-
صد و هفدهم
جمعه 9 تیر 1402 12:34
میم تقریبا یک روز درمیان پیام میدهد. از حالم میپرسد؛ خیلی کوتاه. اگر ادامه بدهم ادامه میدهد. اگر سوالی بپرسم جواب میدهد. تنها کسی است که از تصمیممان خبر دارد. دیروز پیام داد اوضاع چطوره؟ پیام دادم سلام بر نجاتدهندهام. اوضاع بگایی و بد است. کمی حرف زدیم. کمی از خودش گفت. کمی خندیدیم و به نیم ساعت نشده تمامش کرد....
-
صد و شانزدهم
پنجشنبه 8 تیر 1402 11:34
به معنای واقعی دست و دلم به نوشتن و مرور کردن وقایع و پیدا کردن کلمات نمیرود. دلم توجه زیاد میخواهد. دوست داشته شدن. چیزی که به من بگوید امید داشته باشم به آینده. بغلم کند و از این حال کثافتی که دارم نجاتم دهد. عجیب است که هیچ نجاتدهندهای نیست و ما به امید روزی زندگی میکنیم که نجاتدهندهای بیاید. فیلمها پر از...
-
صد و پانزدهم
یکشنبه 4 تیر 1402 18:51
حال عجیبی است. روزهای سختی را میگذرانم.
-
صد و چهاردهم
پنجشنبه 25 خرداد 1402 08:28
دیروز واقعا کلافه و عصبانی بودم. دلم میخواست به زمین و زمان فحش بدهم و جیغ بزنم. حوصله فیلم دیدن هم نداشتم. حوصله کتاب خواندن هم نداشتم. از این که روی کاناپه هم بیفتم اعصابم خورد میشد. احساس میکردم حوصله در تنام بودن هم ندارم. دلم میخواست از جسم و بدنم خارج شوم. به وی پیام دادم که طبق معمول جوابی نداد. دو ساعت...
-
صد و سیزدهم
چهارشنبه 17 خرداد 1402 18:22
چقدر دارو همه چیز را تغییر میدهد. به اصرار زوج درمانگر و میم راضی شدم پیش دوست روانپزشکم بروم و دارو بگیرم. حداقلترین اثرش کم شدن اضطرابهایم است. مخصوصا الان که درگیر امتحانها هستم و واقعا نمیتوانستم تپش قلب شدید و تنگی نفس و هر علامت اضطراب فراوان را تحمل کنم. خوابم کمی زیاد شده، اما مهم نیست. مهم این است که...
-
صد و دوازدهم
چهارشنبه 3 خرداد 1402 09:30
شنبه روز عجیبی بود. چیز خاصی درمانگر نگفت؛ همانطور که خودم میدانستم. اما یک بینشی به من داد که این چند روز را درگیر هضم آن موضوع بودم. به درمانگر گفتم من تا از یک رابطه سخت رها شدم وارد رابطه با وی شدم. رابطهای که من را طرد کرده بود و آن حس کافی نبودن را در من زیاد کرده بود. برای همین در رابطه با وی فکر میکردم...
-
صد و یازدهم
شنبه 30 اردیبهشت 1402 12:41
کمتر از نیم ساعت دیگر باز دوباره با زوجدرمانگر جلسه دارم. میخواهد چیزهایی که وی نتوانسته به من بگوید به من بگوید. اضطراب وحشتناکی دارم. میترسم. خیلی میترسم. تمام تنم میلرزد. میدانم شاید چیز خاصی نگوید؛ اما اضطراب دارد خفهام میکند. باورم نمیشود. خندهام میگیرد از این حرف، اما کاش زنده بمانم... نمیدانم چی...
-
صد و دهم
سهشنبه 26 اردیبهشت 1402 10:17
دیشب یک ساعت و نیم با وی حرف زدیم و گریه کردیم. چقدر برای محافظت از همدیگر تلاش میکنیم. کاش اینقدر نگران آینده همدیگر نبودیم. دیدن رنج وی اینقدر برایم سخت است که از فکر کردنش نفسم بند میآید. کاش میتوانستم همه چیز را برایش هموار کنم. کاش میتوانستم افکار مزخرفی و عذاب وجدان کوفتیاش را محو کنم. کاش میتوانستم در...
-
صد و نهم
شنبه 23 اردیبهشت 1402 19:30
امروز با زوجدرمانگرمان، جلسه فردی داشتم. سوالهایی پرسید و جوابهایی دادم. سعی کردم بدون سانسور حرف بزنم و راحت بگویم چه شده و چه نشده. یک چیزی در این گفتوگو خیلی آزارم داد، تاکید درمانگر روی افسردگی شدید من. اینکه من نیاز دارم دوباره قرص بخورم و این حال من است که زندگی ما را فلج کرده است. عملکرد من بد بوده، و باید...
-
صد و هشتم
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1402 09:27
دیروز وی در جلسه زوجدرمانی میگفت: روزی که در فرودگاه خداحافظی کردیم وقتی رسیدم خانه نیم ساعت داشتم گریه میکردم از نبودن الف. خوشحال شدم که بودنم برایش ارزش داشته و نبودنم برایش سخت بوده. یاد چند سال پیش افتادم که وقتی از خانه تهرانمان برگشتم شهر خودمان و او مدتی تنها در آن خانه بود، برایم تعریف کرد که «وقتی برای...
-
صد و هفتم
شنبه 16 اردیبهشت 1402 11:40
دیشب یکی از سختترین شبهای این چندسال را گذراندم. در تنهایی چنان گریه میکردم و ناامید بودم که فکر کردم آخر شب را نمیبینم. البته که عقلم به کار افتاد و به میم پیام دادم و حالم را بهتر کرد. اما شب وحشتناکی بود.
-
صد و ششم
جمعه 15 اردیبهشت 1402 20:56
با این وضعیت روانی، این گریههای ممتد، این بیچارگی، این ملال و هزاران «این» دیگر، گمان نکنم بتوانم با آن برنامه قبلی که داشتم پیش بروم. خیلی وقت است کتابی نخواندهام. خیلی وقت است هیچ فعالیت فکری درستی نداشتهام. همهاش غرق در اضطراب و غمام. کاش تکلیفم با وی مشخص میشد که میدانستم باید به سوگ بنشینم یا ادامه دهم....
-
صد و پنجم
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1402 12:00
دیروز در جلسه تراپی یک نیمچه حمله عصبی بهم دست داد. یکهو وقتی داشتم از هیجاناتم صحبت میکرد و خشمم به خانواده گلویم تیر کشید و بعد به سرفه افتادم و حالت خفگی بهم دست داد. از اتاق درمان زدم بیرون و کمی آب خوردم. هرچه سرفه میکردم صدایم باز نمیشد. کمی بعد که خودم را بیرون از اتاق درمان دیدم حالم بهتر شد. برگشتم پیش...
-
صد و چهارم
شنبه 9 اردیبهشت 1402 13:38
امروز اولین جلسه زوجدرمانیمان را شروع کردیم. موقعیت عجیبی بود. وی از آن سر دنیا، من در گوشه خانه و درمانگرمان در جایی دیگر باهم صحبت میکردیم. درمانگر قابل اعتماد بود. صدایش آرام بود، خوب درک میکرد و به نظرم انتخاب خوبی کردیم. من با روحیه محافظهکارانهام وارد جلسه شده بودم. وی با روحیه سپاس و قدردانی از من وارد...
-
صد و سوم
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1402 15:12
میم پیام داد: روبهراهی؟ گفتم: نه. گفت: خبری شده؟ گفتم: «خبر خاصی نیست، کلافهام. دلم بیرون زدن از قالبم رو میخواد. استرس دارم. حوصله ندارم. خستهام. بغل میخوام. عشقورزی میخوام. چه میدونم. احساس میکنم غمم زیاده. نمیخوام اینقدر درگیر غم و رنج باشم. هی ملالانگیز بودنم تو چشممه.» و گریهام گرفت. آنقدر گریه کردم...
-
صد و دوم
سهشنبه 5 اردیبهشت 1402 20:07
کلافه بودم. فردا امتحان دارم. ارائه هم دارم. باید متنهای پروژه را عوض میکردم. کلهام خراب بود و دلم خواست با وی حرف بزنم. زنگش زدم و پیام داد چند دقیقه دیگر زنگ میزنم. دلم میخواست حال و هوایم را عوض کند. گفتم چه مرگم است و دلم میخواهد با او حرف بزنم. گفت خب چه خبر؟ خبرها را داده بودم. گفتم کمی بامزهبازی در...
-
صد و دوم
یکشنبه 3 اردیبهشت 1402 20:26
منتظر میمام چاییاش دم بکشد به اسکایپ وصل شود و اتفاقات این چند روز را بگویم.
-
صد و یکم
جمعه 1 اردیبهشت 1402 16:24
چند وقتی است وی دارد حرف میزند؛ از مشکلاتی که از نظرش در زندگیمان داریم. این مرا خوشحال میکند. انگار بعد از یازده سال یخش باز شده. هرچند این دیر گفتن بدجور آزار میدهد. یازده سال از پشت پرده باهم زندگی میکردیم و حالا چیزهایی میگوید که هم برایم خوشحالکننده است، به خاطر گفتنش، هم برایم زجر آور است، به خاطر دیر...
-
صدم
چهارشنبه 30 فروردین 1402 10:44
صدتا یادداشت نوشتهام؟ چه کارها! دیروز با تراپیستم دربارهی میم مفصل حرف زدم. اینکه چرا اینقدر این آدم برای من امن است و در عین حال کنار او بودن به خاطر روابط خودم و گذشتهای که با او دارم پر از اضطراب و استرس و ترس میشود. به این رسیدم که شاید او مثل اولین سیگاری است که آدم در نوجوانی میکشد. یا اولین مناجاتی که با...
-
نود و نهم
شنبه 26 فروردین 1402 20:19
بعد از مدتها و در سال جدید، بالاخره تصمیم گرفتم با لپ تاپ و نوشتن آشتی کنم. روزها روی مبل میخوابیدم و چشمم را به لپ تاپ بود؛ اما دلم نمیخواست قدمی بردارم، دلم نمیخواست چیزی را به اشتراک بگذارم. انگار زبانم بسته باشد. بعد از پنج سال میم را حضوری دیدم. ذوق دیدنش نفسم را تنگ کرده بود. دستانم میلرزید و اولین حرفی که...
-
نود و هشتم
سهشنبه 23 اسفند 1401 20:39
در سکوت و تنهایی نشستهام. هرچقدر شبکههای اجتماعی را بالا و پایین میکنم زمان نمیگذرد. انگار زمان منجمد شده است و میخواهد تنهاییام را به رویام آورد. نه صدای ترقهای میآید، نه صدای شادی آدمها. گاهی از دورترین نقطه صدای انفجار کوچکی میآید. وی آن سر دنیا با دوستانمان دور هم جمع شدهاند و آش پختهاند و زدهاند و...
-
نود و هفتم
شنبه 20 اسفند 1401 11:07
تنها زندگی کردن چالش جدید این روزهایم است. از دور آدم بیشتر به فکر تنها بودنش است؛ اما وقتی وارد تنهایی میشود، انجام کارهای روزمره بدون بودن دیگری مهم میشود. صبحها بلند شوی، برای خودت صبحانه آماده کنی، تنها لباسهایت را بپوشی و بزنی بیرون. به ناهار فکر کردن به شام فکر کردن به اینکه اصلا میارزد تنها غذایی بخورم یا...
-
نود و ششم
چهارشنبه 10 اسفند 1401 16:57
دیروز از دوری از وی نوشتم و بیتابیام. امروز اما از پیامی که داد و حالم را زیر و رو کرد مینویسم. دلم میخواهد روزها برایش پیام بگذارم. باهم حرف بزنیم. از دلتنگی و دوست داشتن هم بگوییم، اما چیزی که نصیبم شده است نهایتا کوییک ریاکشن و سین کردن و جواب ندیدن بوده است. میگوید فشار رویاش زیاد است و روزهای سختی را...
-
نود و پنجم
سهشنبه 9 اسفند 1401 18:01
بالاخره کمی خودم را جستم. دوری از وی برایم خیلی سخت است. دو هفته شد که از هم دوریم و کیلومترها باهم فاصله داریم. هیچوقت دو هفته یا بیشتر از هم دور نبودیم. خانه پرش چهار-پنج روز از هم دور بودیم. تجربه عجیبی است و ای کاش رخ نمیداد. اما این هم ورقی از زندگی است. به خاطر اختلاف ساعت کم میتوانیم باهم حرف بزنیم. او غرق...
-
نود و چهارم
دوشنبه 24 بهمن 1401 05:45
امروز همینطوری از سر بیحوصلگی وبلاگم را باز کردم. دیدم پیامی دارم که فایلی به آن ضمیمه شده است. یکی از شعرهای لورکا بود که عزیزی فرستاده است. تماما پر از حال خوب شدم. و کودکیت، عشق، و کودکیت. قطار و زنی که عرش را میاکند. نه تو، نه من، نه هوا، نه برگها. آری، کودکیت، حال حکایت چشمهها. لذت اشتراک.
-
نود و سوم
سهشنبه 18 بهمن 1401 09:55
نه اینکه حرف برای گفتن نداشته باشم، اما دستم به نوشتن نمیرود. در یک رخوت و بیحالی به سر میبرم. راستش دلم نمیخواهد این روزهایم را ثبت کنم. این روزهایی که پر از بیعملگی است. پر از آن چیزهایی است که از خودم دوست نمیدارم.
-
نود و دوم
دوشنبه 10 بهمن 1401 07:32
اضطرابم از روزهای قبل بیشتر است. چند شب است که خوابم نمیبرد. قلبم تند تند میزند و احساس میکنم اتفاقی هولناک بناست بیفتد. نشانه چیزی نیست. مثل آن آدمهای ضمیر روشن! نیستم که هر وقت احساس اضطراب داشته باشم، اتفاق ناگواری بیفتد. اضطراب بخشی از من است. همیشه با آن زندگی میکنم و فقط سعی میکنم بروزش را آدمهای اطرافم...
-
نود و یکم
جمعه 30 دی 1401 05:59
نمیدانم حالم نسبت به قبل بهتر شده است، آگاهی و پذیرش پیدا کردم، یا همه چیز را سرکوب کردهام و خودم را سپردم دست زندگی؛ ولی هرچه هست بهتر از قبلم. ترس هنوز همراهم است که باید هم باشد، اما آن حال درماندگیام کمتر شده است. یکی از پروژههایی که به نظرم میتوانم از آن درآمد داشته باشم پذیرفته شده، و کمی خیالم راحتتر است....
-
نود
سهشنبه 20 دی 1401 12:44
احساس میکنم برای برگشتن به ایران تحت فشار وی قرار دارم. حرفش شد که من برگردم درسم را تمام کنم و او هم کارش را ادامه دهد و بعد برای بعدش باهم فکری بکنیم. اما او این حرف را به منزله تصمیم نهایی برداشت کرد. چون واقعا دلش میخواهد من برگردم و او تنها باشد. میگفت: نیاز داریم از هم جدا باشیم تا به رابطهمان فکر کنیم....
-
هشتاد و نهم
جمعه 16 دی 1401 14:56
به میم گفتم میخواهم برگردم ایران. تعجبزده گفت: برای چی؟ بدم فرودگاه رو ببندن راهت ندن. بعد کمی حرف زد و یکهو گفت: کاش میتونستم به اندازه کافی دعوات کنم. گفتم: دعوا کن لطفا. و این شروع دو ساعت حرف زدن شد.