دلم میخواهد با میم حرف بزنم. بیشتر از هر چیزی. دلم میخواهد سکوتش را بشنوم. حرف زدنش را بشنوم و خندههایی را بشنوم که رگ روی پیشانیاش را برجسته میکند. قبلا این خندههایش یادم نبود. این چند وقت که تصویری حرف میزنیم دارم دقت میکنم به جز جزش و خدا خدا میکنم رد چشمهایم را نگیرد و نفهمد که چه شوری پشت این نگاه کردنهایم هست.
صبح خواب میدیدم دارد توی اسکایپ به من زنگ میزند. توی خواب آنقدر ذوق زده بودم که بیدرنگ دستم را زدم روی جواب دادن و یک لحظه صورتش را دیدم و دستهایش را که داشت دوربین را تنظیم میکرد. اما تا به حرف آمد من از خواب پریدم و گوشیام را نگاه کردم. خبری از زنگ زدن نبود، فقط ساعت گوشی نشانم میداد که چقدر بیشتر از همیشه خوابیدم.
حال خوب چند دقیقهای.
من دیروز دیدمش که بعد هفت سال اینجاست ؛ توی شهر من. اما دیگه نه، نمیشه نزدیک شد :)