بالاخره بلند عنوانش کردم. شنبه روز سختی بود. در جلسه زوجدرمانی درباره مسائل مالی و حقوقی حرف زدیم. باورم نمیشد جلسه درمانیمان به جلسه تسهیل طلاق تبدیل شده است. اینکه حالا باید حساب کنم برای زندگی کردن چه اتفاقی باید برایم بیفتد. چقدر از لحاظ مالی تامین شوم و چطور آینده را تنها بگذرانم. هرچند این تمام سختی نبود. سختی بیشتر دیروز بود که عصر خانه پدر و مادرم روبهرویشان نشستم و بلند از تصمیمان گفتم. پدر و مادرم در سکوت نگاهم کردند. غمزده شدند. کمی تلاش کردند. پذیرفتند. سه نفری گریه کردیم و بعد در آغوشم گرفتند. اطمینان دادند که همراهم هستند و به تصمیم من مطمئنند. همان چیزی که انتظار داشتم. اما از نگرانیشان، از ناراحتیشان، از غمی که به آنها تحمیل کردم حالم بد میشود.
روزهای سختتری در راه است.
خیلی خیلی خیلی متاسفم. امیدوارم با کمترین سختی این مرحله رو پشت سر بذاری




ممنونم عزیزم
عزیزجان.. امیدوارم این روند با گذری راحتتر از انتظارت، متعجبت کند.
امیدوارم، روزهای سختیه...