دیروز از آن روزهای عجیب تراپی بود. از قبل از اینکه جلسهام شروع شود، گریه کردم تا لحظه آخری که جلسه داشت تمام میشد. نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. ترس و غم و اضطرابم بغضی شده بود که در پناه امن تراپیستم به گریه تبدیل شد. بعد از شنیده شدن حالم بهتر شد. دو نخ سیگار پشت بندش و گفتو شنفت با چند دوست تازه یافته، بهترم هم کرد. اما درد کمر رهایم نمیکند. بیمیلی به وی رهایم نمیکند. ترس از فردا و فرداها رهایم نمیکند. چه پیچ سختی شده است. میدانم بالاخره میگذرد. کاش کمتر سخت میگذشت.
امیدوار باشی بعد گریه بهتر باشی :(