارگی و مجروح شدن میترسم. از از دست دادن عزیزانم میترسم. از نرسیدن به آرزوها و شکل دادن آرزوهای حداقلی...
-
دویست و پنجاه و هشتم
یکشنبه 3 اسفند 1404 11:34
بالاخره آمدم خانه خودم. تازه رسیدم و هنوز برایم همه چیز جدید است. باید به خانه جدید عادت کنم. اینجا باید بشود مأمن و پناهم. اوضاع خندهداری است؛ همه در تب و تاب و استرس جن.گند و من در استرس و تب و تاب خو گرفتن با چیزی که شاید با بمبی از دست بدهم. شاید هم خودم از دست رفتم. واقعیتش اینقدر همه چیز برایم خالی از معناست و...
-
دویست و پنجاه و هفتم
یکشنبه 12 بهمن 1404 09:57
امروز ظهر اثاثکشی دارم. صبح میم پیام داد: بسمالله، آیتالکرسی و صدقه. اضطرابم نزدیک به صفر شد. جمعه با خواهرانم و دوستانم رفتیم خانه تا آخرین وسایل را جمع و بستهبندی کنیم. یکهو عکسهای عقد و عروسی را دیدم. چندتا تخته شاسی عکس از من و ماضییار و یکی هم از من و مادرش بود. نمیدانستم باید با این عکسها چه کنم. یاد یک...
-
دویست و پنجاه و ششم
دوشنبه 6 بهمن 1404 09:44
بالاخره دیروز همه کارهای خانه انجام شد. نقلوانتقالات هم صورت گرفت و فقط مانده اسبابکشی. همین اسبابکشی خودش کلی کار است. وسایل را تقریبا به کمک دوستان و خانواده جمع کردهام. رفتن از خانهای که ده سال در آن زندگی کردهام برایم عجیب است. برای این خانه زحمت زیادی کشیدم. پول زیادی خرج کرده بودم. کلی سلیقه خرجش کرده بودم...
-
دویست و پنجاه و پنجم
دوشنبه 29 دی 1404 16:31
عجب ماجرایی را دارم از سر میگذرانم. هنوز پولهایم از طلافروش به دستم نرسیده است. هر روز جنگ اعصاب دارم با بنگاه و فروشنده و طلافروش. باورم نمیشود وسط این ماجرا هستم. مثل شرخرها داد میزنم و دنبال وصول پولم هستم. دیشب طوری با بنگاه صحبت کردم که بعدش احساس میکردم جان از بدنم درآمده. مخصوصا اینکه بنگاه تاکید داشت چون...
-
دویست و پنجاه و چهارم
پنجشنبه 25 دی 1404 10:36
دیشب یکهو یادم آمد اینجا میشود حرف زد. طای عزیزم حتما اینجا را میبیند و میتواند برایم از کیلومترها دورتر از خودش خبر بگذارد. چه روزهای عجیبی را میگذرانیم. چه جانهایی از دست رفتهاند و چقدر برای من آینده مبهم و کمسو است. بین این همه اتفاقات یک هفته اخیر برای من از پراسترسترین روزهای عمرم بود. پنجشنبه صبح...
-
دویست و پنجاه و سوم
دوشنبه 8 دی 1404 10:32
دیشب از ترس رابطه که با درمانگرم صحبت میکردم دوباره برگشتیم سر این ماجرا که من چقدر از لذت بردن و عبور از خط میترسم. هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد کجا از خط عبور کردم که اینقدر در همه چیز محتاطانه رفتار میکنم؟ بعد تداعیهایی یادم آمد که مرا به سمت خواهر بزرگم و تذکرهایی برد که همیشه به من میداد. یک رفتار...
-
دویست و پنجاه و دوم
شنبه 6 دی 1404 10:52
داشتم با ز درباره رفتارهای جدید میم حرف میزدم. احساس کردم وقتی دارم حرف میزنم شور و شوقی از این متفاوت شدن رفتارش دارم. ته دلم ذوق داشتم، تا اینکه ز حرفی زد که ذوق ته دلم خشک شد و جایش را داد به احساسی که گمانم به واقعیت نزدیکتر است. گفت: احتمالا میم متوجه شده است که تو میدانی این رابطه به جایی نمیرسد و انتظاری...
-
دویست و پنجاه و یکم
سهشنبه 2 دی 1404 10:28
چیزهای زیادی را پشت گوش میاندازم. رفتن سر پایاننامهام اصلیترینش است. استاد راهنما پیام داده یک استاد راهنمای دیگر پیدا کن که کار اصلی را با تو انجام دهد من فقط نظر میدهم. همینطوریاش با کمبود استاد در دانشگاه مواجهیم بعد من که از سال پیش با این استاد هماهنگ کرده بودم بخواهم یکی دیگر را پیدا کنم یعنی یک سال کارم...
-
دویست و پنجاهم
شنبه 29 آذر 1404 16:37
امروز داشتم به این فکر میکردم گاهی آدم چقدر از جایی که هست با اینکه بهترین جای ممکن هم هست، راضی نیست. من از لحاظ کاری جای خوبی ایستادهام. تلاش و پشتکار زیادی به خرج میدهم و میبینم که در کارم پیش میروم. میبینم بعضی از جاها چقدر خوب عمل میکنم و جاهایی که از خودم انتظار بیشتر دارم و خوب نبودهام، به در و دیوار...
-
دویست چهل و نهم
شنبه 15 آذر 1404 10:37
باید سریعتر از این خانه بروم. ده سال در این خانه بودهام و الان نیاز دارم خانه را مخصوصا که ماضییار ازدواج کرده است عوض کنم. حتی دلم میخواهد وسایلم را هم عوض کنم، اما توان این یکی را ندارم. دنبال خانهام. نیاز دارم که مردی همراهم باشد که بنگاهیها با چشمان و کلامشان آزارم ندهند. شوهر خواهرم با همه سر شلوغیهایش سعی...
-
دویست و چهل و هشتم
شنبه 8 آذر 1404 11:54
ده روز پیش در سوگ از دست دادن یکی از عزیزانم بودم. مرگ ناگهانی واقعا شوکآور است. احساسات عجیبی را تجربه کردم. از دست دادن پدر و مادرم برایم پررنگ شد و غم غریبی جانم را گرفت. احساس کردم به جایی تعلق ندارم. به این فکر کردم وقتی خودم بمیرم دوست ندارم در این شهری که زندگی میکنم دفن شوم. کسی از بستگانم در این شهر دفن...
-
دویست و چهل و هفتم
شنبه 24 آبان 1404 10:27
رابطهام با میم تغییر کرده است. فضا را دادهام دست او. هیچ انتظاری از میم ندارم و فقط وقتی تهران میروم همدیگر را میبینیم و رابطهای برقرار میکنیم و تمام. البته که دو ماه بود تهران نرفته بودم. این چند وقت دوباره برگشته به آن حالتی که میم همیشه مراقبت میکند. من اجازه دادهام که مراقبت کند. پیام بدهد. حرفهایی هم...
-
دویست و چهل و ششم
یکشنبه 18 آبان 1404 11:44
یک ماه و نیم سختی را گذراندم. خیلی دلم میخواست اینجا بنویسم، اما دستم به نوشتن نمیرفت. روزهای پر از گریه و خشم را گذراندم. میدیدم که چقدر در برخورد با آدمها دنبال اثبات کردن خودم هستم. میخواستم به دیگران که نمیدانند در سر من چه میگذرد، ثابت کنم من به آن بدیای که ماضییار فکر میکند نیستم! او عملا فکر میکند من...
-
دویست و چهل و پنجم
شنبه 19 مهر 1404 15:19
هفته عجیبی را پشت سر گذراندم. غم زیادی را تجربه کردم. دوستان و خانوادهام را بیش از پیش کنار خودم دیدم. هم درشهر خودم دوستانم برایم تولد گرفتند هم وقتی رفتم تهران دوستان تهرانیام برایم سنگ تمام گذاشتند. آدمهای اطرافم همه در کنارمند. چه چیزی بهتر از این؟ حالم با بودن با همهشان خوب است، حتی آن دوستی که بعد از مدتها...
-
دویست و چهل و چهارم
پنجشنبه 10 مهر 1404 01:47
شب عجیبی را از سر گذراندم. نه. هفته عجیبی را میگذرانم. چند شب است که کابوسهایم برگشته. گریههایم زیاد است و ملایمت عجیبی در رفتارم است. از چیزی خوشحال نمیشوم، یعنی آنطور که باید. دیروز سوپروایزرم پیشنهادی داد که اگر روز و زمان دیگری شنیده بودم از خوشحالی پر در میآوردم. اما فقط تشکر کردم و پذیرفتم. اما امشب. چنین...
-
دویست و چهل و سوم
شنبه 5 مهر 1404 23:17
وه. سریال one day را دیدم. چقدر شبیه جریان من و میم بود. با این تفاوت که جریان سریال، داستانی بود و متعلق به جهان رویا. بعد از مدتها به میم فکر کردم و اشک ریختم. باز هم سبک شدم. دلم برایش تنگ است، اما نمیخواهمش. حسرت و غم است.
-
دویست و چهل و دوم
سهشنبه 1 مهر 1404 09:40
در روزمرگی غرقم. از صبح که کار را شروع میکنم، معمولا بعد از تاریک شدن هوا کارم را تمام میکنم. ورزشم را طبق معمول میروم (جز امروز!) برای خودم کتاب میخوانم. سریال میبینم. سریال پیت که جایزه گرمی را گرفت دیدم و واقعا خوب بود. الان آنهشرلی را میبینم و پروانهای میشوم. کلی انگیزه و ذوق میدهد. اوایل جوانی جنایت و...
-
دویست و چهل و یکم
یکشنبه 16 شهریور 1404 17:34
صبح زود آمد ترمینال دنبالم. روی موتورش نشستم و توجهم به پلاستیکی جلب شد که همراهش آورده بود. اول گفتم شاید سوغاتیای که قول داده آورده، اما بعد یادم آمد به خودم دفعات زیادی چنین فکرهایی راه داده بودم که چیزی برای من آورده، اما بعد دیده بودم وسیلهای برای کسی یا خودش آورده. به روی خودم نیاوردم دستم را گذاشتم روی...
-
دویست و چهلم
پنجشنبه 13 شهریور 1404 18:50
فردا برای آخرین بار در آغوش آقای میم میروم. بناست یک پایان رقم بزنیم. پایان و برگشت به دوستیای که گهگداری سراغی از هم بگیریم. غمگینم. غمام همراه با رهایی است. سوداد اندوهی را تجربه میکنم. این نیز میگذرد...
-
دویست و سی و نهم
شنبه 8 شهریور 1404 19:52
بالاخره به معنای واقعی تمام شد. الان حالم نسبت به قبل بهتر است. مشوش نیستم و خیلی خوشحالم با آقای میم حرف زدیم و حرف زدیم و او بالاخره حرفش را گفت. من با رک بودن حالم بهتر است. مثل آن زمانی که ماضییار گفت علاقهای به من ندارد. یکهو رها میشوم. میروم پی زندگیام. دست از تلاش برمیدارم. میم هم دلیل خودش را گفت. بعد از...
-
دویست و سی و هشتم
یکشنبه 2 شهریور 1404 18:12
برای دیدن طای عزیزم بیتاب بودم. به هر دری زدم که هفته پیش تهران بروم و ببینمش. با همراهی دوستی توانستم خودم را به تهران برسانم. از وقتی همدیگر را دیدیم یک بند صحبت کردیم. برای بودن کنارش نوع دیگری از بودن است. حتی جاهایی هم که باهم چالش داشتیم، دیدن چالش و باز کردنش برایم تجربه جدیدی بود. دوست داشتم میتوانست ایران...