چند وقتی است وی دارد حرف میزند؛ از مشکلاتی که از نظرش در زندگیمان داریم. این مرا خوشحال میکند. انگار بعد از یازده سال یخش باز شده. هرچند این دیر گفتن بدجور آزار میدهد. یازده سال از پشت پرده باهم زندگی میکردیم و حالا چیزهایی میگوید که هم برایم خوشحالکننده است، به خاطر گفتنش، هم برایم زجر آور است، به خاطر دیر شنیدن و گذر عمرمان و نگاهی که به من دارد. دیروز چیزی گفت که به نظرم در خودم شکستم. گفت یکی از مسائل اصلی من در زندگی «ملال» همیشگی توست. ملال. چه چیز عجیبی. او من را یازده سال آدم ملالانگیزی میدانسته و دم برنیاورده. برعکس من که فکر میکردم کنار هم شادیهایی را تجربه کردیم، او چیز دیگری تصور میکرده. گفت برای همین است که فکر میکنم دیگر دلم نمیخواهد با تو بچهدار شوم. کودکی که از تو متولد شود کودک شادی نیست. فرزندی که ما پدر و مادرش باشیم شادی را تجربه نمیکند. من در سکوت نگاهش میکردم. باورم نمیشد وی این حرفها را بزند. او سر طیف برونگرایی است و من وسطهای میانگراییام! اما آنقدر در کنار من غم و ناراحتی را تجربه کرده که من را ملالانگیز میداند. درست است به خیلی چیزها نمیخندم. خلقم پایین است گاهگداری (!) و سکوت و شنیدن را ترجیح میدهم، اما واقعا این چند سال سعیام را کرده بودم که پابهپایاش در همه فعالیتهایش شرکت کنم. هر سفری که میخواست، هر مهمانیای که دوست داشت، هر ماجراجوییای که طلب میکرد، همه و همه را کنارش بودم. هرچند اعتراض هم میکردم. هرچند روزهای غمگینم هم زیاد بود، اما شنیدن اینکه ملال من زیاد است، برایم سنگین بود. هیچوقت یادم نمیرود که وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم، یک روز معلم ریاضیمان گلهمند رو به بچهها گفت، چرا اینقدر همهتان درگیر درس و اضطرابید؟ شماها باید شاد باشید. کلاستان خیلی غمانگیز است. اگر «الف کوچک» نبود، سخت بود بفهمم با نوجوانها کلاس دارم. بعد هم گفت الف شادترین بچه کلاس است. من هنوز این تصویر را از خودم در ذهنم دارم، کسی که حتی در پایینترین خلقش هم خوشروست، لبخند میزند و چشمهایش پر نشاط است. اما انگار چیزی که در این یازده سال به چشم وی آمده، دختری است که ملال را زندگی میکند.
آن موقع که حرف میزدیم آنقدر شوک بودم که نمیدانستم باید چه حرفی بزنم یا سوالی بپرسم. فقط جلوی گریهام را گرفتم و لبخند زدم. بعد که قطع کرد کلی گریه کردم و سیگار کشیدم. آخر شب پیامش دادم که مرسی که حرف زدی. به نظرت من چطوری بودم ملال انگیز نبودم؟ چیزی نگفت. امروز که زنگ زد دوباره پرسیدم. گفت فکر میکنم و بهت میگویم.