-
صد و چهل و هفتم
شنبه 20 آبان 1402 14:42
وقتهایی که سرکارم به لپتاپم دسترسی دارم. با گوشی هم وارد وبلاگ نمیشوم. دیروز ساعت و نیم از کار زدم بیرون و تا 4 پیاده خانه بودم. افتادم روی تخت و دلم خواست بعد از سالها فیلم فریدا را ببینم. تا شروع کردم به دیدن، گوشیام زنگ خورد. میم بود. تا سلام کرد و سلام کردم و احوالم را پرسید شروع کردم به گریه کردن. گریهای که...
-
صد و چهل و ششم
جمعه 19 آبان 1402 14:03
پیام بلندبالا برای وی دادم. باز شدن زخمها چه جسارت و شجاعتی به آدمی میدهد.
-
صد و چهل و پنجم
جمعه 19 آبان 1402 11:37
دیروز روز سختی بود. در کارگاهی که این چند ماه میروم و مفری است برای آرامش و امید به آیندهام، از خودم و وی گفتم. آدمهای این کارگاه را فقط از پشت مانیتور دیدهام اما چنان برایم امن بودند که شروع کردم به حرف زدن. گریه میکردم و حرف میزدم. همه ساکت نشسته بودند و به من و رنجی که میکشم گوش میدادند. برای خودم عجیب بود....
-
صد و چهل و چهارم
شنبه 13 آبان 1402 16:13
کمی وا دادهام. احساساتم متعادل شده است. هنوز ذهنم بسیار درگیر است. هنوز به گوشی خیره میشوم که آیا میم پیامی میدهد یا نه. هنوز دلم میخواهد خودم را گول بزنم. هنوز دلم میخواهد برای خودم بلند بلند گریه کنم. اما چه میشود کرد باید ادامه داد. هر چقدر هم دور خودم بچرخم و گریه کنم و نخواهم باشم، باز هستم. چیزی که این...
-
صد و چهل و سوم
چهارشنبه 10 آبان 1402 15:23
سوالی که این روزها در سرم میچرخد این است که آیا باید به میم بگویم که از رابطه با او احساس خطر میکنم؟ یا نه. دلم میخواهد بگویم که به شکل عجیبی به تو نیاز دارم اما از احساساتم میترسم. آیا این ولع گفتن به معنای همان تغییر دادن نوع رابطه است؟ چه باید بکنم؟
-
صد و چهل و دوم
سهشنبه 9 آبان 1402 11:41
پیاماس جوری فشار آورده که به هر چیزی، حتی خوردن قهوه هم که فکر میکنم، بغض گلویم را میگیرد و دلم میخواهد برای همه چیز زار زار گریه کنم. تازه از سفر سیستان و بلوچستان و دیدن آن همه محرومیت برگشتم. همه چیز آن سفر تجربه عجیبی بود. از ارتباط گرفتن با دخترانی که آیندهای برای خود نمیدیدند و در رویاهای دستنیافتنی (به...
-
صد و چهل و یکم
سهشنبه 25 مهر 1402 14:45
اگر با نظریۀ آدلر آشنا باشید، احتمالا دربارۀ ترتیب فرزندان و اثری که در روان آنها دارد چیزهایی میدانید. برای من این قسمت از نظریهاش جالب است؛ توصیفاتی که دربارۀ فرزندان اول، دوم و سوم دارد دقیقا با خانوادۀ من همخوان است. من همان فرزند وسطم که زیر سایۀ فرزند اول خودم را میبینم. فشارها را از پایین و بالا احساس...
-
صد و چهلم
شنبه 22 مهر 1402 14:50
از همراهی عجیب میم گفتم؟ گمان نکنم. سهشنبه یک تجربهی جدید داشتم و صبحش در خلال پیامی در اینستاگرام به میم گفتم. مثل همیشه گفت اوکی است و موفق میشوم و از خودم انتظار منطقی داشته باشم. عصرش توی خانه نشسته بودم و منتظر دوستانم بودم که دنبالم بیایند. گوشی را روی پایم انداخته بودم که دیدم میم دارد زنگ میزند. از تعجب...
-
صد و سی و نهم
سهشنبه 18 مهر 1402 12:23
روز تراپیام را تغییر دادم. این هفته چنان گریهای روی کاناپه سر دادم که فقط چندبار بلند شدم تا بتوانم نفس بکشم. پیاماس بودن، دلتنگی، صحبتهای گاه و بیگاه با وی، همه و همه روانم را بهم ریخته بود. اینقدر تا اینجای هفته به سختی خودم را کشیدم که گاهی باور به اینکه این روزها میگذرد و زنده میمانم برایم سخت میشود....
-
صد و سی و هشتم
پنجشنبه 13 مهر 1402 12:06
دیروز تولدم بود. شب قبلش 20 نفر از دوستانم سوپرایزم کردند. واقعا هم شگفتزده شدم. انتظارش را داشتم کاری بکنند ولی دقیقا زمانی کردند که اصلا انتظارش را نداشتم. خیلی خوشحال شدم. شب خیلی خوبی را گذراندم. با اینکه پیاماسم اما آن شب کنار بچهها به من خوش گذشت. خوشحالم از داشتنشان. شاکرم. شبش که میخواستم بخوابم یاد...
-
صد و سی و هفتم
سهشنبه 11 مهر 1402 10:25
من برای انجام کارهایم به یکی از فضاهای کار اشتراکی شهرم میروم. اینجا پر است از پسر و دخترهای جوان و گاهی هم نوجوان که دارند برای آیندهشان کارهای مهم میکنند. همهشان یک مهارت را حداقل بلدند، به یک زبان تسلط دارند و اگر به ترید کردن مشغول نباشند، یا برنامهنویسند یا پروژههای بزرگ را مدیریت میکنند یا در پی زدن...
-
صد و سی و ششم
شنبه 8 مهر 1402 19:00
فکر میکنم میم را بهعنوان ابژه عاطفی قرار دادهام. زمانی که از بودنش ناامید میشوم، فشار عصبیای که به من از نبود وی وارد میشود، بسیار زیاد میشود. من از یک جایی به بعد میم را همه چیز کرده بودم. این چند وقت کم پیام میدهد. سراغی از من نمیگیرد. روزهایی هم که پیام میدهم حتی سوال خوبی؟ یا بهتری؟ را نمیپرسد. برعکس...
-
صد و سی و پنجم
چهارشنبه 5 مهر 1402 17:31
کارم بسیار سنگین است. احساس تنهایی میکنم و کلافهام. همه هم انتظار دارند که من همان صدی باشم که دو سال پیش بودم. اما من پنجاه هم نیستم. روانم کشش این همه درگیری را ندارد. همهاش هماهنگی و تلفن زدن، همهاش چک کردن و تولیدمحتوا انجام دادن. به درسم نمیرسم و فقط دارم برای شندرغاز پول میدوم. خرج بسیار است. پول کم است....
-
صد و سی و چهارم
شنبه 1 مهر 1402 13:33
خیلی کلافهام. احساس میکنم بدنم دارد بند بندش از هم جدا میشود. اما در عین حال رخوت جابهجایاش نشسته است. دلم میخواهد سرم را به دیوار بکوبم، با اینکه حتی حوصله ندارم از جایام بلند شوم. حال عجیبی نیست، زیاد این حال را تجربه کردهام. درون متلاطم، بیرون پر از رخوت. وی سهشنبه از ایران میرود. هنوز حرفهای آخرم را...
-
صد و سی و سوم
چهارشنبه 29 شهریور 1402 10:55
وی را دیدم. خوب است. هنوز حال افسردهاش را دارد. هنوز مشکلات عمیقی را که با خودش و خانوادهاش هست، دارد. خیلی خوشتیپ و جذاب شده است. کنار هم راحتیم. مثل دو دوست. دلم برایش واقعا تنگ شده بود. هنوز دوست داشتن برایم باقی است. اما عشق نیست. دوست داشتن دو تا دوست است. هنوز دوست دارم سر هر ماجرایی کنارش گریه کنم. نمیدانم...
-
صد و سی و دوم
سهشنبه 21 شهریور 1402 12:02
خیلی شلوغم. کار تازه را شروع کردهام و گیج برنامهریزی و ایدهپردازی و هزار کار دیگری هستم. هنوز وی را ندیدهام. فقط صدای عصبیاش را از پشت گوشی شنیدهام که چقدر ناراحت است که ایران آمده. خوشحالم میتواند خودش را بروز دهد. کلافگی و کم حوصلگیاش را ببیند. این برونریزی را هر از گاهی ما آدمهای سرکوبگر نیاز داریم. ما...
-
صد و سی و یکم
شنبه 18 شهریور 1402 11:50
یک هفته پایتخت بودم. فکر میکردم دوستان زیادی را ببینم، با آدمهای زیادی حرف بزنم، خوشگذرانی زیادی داشته باشم اما آنطور که فکر میکردم نشد. تنها طای عزیزم را دیدم. بعد از دوسال که ندیده بودمش. یک ماه ایران است. هفته دیگر باز میرود؛ اما همین که توانستم کمی با او حرف بزنم و برایش گریه کنم آن هم از نزدیک، طوری که وسط...
-
صد و سیام
پنجشنبه 9 شهریور 1402 10:12
دیروز بعد از آنکه پست قبلی را نوشتم و داشتم به همه خبرهای خوشخوشانم را میدادم، وی زنگ زد. گفت صبح شنبه ایرانم! برای سه هفته میآیم و میخواهم با دوستانمان به شمال بروم، میآیی؟ من گیج آمدنش و دعوتش به سفرفقط گفتم نمیدانم. حالا تو بیا. گفت اصلا دلت میخواهد من را ببینی؟ گفتم ما هنوز رسما زن و شوهریم و من دلتنگ توام....
-
صد و بیست و نهم
چهارشنبه 8 شهریور 1402 13:15
قرار داد کار جدید را بستم. حداقل الان دغدغه مالیام کمتر شده است. میدانم که میتوانم ادامه دهم. حرفی که تراپیستم دیروز به من زد حالم را چند درجه بهتر کرد. گفت تو گذشته پرقدرتی داری و روی همان گذشته آینده خوبی میسازی. این برای من کافی است.
-
صد و بیست و هشتم
دوشنبه 6 شهریور 1402 13:10
دلم میخواست درباره ماجراهای این چند وقت بنویسم، اما ذهنم یاری نمیکند. فقط اینکه حالم بهتر است. داروی جدید میخورم که خوابم را زیاد کرده، اما از آن طرف انگیزهام را هم افزایش داده. پیشنهادهای شغلی خوبی دارم و آن کاری که همیشه دوست داشتم انجام دهم، با یک نفر دارد پیش میرود. امید دارم که بتونم جلوی آدمهای بیشتری...
-
صد و بیست و هفتم
پنجشنبه 26 مرداد 1402 16:09
ترس جدیدی را تجربه کردم؛ زمانی که خودم داشتم از ایران بیرون میرفتم، به دلتنگی فکر نمیکردم. حواسم به این نبود که موهبت داشتن دوستان در کنار خود چقدر ارزشمند است. برایم اینطور بود که از راه دور هم ارتباطمان حفظ خواهد شد. و اینکه برای کندن از هر چیزی باید به ساختن جدید فکر کرد. فکرم درست بود. در کشور جدیدی که در آن...
-
صد و بیست و ششم
دوشنبه 16 مرداد 1402 21:20
حالم خوب نیست. گریه پشت گریه. سیگار پشت سیگار. بیحوصلگی، کلافگی، اضطراب، حال خفگی، افکار نامربوط، ترس، احساس حقارت، مرگاندیشی و و و جز احساسات و هیجانات و افکاری است که این روزها تجربه میکنم. وی منتظر ویزای کشور جدیدش است، من منتظر تمام شدن این رابطه و کنار آمدن با خودم هستم و خانوادهها با چشمان نگران میخواهند از...
-
صد و بیست و پنجم
چهارشنبه 11 مرداد 1402 09:38
دیروز تراپی سختی را گذراندم. از رفتن دوست عزیزم و خداحافظی با او گفتم. اینکه چقدر وجودش برایم ارزشمند است و چقدر نبودنش در ایران باورناپذیر است. از این حرفها پلی زدم به صحبتم با میم و بعد نمیدانم چطور یاد تداعیهایم به سمت کودکی کشیده شد. گفتم من کودکی آدم محبوبی بودم. همیشه در مهمانیها توجه از بقیه میگرفتم، حتی...
-
صد و بیست و چهارم
سهشنبه 10 مرداد 1402 12:14
امروز در اتاق تراپی، امید بزرگی را از دست دادم. یکی از سختترین مواجههها.
-
صد و بیست و سوم
دوشنبه 9 مرداد 1402 09:20
دیروز حالم بد جوری بد بود. گریههایم بند نمیآمد و سخت میتوانستم از جایم بلند شوم. جلسه مصاحبه کاریام را نرفتم و با «دروغ» ردش کردم. آن هم کاری که خیلیها دنبالش هستند و نام خوبی از آدم میسازد. اما ته چاه بودم. نمیتوانستم خودم را نجات دهم. من که همیشه در بدترین حالتم هم برای خودم غذا درست میکنم، خوابیدم. آنقدر...
-
صد و بیست و دوم
جمعه 6 مرداد 1402 08:57
دلم میخواهد وقتی چیزی مینویسم، آدمهای دیگر هم دربارهی احساساتشان برایم بنویسند. این اشتراکگذاری احساسات برایم خیلی خوشایند است؛ حرف زدن دربارهی خود و شنیدن از خود دیگری.
-
صد و بیست و یکم
سهشنبه 3 مرداد 1402 12:34
هوا خیلی گرم است. گرمی هوا برای هر بد بودنی کافی است. امروز به نقطهی عجیبی در رواندرمانیام رسیدم. بعد از سه سال و نیم به درمانگرم گفتم میخواهم روی کوچ دراز بکشم. او هم موافق بود. دراز کشیدم، بلند شدم. دوباره دراز کشیدم، دوباره بلند شدم و در آخر دراز کشیدم. احساس عجیبی بود. فکر میکردم همه چیز از کنترلم خارج است....
-
صد و بیستم
یکشنبه 25 تیر 1402 09:58
گمان کنم یکی از سختترین جداییها را دارم؛ پر از احساس، پر از دلتنگی، سراسر عقلانی. چند روز پیش مادر و پدر وی آمدند خانهام. گریه میکردند. مادرش بغلم کرد و همینطور با اشک من را میبوسید. پدرش مثل کسی که فرزندی را از دست داده باشد، گریه میکرد. مدام رو به من با گریه میگفت: تو نیمی از قلب منی، بدون تو چطور زندگی...
-
صد و نوزدهم
دوشنبه 19 تیر 1402 11:50
بالاخره بلند عنوانش کردم. شنبه روز سختی بود. در جلسه زوجدرمانی درباره مسائل مالی و حقوقی حرف زدیم. باورم نمیشد جلسه درمانیمان به جلسه تسهیل طلاق تبدیل شده است. اینکه حالا باید حساب کنم برای زندگی کردن چه اتفاقی باید برایم بیفتد. چقدر از لحاظ مالی تامین شوم و چطور آینده را تنها بگذرانم. هرچند این تمام سختی نبود....
-
صد و هجدهم
شنبه 17 تیر 1402 10:30
وی زنگ زده است و میگوید: چطور ده سال کنار هم زندگی کردیم و من خوشحال نبودم. نمیدانم باید چه جوابی به او بدهم. سکوت میکنم و میگویم حداقلش الان میدانی که از چه کسی و از چه چیزهایی خوشت نمیآید. این خودش یک پیشرفت است. میگوید: شاید، نمیدانم. شنیدن این حرفها برایم سخت است. ده سال تلاش برای دوست داشته شدن بدون هیچ...