-
سی و هشتم
پنجشنبه 5 خرداد 1401 10:32
با میم حرف زدم. بیست دقیقه بعد قطع کردم. نمیتوانستم حرف بزنم. هرچقدر خواستم او حرف بزند، نزد. فقط خواست درد مرا بشنود. اما من فقط گریه کردم. گند میزنم به همه چیز. کاش تمام میشد. همه چیز تمام میشد.
-
سی و هفتم
شنبه 31 اردیبهشت 1401 06:10
حتی از صرافت اینجا نوشتن هم افتادم. البته برایم چیز عجیبی نیست. مثل هزار و یک اتفاق دیگری که شروع میکنم اما وسطش دیگر انگیزهای برای ادامه دادنش ندارم. این هم به همان حال. چند روز پیش با میم باز حرف زدم. حالم نسبت بهش منطقیتر شده است و حرفهایش کمکم کرد. واقعا کمکم کرد. بعد از حرف زدن با او توانستم بیشتر خودم و غمم...
-
سی و ششم
جمعه 23 اردیبهشت 1401 07:12
بالاخره باران چند ساعتی است قطع شده است. آفتابی نیست، اما نور امیدوار کنندهای به خانه میتابد. امید دارم امروز به خاطر نور حالم کمی بهتر باشد. دیروز که فقط به گریه و غم و لذت جسمانی و دیدن سریال گذشت. یک روز تباه. کاش امروز بنشینم سر کارهایم و کمی پیش بروم، اگر این فکرهای غمگنانه بگذارد.
-
سی و پنجم
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1401 07:51
دیروز سه ساعت با میم حرف زدم. تصویری. تمام وجودم پر از شور و شعف حرف زدن با او بود. گریه کردم، خندیدم، غم وجودم را گرفت، دست و پایم یخ کرد، برایش از تاریکترین وجوهم حرف زدم، اما آن شعف و شوق حرف زدن با او ازم جدا نشد. آخر حرفهایمان وی آمد خانه. فکر کنم از اینکه داشتم با میم حرف میزدم معذب شد. گفت ببخشید مزاحمت شدم...
-
سی و چهارم
شنبه 17 اردیبهشت 1401 14:37
چنان روزم به گریه گذشت که سردرد و تهوع رهایم نمیکند. امروز در تراپی چنان با واقعیتی روبهرو شدم که روزها و روزها باید در سکوت به آن فکر کنم تا بتوانم حلاجیاش کنم. روزهای سختی است. کاش بتوانم بگذرم.
-
سی و سوم
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1401 16:50
از صبح تا شب تنها هستم. تقریبا حوصله هیچ کاری را ندارم. وی شبها بیدار میماند معمولا. صبحها که من بیدارم خواب است و نزدیک ظهر میرود دانشگاه و تا شب میماند. نهایت وقتی که باهم صرف میکنیم صبحتهای کوتاه و دیدن فیلم است. دلم میخواهد بهش بگویم حداقل برنامه خواب و بیداریاش را با من تنظیم کند چون هرچه زودتر برود...
-
سی و دوم
جمعه 9 اردیبهشت 1401 10:12
هر روز رابطهمان پیچیدهتر میشود. این چند روز به این گذشت که من به او اصرار کنم از حرف زدن با من نترسد و بنشینیم با هم حرف بزنیم. کارش البته زیاد است و همهاش ذهنش درگیر دانشگاه. اما این وسط من هم با این همه تنهایی و رخوتی که دارم باید حرکتی از خودم نشان دهم و پیگیر رابطه باشم وگرنه میدانم که رهایش میکنم. آنقدر...
-
سی و یکم
سهشنبه 6 اردیبهشت 1401 06:33
وی حالش خوب نیست. کاملا از من کنارهگیری میکند و عجیب شده است. دوست ندارد صحبت کنیم. دوست ندارد سکس کنیم. دوست ندارد چیزی را با من به اشتراک بگذارد و در یک سرخوردگی از اینکه این زندگی شاید باید پایان بیابد به سر میبرد. کارش درست پیش نمیرود و خیلی خودش را تنها میبیند. فقط تنها اتفاق خوب به نظر من البته، داشتن...
-
سیام
یکشنبه 4 اردیبهشت 1401 09:40
دیشب بعد از مدتها باهم خوابیدیم، آن هم به خواست من. وی چندبار در این چند روز درخواستم را رد کرده بود؛ اما بالاخره دیشب بعد از اینکه یک بار بوسیدنهایم را نادیده گرفته بود و زیر لب گفت اصلا حوصله ندارم بالاخره آخر شب راضی شد. کاری نکردم. خودش پیش قدم شد. اما هر کاری که میکردم نخواستنش توی چشمم بود. نمیدانم چرا خیلی...
-
بیست و نهم
شنبه 3 اردیبهشت 1401 07:59
یک هفته استراحت دادن به خودم هم تمام شد. امروز دوباره باید بنشینم زبان بخوانم، درسهایم را مرور کنم و کارهایی را که قول دادم انجام بدهم، انجام دهم. اما هنوز خلقم بالا نیامده و هیچ انگیزهای نه برای زبان خواندن و نه برای هیچ کار دیگری دارم. اضطراب اجازه نمیدهد سر کاری بروم. فقط جاهایی دوست دارم باشم که به چیزی فکر...
-
بیست و هشتم
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1401 13:24
همین پسر که دیروز ازش صحبت کردم حالا کاملا روی مخم است! چرا؟ چون من را گیر آورده تا نظریات و تئوریهای تخمیاش را به من ثابت کند و من را برای به راه راست شدن قانع! خیلی عجیب است با 38 سال سن هنوز در تلاش برای ثابت کردن خودش است که میخواهد بگوید او درست میگوید! من حشر این آدمها برای حرف زدن را میفهمم اما اینکه...
-
بیست و هفتم
چهارشنبه 31 فروردین 1401 07:44
یکی از پسرهای همکلاسی دیروز پیام داد که من خیلی دلم میخواهد با شما آشنا شوم. بیشتر باهم صحبت کنیم و سر مسائل درسی گپ بزنیم. گفت خیلی از خردورزی و آگاهی زیاد شما خوشم میآید و از این ناراحتم که چرا اینقدر دیر به شما پیام دادم. من هم گفتم اوکی. بعد از چند دقیقه گفت به نظرم ما خیلی مشترکات داریم و من خیلی با شما به صورت...
-
بیست و ششم
دوشنبه 29 فروردین 1401 12:56
امروز به شکل عجیبی هورنیام. بعد از مهاجرت این اولین روزی است که اینطور عطش پیچیدن در آدمی را دارم. هنوز کاپ قاعدگیام را استفاده میکنم و مثل محافظی از رحم و واژن و هرچیز زنانهای رهایش نمیکنم. دلم بودن با وی را نمیخواهد. میخواهد اما فقط او برای من اورال برود و دیگر تمام بشود و من فقط لذت ببرم و حرف دیگری نباشد....
-
بیست و پنجم
یکشنبه 28 فروردین 1401 08:25
بزرگترین ترس وی صحبت کردن با من است. پایان پیام.
-
بیست و چهارم
یکشنبه 28 فروردین 1401 07:12
دیروز دوباره جلسه تراپیام پر از گریه بود. با اینکه اول جلسه به تراپیستم گفتم این هفته خیلی بهترم و غمم کمتر شده اما تا شروع به صحبت کردم غم مثل آوار روی سرم ریخت. یاد آن دوران افتادم که با مادر و پدر وی زندگی میکردیم. هفت ماهی که به یکی از بدترین دوران زندگی من تبدیل شد. والدینش آدمهای خوب و مهربان و همراهی هستند؛...
-
بیست و سوم
شنبه 27 فروردین 1401 07:12
الان معنی حریم خصوصی برایم خیلی پررنگتر از قبل است. هیچ اتاقی از آن خود ندارم و به شکل عجیبی کلافهام. من که با هرچیزی بر طبق الگوی نادیده گرفتن خودم کنار میآمدم الان دیگر نمیتوانم. همه جا برایم تنگ و پذیرشش سخت است. این چند روزه هم که به لطف ماه رمضان وی از خانه تکان نخورده و دورکاری میکند دلم میخواهد سرم را...
-
بیست و دوم
چهارشنبه 24 فروردین 1401 07:00
خیلی توی روانشناسی زرد میبینیم که انسان را محور همه چیز میدانند و در آدمها انگیزه خودخواه بودن را به حد اعلی میرسانند. تقریبا این خودت را دوست داشته باش را اندازه نگه نمیدارند. تا کجا باید خودم را دوست داشته باشم؟ تا ابد و تا انتهای کار. اما چگونگی بروزش و ارتباط با آدمها بعد از این دوست داشته شدن خود جایی است...
-
بیست و یکم
دوشنبه 22 فروردین 1401 13:13
با میم حرف زدن حالم را چند درجه بهتر میکند. امروز داشتم برایش درباره باج دادنهای عاطفیام میگفتم. چیزی که فکر میکردم انجام نمیدهم ولی تو صحبت با تراپیستم متوجه شدم که برای بیشتر کارهای و ارتباط با بیشتر آدمها از این روند استفاده میکنم که طرد نشوم. که دوست داشته بشوم. این یکی از بدترین رفتارهایی بود که دربارهی...
-
بیستم
شنبه 20 فروردین 1401 14:32
امروز بالاخره بعد از مدتها با تراپیستم حرف زدم. از این دو هفته تخمی برایش گفتهام و همینطور اشک ریختم. پیش این آدم خود واقعیام را میبینم که چطور به جان خودم افتادم و رها نمیکنم و همیشه در انتظار تایید دیگریام. هر قدمی که برمیدارم تهش برمیگردد به تایید دیگری. کاش این دیگری کمی دست از سرم برمیداشت تا میتوانستم...
-
نوزدهم
جمعه 19 فروردین 1401 12:36
بعد از یادداشت دیروز میم بهم پیام داد وقت داری باهم حرف بزنیم؟ گفتم وقت دارم اما توان ندارم. گفت نیازی به توان نیست فقط گپ بزنیم. و فقط گپ زدیم. و فوقالعاده بود. باهم خندیدیم. برایش از شهر و کشور جدید گفتم. او از درس و کار گفت. میم برایم حرف زد. میتوانستم توی چشمهایش نگاه کنم. عصرش اینقدر حالم خوب شد که شام درست...
-
هجدهم
چهارشنبه 17 فروردین 1401 08:58
فردا امتحان دارم ولی مثل مردهها نشستهام روبهروی لپ تاپ و دهانم قفل شده است. حال منگی دارم. انگار جان از بدنم در رفته و غمی بزرگ روی تنم نشسته است. احساس سنگینی دارم روی سر و صورتم. دلم میخواهد بخوابم و تا بی نهایت با هیچکسی صحبت نکنم. کاش میتوانستم ماجرای هفته پیش را برای کسی تعریف کنم. شاید باری از روی دوشم...
-
هفدهم
دوشنبه 15 فروردین 1401 18:36
اوضاع روانی به شدت تخمی است.
-
شانزدهم
دوشنبه 15 فروردین 1401 12:45
واقعا نمیدانم برای نوشتن چنین چیزی که بر سرم رفت آمادهام یا نه. نمیتوانم. خیلی نوشتم و پاک کردم. اما هنوز برای خودم آنقدر تازه است که به زبان و کلمه نیاید. حتی نوبت فوری هم از تراپیستم نگرفتم. نمیتوانستم برای او بگویم که بعد از ده سال میم توی صورتم نگاه کرد و بعد از شنیدن رنج این سالها فقط عذرخواهی کرد.
-
پانزدهم
پنجشنبه 11 فروردین 1401 11:44
یهو میم پیام داد و حالم را پرسید. خوشحال شدم. حالم خیلی بد نبود. همین را گفتم. گفتم که «خشمگین شدم. داد زدم. خزعبل گفتم و کمی آرام شدم؛ اما به همان روال قبلم.» صحبت را شروع کرد. از اضطرابم گفت. علایم را برایم بالا و پایین کرد. یهو شروع کردم به حرف زدن. از این گفتم که خانه پناهم است و برای همین نمیتوانم پا از آن بیرون...
-
چهاردهم
چهارشنبه 10 فروردین 1401 08:35
دوباره آن ور حسودم بیرون زده است. به شکل عجیبی به وی حسودی میکنم. از حرفهایی که میزند خشم میگیرم و دلم میخواهد در اولین فرصت خشم را با زبان بهش حالی کنم. وقتی میگوید فکر نمیکردم دوستی از آمریکای لاتین یا پاکستان یا چین داشته باشم اعصابم میریزد بهم. اولش خوشحالم که او خوشحال است اما بعدش جانم بالا میآید که من...
-
سیزدهم
شنبه 6 فروردین 1401 08:54
امروز حالم بهتر است. پریود که تمام میشود انگار به زندگی برمیگردم. انرژی دارم برای کار کردن. ذوق دارم برای ادامه دادن و از یک برزخ بودن و نبودن خلاص میشوم. البته همیشه این حال را تجربه نمیکنم. این روزها به خاطر نومهاجر بودنم و وضعیتی که دارم تمام اتفاقات برایم غلو شده است. میفهمم که یک سری چیزها سر جایشان نیست ولی...
-
دوازدهم
جمعه 5 فروردین 1401 07:24
نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم که آفتاب بیاید نیامد. رضا براهنی
-
یازدهم
پنجشنبه 4 فروردین 1401 08:42
دیشب میم پیام سال تحویل داد. خیلی خوشحال شدم. روز قبلش پیش خودم دل دل میکردم که پیامش بدهم یا نه. ندادم. چه خوب که پیام ندادم و خودش حالم را پرسید. هرچند اول فکر کردم یک تبریک سال نو معمولی است. بعد دیدم پرسید چطوری؟ و یک ساعت باهم حرف زدیم. آخرش گفت: «میخواهی جدی روی گرههایت کار کنیم؟ البته اگر تغییر انتخابت است»...
-
دهم
دوشنبه 23 اسفند 1400 07:10
یکی آمده با لحن پدرانه یا مادرانه نوشته، «نوشتن در اینجا غرق شدن در سیاهیهایت است» یا چنین چیزی. یکی دیگر هم نوشته «چقدر چرتوپرت مینویسی و به تخمم که حالت فلان و بهمان است و این وبلاگ مثل هزارتا وبلاگ دیگر است که از لحن نوشتهشان مطمئنم همه را یکی مینویسد». آن روزی که این کامنتها را گرفتم حالم بد شد. تپش قلب...
-
نهم
شنبه 21 اسفند 1400 06:41
من در ایران جز آدمهای با حجاب محسوب میشدم. از دوازده سال پیش که تصمیم گرفتم هدبند بگذارم و موهایم را زیر روسری پنهان کنم، روند بالا و پایینی را تجربه کردم. مخصوصا بعد از ازدواج که به شدت روسری را جلو میکشیدم و از مغازههای حجاب ملزومات آن را فراهم میکردم. آن زمانها دلم میخواست روشنفکر دینی باشم. شاید به این دلیل...