-
شصت و هشتم
چهارشنبه 9 شهریور 1401 10:03
این چند روز قفل قفل بودم. استرس پذیرفته شدن در کاری که به زودی باید شروعش کنم، روان و بدنم را به معنای واقعی کلمه گایید. الان هم در بیعملی به سر میبرم. بیعملی ناشی از ترس و اضطراب.
-
شصت و هفتم
پنجشنبه 3 شهریور 1401 07:29
یک جایی از زندگی، آدم دلش میخواهد از همه چیز دست بکشد. همینطور بدون هیچ تلاش و جان کندنی ادامه دهد. اگر کاری میکند صرفا رتق و فتق امور باشد، نه بیشتر و نه کمتر. یکجورهایی دست از زندگی کشیدن است، با اینکه از بیرون اینطور به نظر میرسد که داری زندگی میکنی. از چالشها دوری میکنی و روزمره را پر رنگ و پر رنگتر. با...
-
شصت و ششم
دوشنبه 31 مرداد 1401 14:38
اضطراب به شکل عجیبی به جانم افتاده. شش ماه دوم سال با این برنامهای که چیدم، هر روزش پر است از بگایی. پیاماسم و هراحساسی را چندبرابر حالت عادی تجربه میکنم. دلم میخواهد برای یک نفر فقط و فقط حرف بزنم و او فقط و فقط گوش کند، بعد بغلم بگیرد و بگوید، درست میشود، درست میگویی. حرف دیروز وی هم دست از سرم بر نمیدارد؛...
-
شصت و پنجم
جمعه 28 مرداد 1401 08:59
امروز برای اولین بار مصاحبه شغلی به زبان انگلیسی دارم. کمی مضطربم، چرا فقط کمی؟ چون کار پارتتایم است و کمتر از توانایی من و خیلی هم به پذیرفته شدنش امید ندارم. یک چیز آزارم میدهد، آن هم پیگیر نبود وی است. دلم میخواهد بگذارم به حساب اینکه او فکر میکند من از پس خودم برمیایم اما نمیتوانم. دلم یک دلگرمی و پیگیری از...
-
شصت و چهارم
چهارشنبه 26 مرداد 1401 13:53
این دو روز کمی کارم را پیش بردم. نشستم به تایپ کردن و تایپ کردن. پیادهروی و دویدن مبسوطی هم داشتم. در مجموع حالم خوب بود و در بین این حال خوبی آگهی استخدامی کار از خانهی یک خیریهای را دیدم و اپلای کردم. امروز صبح ایمیل زدند که برای مصاحبه آماده باشم. یک خوشحالی ریزی دارم، اما اضطرابی به من هجوم آورده که دوباره...
-
شصت و سوم
دوشنبه 24 مرداد 1401 10:26
تراپی روز شنبهام به از دستاوردهای هفتهام که بیرون رفتن تنها و خرید کردن بود شروع شد و به مفهوم عجیب رقابت رسید. مفهومی که به تازگی برایم بسیار روشن و واضح شده است. جوری که احساس میکنم در جای جای زندگیام تلاش شدیدی برای وارد زمین شدن و رقابت با دیگری دارم. در هر رابطهای یک دوگانه میسازم که باید یک نفر رقیب دیگری...
-
شصت و دوم
پنجشنبه 20 مرداد 1401 07:14
داشتم ناهار درست میکردم که چشمم افتاد روی صفحه گوشی. اسم میم آمد بالا. احساس کردم دارم خواب میبینم. صبح که از خواب بیدار شده بودم، لذت پیام دادنش در خواب را مزمزه کرده بودم. دوباره گوشیام را نگاه کردم و دیدم خودش است. خواب نیست. ادامه خوابم در بیداری و واقعیت است. ساعت را چک کردم ببینم در ایران ساعت چند است. 6 صبح...
-
شصت و یکم
دوشنبه 17 مرداد 1401 13:58
امروز با صدای رعد و برق بیدار شدم. بیدار که البته نه، هوشیار شدم و از هفت صبح که رعدها مثل بمب در آسمان صدا میکرد تا حدود ساعت 10 در تخت ماندم. بعد صبحانه این روزهایم که ساندویچ کره بادام زمینی و موز است با یک لیوان چای خوردم و به ذوق درست کردن خورش اسفناج آهنگ به گوش رفتم دم سینک و گاز. خورش را همانطور که دوست...
-
شصتم
جمعه 14 مرداد 1401 12:20
دیروز روز پرباری بود. یک قورباغه قورت دادم. کمی کتاب خواندم. فیلم دیدم. پیاده روی زیر باران سیلآسا داشتم و معنای واقعی موش آب کشیده را درک کردم. به روزهای خوب فکر کردم. قدمهایی برای مقالهام برداشتم. حالم به طور کلی خوب بود. امروز هم روبهراهم. اینجا مینویسم که یادم باشد، چقدر همه چیز بالا و پایین است.
-
پنجاه و نهم
پنجشنبه 13 مرداد 1401 09:34
گاهی رابطهام با وی عجیب میشود. در عین اینکه دوستش دارم نمیتوانم حضورش را تحمل کنم. اکثر اوقات دوست ندارم حرف بزند. در حقیقت دوست ندارم تحلیل سیاسی اجتماعی اقتصادی بدهد، حوصلهام از حرفهایش سر میرود. دلم میخواهد سکوت کند و من فقط نگاهش کنم یا در آغوشش بگیرم. صبحها که خواب است دوست دارم سر و صورت و گوشش را بوسه...
-
پنجاه و هشتم
چهارشنبه 12 مرداد 1401 12:11
دیروز بعد از اینکه اینجا کمی چیز نوشتم، مستاصل روی تخت دراز کشیدم. یکی از پادکستهای آذرخش مکری را گذاشتم و جوری غم وجودم را گرفت که دلم میخواست چشمهایم را ببندم و دیگر باز نکنم. چشمها را آرام بستم و خوابم برد. با اینکه صبحش این همه خوابیده بودم؛ اما باز هم غم و اضطراب به شکل خواب درآمد و یک ساعتی خوابیدم. بعد که...
-
پنجاه و هفتم
سهشنبه 11 مرداد 1401 09:03
امروز از آن روزهاست. تا یازده ظهر خوابیدم، چشمهایم از خواب زیاد درد میکند و ورم کرده و هر چه میخواهم فایلهای پروژههای پیش رو را باز کنم دستم نمیرود. شنبه هم که ایران تعطیل است و این به معنای کنسل شدن تراپیام است. ته ذهنم دلم میخواهد با میم حرف بزنم، هرچند لب از لبم باز نمیشود و دلم میخواهد میم ذهنم را...
-
پنجاه و ششم
دوشنبه 10 مرداد 1401 13:38
فکر نمیکنم تو هیچ دورهای از زندگی چنین رخوتی را تجربه کرده باشم. کار دارم، بسیار هم کار دارم؛ اما هیچ انگیزه و شوقی برای کار کردن نیست.به یک بیعملی عجیبی گرفتارم. شبها رویای کار و تلاش میبینم، صبحها همینطور در شبکههای مجازی میچرخم و میچرخم و میچرخم. از اینکه از این شبکهها هم بیرون بیایم میترسم. میترسم...
-
پنجاه و پنجم
شنبه 8 مرداد 1401 15:02
نمیدانم چرا همیشه خودم را در رقابت با دیگری میبینم. این دیگری میتواند وی باشد، میتواند آن ابرو خورشیدی باشد، میتواند آن سفید ماستی باشد، یا هرکسی که با او به نحوی رابطهای شکل دادم. الان که در تراپیهایم به این رابطه مسمومی که برای خودم میسازم پی بردم، همه چیز برایم عجیب است. چرا من اینقدر خودم را در خطر...
-
پنجاه و چهارم
پنجشنبه 6 مرداد 1401 06:38
یک بیخیالی که منشئش اضطراب است به جان افتاده. دست چپم به سیاق سالهای نوجوانی به درد افتاده و زوق زوق میکند. دیواره رحم چنان ایستادگی میکند که خیال ریختن ندارد و خواب و بیداریام هم شده پر از رویاهای بیسرانجام.
-
پنجاه و سوم
یکشنبه 2 مرداد 1401 11:43
دیشب بد خوابیدم. وی خوابش نمیبرد و هی صدا میکرد. صبح زودتر اما پاشدم که شاید امشب راحتتر بخوابم. شروع کردم به شستن ظرفها و پختن غذا. آهنگهای دوزاری هم در گوشم میخواند و وسطش سعی میکردم قری هم بدهم. اما ذهنم نه با آهنگ بود نه با قر دادن، نه با شستن ظرفها نه پختن غذا. حواسم بین حرفهای تراپیستم و میم میچرخید....
-
پنجاه و دوم
پنجشنبه 30 تیر 1401 08:24
چه با تراپیستم و چه با میم که حرف میزنم حرف جفتشان این است که باید ترجیحات و احساسات خودم را بشناسم و بدانم. در وهله اول هم اینکه احساساتم را سرکوب نکنم و دست از اینکه درونم چیزی است و برون چیز دیگری بردارم. واقعیتش این است که این دو رویی اینقدر برایم زیاد شده و مثل پتویی کلفت روی کل وجودم کشیده شده که سوراخ کردن آن...
-
پنجاه و یکم
چهارشنبه 22 تیر 1401 12:35
سالهای اول ازدواجمان بحثی سر سکس با کاندوم یا بدون کاندوم نداشتیم. وی هیچوقت از من نمیخواست که بدون کاندوم سکس کنیم و من هم آنقدر ترس از بارداری داشتم که دلم نمیخواست تجربه کنم. اما این چند سال اخیر، سه یا چهار سال، او هراز گاهی زمزمه میکند که بدون کاندوم سکس داشته باشیم. در بیشتر مواقع من راضی نشدم و او هم...
-
پنجاهم
دوشنبه 20 تیر 1401 04:21
دیشب وی حرفش را زد. گفت برگرد ایران تا بدون کنار هم بودن و رودربایستی بتوانیم برای ادامه زندگیمان تصمیم بگیریم. در بدترین حالت خودم در این چندساله هستم.
-
چهل و نهم
سهشنبه 14 تیر 1401 07:28
دلم میخواهد با میم حرف بزنم. بیشتر از هر چیزی. دلم میخواهد سکوتش را بشنوم. حرف زدنش را بشنوم و خندههایی را بشنوم که رگ روی پیشانیاش را برجسته میکند. قبلا این خندههایش یادم نبود. این چند وقت که تصویری حرف میزنیم دارم دقت میکنم به جز جزش و خدا خدا میکنم رد چشمهایم را نگیرد و نفهمد که چه شوری پشت این نگاه...
-
چهل و هشتم
دوشنبه 13 تیر 1401 07:36
اوضاعم بهتر از آن چیزی است که فکر میکردم. حداقل الان که پریودم هر اتفاقی را میگذارم بر حسب ریزش دیواره رحم. باید شروع کنم دوباره زبان خواندن، شروع کنم مقاله خواندن که کمی خودم را بالا بکشم. شروع کنم نوشتن. اما چه میکنم؟ به گیلتی پلژرهایم ادامه میدهم! یواشکی آهنگ پاشایی و هزار تا خواننده که تا به حال اسمهایشان را...
-
چهل و هفتم
جمعه 3 تیر 1401 16:53
الان میفهمم چیزی که در این پسر هست و من از آن خوشم میآید، تعریف کردن او از من است و بس! وقتی نظراتش را درباره سینما، روانشناسی، ادبیات، جامعه حتی سیاست میشنوم واقعا حالم بد میشود. چقدر نیازمند تایید دیگری بودن میتواند نگاه آدم را به بقیه متفاوت کند. هر وقت صحبت درباره خودش و زندگی روزمرهاش و گوش کردن به من...
-
چهل و ششم
چهارشنبه 1 تیر 1401 07:57
یادم نیست گفتم که این پسره ابراز علاقهاش را تمام و کمال انجام داد و من را در یک موقعیتی عجیب گذاشت. چند روز سعی کردم صحبت کنم که متوجه باشد من تمایلی به بودن در رابطه با او ندارم. من همسرم را دوست دارم و نگاهم به صحبت کردن و پیام دادن او فقط از روی دوستی و تنهایی بوده است. نه تصمیمی دارم که پارتنر خودم را ترک کنم و...
-
چهل و پنجم
یکشنبه 29 خرداد 1401 15:23
دیشب به شدت هورنی بودم و تمام تلاشم این بود که سکس خوبی داشته باشم. حدود یک ساعت تمرکز کردم، انواع پوزیشنها را با وی انجام دادیم؛ اما هر کاری کردم و کردیم ارگاسم نشدم. دل درد و هیجان بالا و اعصاب خوردی حاصلش بود که با دلداری احتلام در خواب شب را به صبح رساندم که دریغ از دیدن خوابی که رد و بوی جنسی داشته باشد. امروز...
-
چهل و چهارم
شنبه 28 خرداد 1401 07:18
چرا فرسنگها دور از بعضی آدمها و بعد از سالها، شبی که به تو تماما خوش گذشته، صبحش با کابوس بودن آن آدمها و حرفهایشان بیدار میشویم؟
-
چهل و سوم
چهارشنبه 25 خرداد 1401 09:02
من آدم خوش تیپی نیستم. زیاد به اینکه چه لباسی بپوشم فکر نمیکنم. خریدهای سریع و دیر به دیر است. حوصله گشتن و انتخابهای خاص کردن ندارم. همین که لباسی بپوشم که راحت باشم برایم کافی است. یک لباس را صدجا و صدبار میپوشم و تا زمانی که صدای بقیه در نیاید که دیگر این لباست افتضاح است، میپوشمش. اما اتفاقی که برایم با مهاجرت...
-
چهل و دوم
یکشنبه 22 خرداد 1401 09:39
داشتم برای درمانگرم از پسر جذبی میگفتم که چقدر به من ابراز علاقه و احساس میکند و در حرفهایش این سوال را پرسیده که آیا عاشق زن متاهل شدن اخلاقی است یا نه. من هم زدم به کوچه منطقی حرف زدن و بعد هم که دیدم کمی دارد کشش میدهد، جواب پیامهایش را دیر دادم و واکنشی به اسمایلیهای بوس و قلبش ندادم. اما نکته اصلی این بود در...
-
چهل و یکم
پنجشنبه 19 خرداد 1401 09:39
باورم نمیشود که وقت میگذارم و گاهی با این پسر جذبی حرف میزنم. دلم برایش میسوزد یا از تنهایی زیاد دلم میخواهد معاشری داشته باشم، نمیدانم. دوست دارد بداند و حرف بزند و درباره اعتقاداتش سخنپراکنی بکند؛ اما هر دفعه که درباره چیزی با او صحبت میکنم آنقدر هیجانش کنترل نشده و اطلاعاتش سطحی است و آنقدر بلد نیست گفتوگو...
-
چهلم
چهارشنبه 18 خرداد 1401 06:38
گریههایم کمتر شده است. حال روحیم بهتر است، اگرچه اضطراب سرجای خودش هست. هنوز با حرکت کردن و رو به جلو بودن مشکل دارم. هنوز از تنها بیرون رفتن بدون اینکه کسی در انتظارم باشد میترسم و گمان نکنم به این زودیها بتوانم این دلبستگی اضطرابیام را تقلیل دهم. من همیشه در هر جایی چشمم به آدمی است که انتظارم را میکشد. مثل...
-
سی و نهم
شنبه 7 خرداد 1401 14:54
این چند وقت اخیر تراپیهایم به شدت سنگین است. به آگاهیهایی میرسم که مغزم را منفجر میکند. به تراپیستم گفتم الان نیاز به مسکنی دارم که آرامم کند نه اینکه آنقدر با خودم مواجه شوم که تحمل بارش اینقدر سنگین شود. خیلی خستهام. کارهایی میکنم که اوضاعم را بد از بدتر میکند. دیروز تولد وی بود. هیچ کاری نکردم. بهش گفتم دلم...