اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و سوم

میم پیام داد: روبه‌راهی؟ گفتم: نه. گفت: خبری شده؟ گفتم: «خبر خاصی نیست، کلافه‌ام. دلم بیرون زدن از قالبم رو می‌خواد. استرس دارم. حوصله ندارم. خسته‌ام. بغل می‌خوام. عشق‌ورزی می‌خوام. چه می‌دونم. احساس می‌کنم غمم زیاده. نمی‌خوام اینقدر درگیر غم و رنج باشم. هی ملال‌انگیز بودنم تو چشممه.» و گریه‌ام گرفت. آنقدر گریه کردم که انرژی‌ام صفر شد. سبک شدم. بعد هم برایش پیام دادم: «مرسی بساط گریه‌ام رو جور کردی».

نظرات 1 + ارسال نظر
لیلی پنج‌شنبه 7 اردیبهشت 1402 ساعت 01:16

خیلی عین حال من بود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد