یکی از دوستان نزدیکم در گروه تلگرامی از کابوس فرودگاه نوشته بود. اینکه گاهی خواب میبیند برای بدرقه فلانی و بهمانی رفتهایم و دیگر نمیبینیمش. بقیه هم آمده بودند از این کابوس حرف زده بودند. برای آنها هم فرودگاه کابوس بود. اما من یادم نمیآید فرودگاه برایم کابوس بوده باشد. با اینکه سال پیش وقتی داشتم ایران را ترک میکردم، در فرودگاه گریه امانم را بریده بود. اما بعدها دیگر فرودگاه برایم نقطه وحشت نبود. عوضش خوابی که زیاد میبینم بودن دوستهایم در خانهی ایرانمان است. همه دور هم نشستیم، میخندیم، شادیم و یکهو من سر برمیگردانم و همه جا سیاه است و هیچکسی نیست. من تنها با پس زمینهای سیاه با صدای دور خندهی اضطراب را تجربه میکنم. گاهی هم به صحنه سیاه شدن و تنها شدن نمیرسد و وسط خندهها از خواب بلند میشوم و میبینم کیلومترها از دوستانم و کسانی که جایی در قلبم داشتند دورم.
ساختن رابطه سالم، نزدیک بودن به آدمها و داشتن کسانی که برایت امن هستند، چیزی است که مهاجرت از آدم حداقل درسالهای اول میگیرد. البته برای همه اینطور نیست. وی الان در رابطه با آدمها از ایران خوشحالتر است. آدمهای تازهای که پیدا کرده خیلی بیشتر از ایران شبیه خودش هستند، اما من، حتی داشتن دوست معمولی هم نزدیک نشدهام. احساس میکنم آدمها فرسخها از من دورند.