-
هشتاد و هشتم
پنجشنبه 15 دی 1401 06:22
یکی از دوستان نزدیکم در گروه تلگرامی از کابوس فرودگاه نوشته بود. اینکه گاهی خواب میبیند برای بدرقه فلانی و بهمانی رفتهایم و دیگر نمیبینیمش. بقیه هم آمده بودند از این کابوس حرف زده بودند. برای آنها هم فرودگاه کابوس بود. اما من یادم نمیآید فرودگاه برایم کابوس بوده باشد. با اینکه سال پیش وقتی داشتم ایران را ترک...
-
هشتاد و هفتم
دوشنبه 12 دی 1401 13:30
این چند روز یاد پرشم در حوضچه سنگی افتادم. صخرههای بلند که دورتادور حوضچه را گرفته بود و من از روی یکیشان شیرجه میخی زدم! کاری که خیلی آرزوی انجامش را داشتم و بالاخره فضا و مکانی پیدا کرده بودم که بتوانم امتحان کنم. شیرجه زدم، لباسم برگشت توی صورتم، خون به مغزم نرسید، ترسیدم و همین که از آب آمدم بالا شنا کردن یادم...
-
هشتاد و ششم
سهشنبه 6 دی 1401 16:31
برای اولین بار بعد از سه سال کرونا به سراغ ما هم آمد. مریضی عجیبی است. از هر مریضیای انگار ذرهای در آن است. هم درد بدن هست، تب و لرز، سرگیجه و دردی که در هیچ مدل مریضیای من را رها نمیکند، گلو درد. هرچند برای من روز اولش سخت بود که همه چیز باهم بود. الان بعد از سه روز فقط درد گلو برایم مانده. به نظر سختش را نگرفتم....
-
هشتاد و پنج
یکشنبه 27 آذر 1401 19:02
هزاران کیلومتر دور از خانه، کل روز را گریه کردهام و چشمهایم سنگین شده است. نتوانستم با وی بروم برای تماشای فینال جام جهانی و در خانه روی تخت نشستهام و تنها با لپتاپ بازی فرانسه و آرژانتین را میبینم.
-
هشتاد و چهارم
جمعه 25 آذر 1401 12:38
همینطور کشکی کشکی داشتم با میم حرف میزدم. او از یکسری از نکات روانشناسی میگفت و من هم با او تبادل نظر میکردم که این چه جالب است و آن نکته چقدر مهم است، یکهو حرف رسید به یکی از دوستان مشترکمان. گفت خبر نداری ازش؟ چه کار میکند؟ گمانم از من ناراحت است. گفتم میدانم که ناراحت است؛ اما سراغت را گاه گاهی از من میگیرد....
-
هشتاد و سوم
چهارشنبه 23 آذر 1401 08:11
هوا عجیب سرد شده است. اینجا سیستم گرمایشی درست و حسابی هم ندارد. حتی خیلی از خانهها ازجمله خانهی ما لولهکشی آب گرم هم ندارد. آب گرم فقط در حمام و آن هم در مدت زمان کوتاه است؛ چون آبگرمکنها برقی است و آنچنان جانی ندارد! وقتی هم هوا سرد باشد، آدم دلش نمیخواهد از زیر پتو بیرون بیاید. مثالش همین امروز که از 8 صبح...
-
هشتاد و دوم
پنجشنبه 17 آذر 1401 15:27
استیصال تمام جانم را مثل خوره میخورد. خبر اعدام محسن شکاری را باورم نمیشود. یعنی باورم میشود، اما نمیتوانم هضمش کنم. هیچ کاری از دستم برنمیآید. فقط برای بستن خیابان و زخمی کردن، جان عزیز جوان 23 ساله را گرفتهاند. چه بر سرمان میآید؟ چه روزهای سیاهی را داریم طی میکنیم. چه چیزها که به چشممان ندیدیم، چه چیزها که...
-
هشتاد و یکم
سهشنبه 8 آذر 1401 08:36
بالاخره بعد از چند ماه نشستم سر کار پایاننامهام. الان استرس گرفتهام و نمیدانم تا آخر این ماه کارهایش تمام میشود یا نه؟ این استرس از آنهایی است که وادارم میکند کار کنم، چون همیشه ددلاین برایم مهم بوده است. البته همیشه هم مهم بوده، که زودتر از دیگری کارم را بفرستم اما این چندماه چون دور از هیاهوی همکلاسیهایم...
-
هشتاد
جمعه 4 آذر 1401 06:07
اخبار ایران، وضعیت روانی خودم و کارهای روی هم تلنبار شده از موقعیتم چیزی ساخته که برای هر حرکتی ناتوانم. امدادرسی جز خودم نیست. باید عبور کنم، وگرنه میمانم در چاه عمیقی که دست و پا زدن زیاد در آن دارد، خفهام میکند.
-
هفتاد و نهم
پنجشنبه 19 آبان 1401 05:57
پریشب میم پیام داد و به روال این چند ماه که هر هفته تقریبا پیام میدهد و گپ کوتاهی میزند، احوالپرسی کرد. این دفعه حرفش را برد سمت تراپیستم و اینکه این چه تراپیستی است که بعد از دو سال تو مشکلات اساسی داری، عملکردهایت پایین است، اضطرابت به شدت زیاد است و پیش نمیروی. من هم سعی داشتم به او از تفاوات رویکردها بگویم که...
-
هفتاد و هشت
شنبه 14 آبان 1401 08:17
اتفاقی که برایم در جلسه تراپی قبلی افتاد، اتفاق تازهای نبود، اما من را درگیر خودش کرد. اینکه من همیشه به دنبال ثابت کردن خودم هستم فقط به جسم و ظاهرم نیست، انگار ترس از اختگی برایم آنقدر پر رنگ است که فقط میخواهم فریاد بزنم من اخته نیستم! هر چقدر که فکر میکنم، هر علاقهای که بر آن مصر بودم و در نگاه عموم زنانه...
-
هفتاد و هفتم
چهارشنبه 4 آبان 1401 05:07
امروز چهلم مهسا امینی است. دستم از سوگواری جمعی کوتاه است و دلم پیش مردمی است که برای این روزها و رسیدن به آزادی از جانش میگذرد. این انفعالی که اینجا تجربه میکنم، دو وجه دارد؛ یکی اینکه همهاش با خودم در کلنجارم که اگر ایران بودم آیا شجاعت بیرون رفتن و فعالیت کردن داشتم یا اینکه فقط سرخوردگی ترس برایم میماند؟ از...
-
هفتاد و ششم
یکشنبه 24 مهر 1401 10:47
این روزها همه قفلیم. کارهای عادی را کمتر میتوانیم به روال قبل انجام دهیم و حال و روزمان خوش نیست. آدمهای زیادی کشته و دستگیر شدهاند و ما پریشان و هراسان، اما پر امیدیم. هر روز خبری میخوانیم که باورش سخت است و گاهی آنقدر تلخ که نمیتوان هضمش کرد. هرچه فکر میکنم نمیتوانم کشته شدن اسرا پناهی دختر دبیرستانی اردبیلی...
-
هفتاد و پنجم
شنبه 16 مهر 1401 06:22
چند روز پیش تولدم بود. در تنهایی و سکوت گذشت. این روزها همه چیزم در تنهایی و گریه و دلتنگی میگذرد. کاش نیروی جادویای وجود داشت و یکهو آدم از خاک برمیخاست. دیشب از گریههای مداوم سردرد داشتم و امروز از تنگی چشمهایم کلافهام. وی با دوستانش رفته هایک و من ماندم در خانه برای اینکه... نمیدانم برای چه چیزی، انگار...
-
هفتاد و چهارم
سهشنبه 5 مهر 1401 08:17
13 روز از کشته شدن مهسا امینی میگذرد. ایران دچار التهاب شده است. خواهران عزیزم به خیابانها آمدهاند تا برای زن، زندگی، آزادی مشتهایشان را گره کنند و فریاد عدالت و دادخواهی سربرآورند. مردان هم دوشادوششان. حکومت یک هفتهای است که اینترنتها را قطع کرده که به خیال خام خودشان صدای سرکوبگریهایشان به خارج از ایران...
-
هفتاد و سوم
دوشنبه 28 شهریور 1401 11:18
از بس گریه کردهام حال خودم را درست نمیفهمم. نمیدانم چطور اینقدر نمیتوانم تحمل کنم. چطور اینقدر میشکنم و چطور اینقدر ضعیف و ناشجاع و نارسته هستم. خودم را نمیفهمم. چیزی نیست که خودم را با آن گول بزنم. ماجرای مهسا امینی، امیرحسین خادمی و دیگر اتفاقاتی که دارد در ایران میافتد هم مزید بر علت شده. صورتشان از جلوی...
-
هفتاد و دوم
چهارشنبه 23 شهریور 1401 08:01
دیروز برای بار دوم normal people را دیدم. حال و هوایش را خیلی دوست دارم. رفت و برگشتهای شخصیتهای اصلی برایم دلنشین است. افسردگی پسر را میفهمم. طرد شدگی را میفهمم. حمایت از دیگری را میفهمم. جدا بودن راهها، ماندن برای بهتر شدن و معنای خانه را میفهمم. اتفاق عجیبی که برایم افتاد این بود که برای از دست دادنها و...
-
هفتاد و یکم
یکشنبه 20 شهریور 1401 14:28
دیروز از آن روزهای عجیب تراپی بود. از قبل از اینکه جلسهام شروع شود، گریه کردم تا لحظه آخری که جلسه داشت تمام میشد. نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. ترس و غم و اضطرابم بغضی شده بود که در پناه امن تراپیستم به گریه تبدیل شد. بعد از شنیده شدن حالم بهتر شد. دو نخ سیگار پشت بندش و گفتو شنفت با چند دوست تازه یافته، بهترم هم...
-
هفتادم
پنجشنبه 17 شهریور 1401 06:40
چند بار در این چند روز پنجره نوشتن را باز کرده باشم خوب است؟ برای خودم هزار بار شد. میآمدم اینجا که از حال و روزم بنویسم، اما بعد از دو سه خط همه را پاک میکردم و صفحه را میبستم، کیبورد را رها میکردم و میرفتم سمت تختم. حتی حوصله نوشتن هم نداشتم چه برسد به اینکه بخواهم برای خودم تحلیلی هم از خودم بدهم. موقعیت عجیبی...
-
شصت و نهم
جمعه 11 شهریور 1401 10:53
استوری گذاشتم که کار پیدا کردم. فقط میم بود که پیام داد که میفهمد چقدر میتواند این موقعیت برای من سخت باشد؛ اما اگر قدم به قدم با ترسهایم روبهرو شوم مطمئنا موفق میشوم. همین حرفش سرآغاز حرف زدن نیم ساعتهمان شد. من اینطرف دنیا با هرکلمهای که او میگفت زار زار گریه میکردم و او برایم مشفقانه تایپ میکرد و همدلانه...
-
شصت و هشتم
چهارشنبه 9 شهریور 1401 10:03
این چند روز قفل قفل بودم. استرس پذیرفته شدن در کاری که به زودی باید شروعش کنم، روان و بدنم را به معنای واقعی کلمه گایید. الان هم در بیعملی به سر میبرم. بیعملی ناشی از ترس و اضطراب.
-
شصت و هفتم
پنجشنبه 3 شهریور 1401 07:29
یک جایی از زندگی، آدم دلش میخواهد از همه چیز دست بکشد. همینطور بدون هیچ تلاش و جان کندنی ادامه دهد. اگر کاری میکند صرفا رتق و فتق امور باشد، نه بیشتر و نه کمتر. یکجورهایی دست از زندگی کشیدن است، با اینکه از بیرون اینطور به نظر میرسد که داری زندگی میکنی. از چالشها دوری میکنی و روزمره را پر رنگ و پر رنگتر. با...
-
شصت و ششم
دوشنبه 31 مرداد 1401 14:38
اضطراب به شکل عجیبی به جانم افتاده. شش ماه دوم سال با این برنامهای که چیدم، هر روزش پر است از بگایی. پیاماسم و هراحساسی را چندبرابر حالت عادی تجربه میکنم. دلم میخواهد برای یک نفر فقط و فقط حرف بزنم و او فقط و فقط گوش کند، بعد بغلم بگیرد و بگوید، درست میشود، درست میگویی. حرف دیروز وی هم دست از سرم بر نمیدارد؛...
-
شصت و پنجم
جمعه 28 مرداد 1401 08:59
امروز برای اولین بار مصاحبه شغلی به زبان انگلیسی دارم. کمی مضطربم، چرا فقط کمی؟ چون کار پارتتایم است و کمتر از توانایی من و خیلی هم به پذیرفته شدنش امید ندارم. یک چیز آزارم میدهد، آن هم پیگیر نبود وی است. دلم میخواهد بگذارم به حساب اینکه او فکر میکند من از پس خودم برمیایم اما نمیتوانم. دلم یک دلگرمی و پیگیری از...
-
شصت و چهارم
چهارشنبه 26 مرداد 1401 13:53
این دو روز کمی کارم را پیش بردم. نشستم به تایپ کردن و تایپ کردن. پیادهروی و دویدن مبسوطی هم داشتم. در مجموع حالم خوب بود و در بین این حال خوبی آگهی استخدامی کار از خانهی یک خیریهای را دیدم و اپلای کردم. امروز صبح ایمیل زدند که برای مصاحبه آماده باشم. یک خوشحالی ریزی دارم، اما اضطرابی به من هجوم آورده که دوباره...
-
شصت و سوم
دوشنبه 24 مرداد 1401 10:26
تراپی روز شنبهام به از دستاوردهای هفتهام که بیرون رفتن تنها و خرید کردن بود شروع شد و به مفهوم عجیب رقابت رسید. مفهومی که به تازگی برایم بسیار روشن و واضح شده است. جوری که احساس میکنم در جای جای زندگیام تلاش شدیدی برای وارد زمین شدن و رقابت با دیگری دارم. در هر رابطهای یک دوگانه میسازم که باید یک نفر رقیب دیگری...
-
شصت و دوم
پنجشنبه 20 مرداد 1401 07:14
داشتم ناهار درست میکردم که چشمم افتاد روی صفحه گوشی. اسم میم آمد بالا. احساس کردم دارم خواب میبینم. صبح که از خواب بیدار شده بودم، لذت پیام دادنش در خواب را مزمزه کرده بودم. دوباره گوشیام را نگاه کردم و دیدم خودش است. خواب نیست. ادامه خوابم در بیداری و واقعیت است. ساعت را چک کردم ببینم در ایران ساعت چند است. 6 صبح...
-
شصت و یکم
دوشنبه 17 مرداد 1401 13:58
امروز با صدای رعد و برق بیدار شدم. بیدار که البته نه، هوشیار شدم و از هفت صبح که رعدها مثل بمب در آسمان صدا میکرد تا حدود ساعت 10 در تخت ماندم. بعد صبحانه این روزهایم که ساندویچ کره بادام زمینی و موز است با یک لیوان چای خوردم و به ذوق درست کردن خورش اسفناج آهنگ به گوش رفتم دم سینک و گاز. خورش را همانطور که دوست...
-
شصتم
جمعه 14 مرداد 1401 12:20
دیروز روز پرباری بود. یک قورباغه قورت دادم. کمی کتاب خواندم. فیلم دیدم. پیاده روی زیر باران سیلآسا داشتم و معنای واقعی موش آب کشیده را درک کردم. به روزهای خوب فکر کردم. قدمهایی برای مقالهام برداشتم. حالم به طور کلی خوب بود. امروز هم روبهراهم. اینجا مینویسم که یادم باشد، چقدر همه چیز بالا و پایین است.
-
پنجاه و نهم
پنجشنبه 13 مرداد 1401 09:34
گاهی رابطهام با وی عجیب میشود. در عین اینکه دوستش دارم نمیتوانم حضورش را تحمل کنم. اکثر اوقات دوست ندارم حرف بزند. در حقیقت دوست ندارم تحلیل سیاسی اجتماعی اقتصادی بدهد، حوصلهام از حرفهایش سر میرود. دلم میخواهد سکوت کند و من فقط نگاهش کنم یا در آغوشش بگیرم. صبحها که خواب است دوست دارم سر و صورت و گوشش را بوسه...