اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

هفتاد و سوم

از بس گریه کرده‌ام حال خودم را درست نمی‌فهمم. نمی‌دانم چطور اینقدر نمی‌توانم تحمل کنم. چطور اینقدر می‌شکنم و چطور اینقدر ضعیف و ناشجاع و نارسته هستم. خودم را نمی‌فهمم. چیزی نیست که خودم را با آن گول بزنم. ماجرای مهسا امینی، امیرحسین خادمی و دیگر اتفاقاتی که دارد در ایران می‌افتد هم مزید بر علت شده. صورتشان از جلوی چشمم کنار نمی‌رود. خشمگینم. دلم می‌خواهد کاری کنم اما از پس روان خودم هم برنمی‌آیم چه برسد به کار دیگر. تنها شانسم این است که خود تراپیستم پیام داد اگر جلسه فوری می‌خواهم بگویم. طبعا چیزی نگفتم و خودش دست به کار شد و زمانی برایم خالی کرد.

کاش خودم را جمع و جور کنم.

نظرات 2 + ارسال نظر
لیمو دوشنبه 28 شهریور 1401 ساعت 11:38

خیلی بده، خیلی... سخته تصور کردنش.

Writer دوشنبه 28 شهریور 1401 ساعت 11:37 http://Escritora.blogsky.com

سلام اِلف! تازه با وبت اشنا شدم! منم دلم تراپی می خواد ... حیف که فعلا جیبم خالیه ... ولی کلا دلم یه تراپیست همیشگی می خواد، هر وقت خواستم با کسی حرف بزنم و مثل همیشه کسی نبود، با اون بحرفم ... راستی امیدوارم زود حالت بهتر بشه ...

سلام رایتر! می‌فهمم چی میگی. منم این دوران رو داشتم، امیدوارم آدم امنت رو پیدا کنی.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد