اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

هفتاد و یکم

دیروز از آن روزهای عجیب تراپی بود. از قبل از اینکه جلسه‌ام شروع شود، گریه کردم تا لحظه آخری که جلسه داشت تمام می‌شد. نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. ترس و غم و اضطرابم بغضی شده بود که در پناه امن تراپیستم به گریه تبدیل شد. بعد از شنیده شدن حالم بهتر شد. دو نخ سیگار پشت بندش و گفت‌و شنفت با چند دوست تازه یافته، بهترم هم کرد. اما درد کمر رهایم نمی‌کند. بی‌میلی به وی رهایم نمی‌کند. ترس از فردا و فرداها رهایم نمی‌کند. چه پیچ سختی شده است. می‌دانم بالاخره می‌گذرد. کاش کمتر سخت می‌گذشت. 

نظرات 1 + ارسال نظر
لیمو دوشنبه 21 شهریور 1401 ساعت 09:10 https://lemonn.blogsky.com/

امیدوار باشی بعد گریه بهتر باشی :(

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد