اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و سی‌ام

دیروز بعد از آنکه پست قبلی را نوشتم و داشتم به همه خبرهای خوش‌خوشانم را می‌دادم، وی زنگ زد. گفت صبح شنبه ایرانم! برای سه هفته می‌آیم و می‌خواهم با دوستانمان به شمال بروم، می‌آیی؟ من گیج آمدنش و دعوتش به سفرفقط گفتم نمی‌دانم. حالا تو بیا. گفت اصلا دلت می‌خواهد من را ببینی؟ گفتم ما هنوز رسما زن و شوهریم و من دلتنگ توام. گفت باشد، چیزی نمی‌خواهی برایت بخرم؟ و دیگر حرف‌هایش را نمی‌شنیدم و با یک بله و خیر ادامه دادم. بعد از آنکه قطع کرد دوباره حمله‌ی اضطرابی را تجربه کردم. شروع کردم به گریه کردن و نمی‌دانستم باید چه واکنشی داشته باشم. 

حالا باید چه رفتاری داشته باشم؟ می‌توانم بغلش کنم؟ می‌توانم ببوسمش؟ اصلا چطور وقتی می‌بینمش گریه نکنم؟ چطور باید باشم؟ چطور وقتی حضورش را حس می‌کنم زبان را کنترل کنم و نگویم بمان؟ به پدر و مادرم چه بگویم؟ او که نمی‌خواهد با آن‌ها دیدار کند. نکند مجبور شوم بروم خانه‌شان برای نمایش بازی کردن جلوی پدربزرگ و مادربزرگش؟ جلوی دوستانی که از ماجرا خبر ندارند باید چطور رفتار کنم؟ آه. چقدر همه چیز سخت است. چند روز خوشحالی و امید به آینده داری و یکهو درگیر اضطرابی می‌شوی که پر از ندانستن است. 

نظرات 3 + ارسال نظر
سید محسن یکشنبه 12 شهریور 1402 ساعت 21:30

*صورت مسئله مورد نظر خود را، با کلمات مثبت، بنویسید---خودش نصف راه حل، است.

من به این نوع مثبت‌اندیشی اعتقاد ندارم.

لیمو شنبه 11 شهریور 1402 ساعت 09:40 https://lemonn.blogsky.com/

چقدر جمله آخر سوسن دلنشین بود. امیدوارم براتون سریع بگذره و دوباره به آرامش و امنیت برگردین.

درسته، مرسی لیموی عزیزم. امیدوارم

سوسن پنج‌شنبه 9 شهریور 1402 ساعت 21:13

من یک جور مشابه این وضعیت رو تجربه کردم. البته من بودم که برای آوردن بقیه وسایلم دوباره مجبور شدم برم به اون کشور و چند روز بعد هم برگردم ایران. اون چند روزی که دوباره کنارش بودم خیلی سخت گذشت. من دلتنگ بودم و او نبود. مستقیم هم گفت نمیخواد بدونه این مدت چقدر به من سخت گذشته.
من از همون اول درون خودم پذیرفتم که این رابطه تموم شده و او من رو نمیخواد در زندگی اش داشته باشه. این پذیرش هیچ کمکی نکرد که کمتر ناراحت بشم یا کمتر دوستش داشته باشم. الان که دو سال گذشته هم هنوز دوستش دارم و هنوز ناراحتم.
با این حال از گذروندن اون چند روز پیشش پشیمون نیستم. فقط الان که فکر میکنم ناراحتم از اینکه سعی نکردم اوقات خوش تری رو داشته باشم و از این آخرین بار دیدنش لذت ببرم. شاید هم ممکن نبود با وضعیت روحی من. اما اگه بخوام از روی تجربه توصیه ای بکنم، پیشنهاد میکنم فرض کنی بهت فرصتی داده شده با کسی که دوستش داری و از دنیا رفته، دوباره دیدار کوتاهی داشته باشی.

ممنونم سوسن عزیز. چقدر خوب که تجربه‌ات رو برام نوشتی و امیدوارم برای من هم طوری پیش بره که بعدها از کارم پشیمون نباشم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد