-
هفتم
جمعه 20 اسفند 1400 09:40
دو روز پیش نون پیام داد که پذیرش دانشگاه از کانادا برایش آمده. خوشحال شدم. نون خیلی دوست داشت از ایران برود. از همان دوران دبیرستان فکر و ذکرش رفتن بود؛ اما ازدواج و عاشق شدن ماندگارش کرد. حالا با بدتر شدن اوضاع ایران همسرش هم بالاخره راضی شده است که با او بیاید. آنها کسب و کار خوبی در ایران دارند، پیشرفتهای زیادی...
-
ششم
چهارشنبه 18 اسفند 1400 05:18
صبحها که از خواب بلند میشوم، دلتنگم. اگر سر از توییتر و اینستاگرام در بیاورم با هر محرکی دلم میخواهد گریه کنم. اضطراب رهایم نمیکند و غمم زیاد است. اما باید به خاطر وی لبخند بزنم و بگویم ما میتوانیم. هر روز آیه یاس میخواند. هر روز از روز قبل از خودش ناامیدتر میشود و من باید مثل یک ناجی سر برسم و بگویم اشتباه...
-
پنجم
دوشنبه 16 اسفند 1400 05:51
به ساعت ایران الان ساعت 5:30 صبح است. اینجا که من نشستم، موبایلم ساعت 10 صبح را نشان میدهد. خیلی اختلاف ساعتی نیست، اما همین هم به کرختی و بیچارگیام اضافه میکند. مثلا جواب هرکسی را در واتسپ میدهم، پاسخی از او نمیگیرم. همه چیز فریز شده است و تا زمانی که آدمها بیدار شوند برایم ساعتها طول میکشد. دلم میخواهد با...
-
چهارم
یکشنبه 15 اسفند 1400 13:42
چند روز پیش چیزی نوشتم. از یک عشق قدیمی که گاهی بهش پیام میدهم و حرف میزنیم. بیشتر از این گفته بودم که دیگر مثل قبل نیست. نه توجهش نه مصاحبتش نه هیچ چیز دیگرش. بیشتر شده است یک آدم غریبه که گاهی حال و سراغ هم از من میگیرد و گاهی اگر خودم بخواهم به حرفهایم گوش میدهد. شاید بد نباشد این روند. هرچند دلم توجه بیشتری...
-
سوم
چهارشنبه 11 اسفند 1400 09:21
رفته است دوش بگیرد. دیروز از صبح تا شب پای سیستمش بود. ران میگرفت. نمیدانم چیست دقیقا ولی کل زندگی ما، چه در دورهی دانشجوییاش چه زمان کاریاش به ران گرفتن گذشت. ساعتها نشستن و حل کردن و خواندن و کشف کردن و در آخر هم ران گرفتن. حالا شاید کارهای دیگر هم میکرده؛ اما چیزی که در جواب سوالهای من میگوید، یک کلمه است:...
-
دوم
سهشنبه 10 اسفند 1400 13:13
دیشب بیشتر خوابم حول این وبلاگ و دیده شدن توسط آدمهایی بود که دلم نمیخواست. اینکه دیگری از حرفهای مگوی من بشنود اینقدر برایم رعبآور است که این ترس در خواب رهایم نمیکرد. دقیقا خوابم این بود که آمدهام سر وقت اینجا و دیدم که 16 نفر برایم کامنتگذاشتهاند که وای خواندیمت. یا اِلف جان چقدر خوشحالیم داری مینویسی و آن...
-
اول
دوشنبه 9 اسفند 1400 17:56
ده دقیقه مانده تا کلاسم شروع شود. به ساعت ایران 17:52 دقیقه است و به ساعت این کشور جدید 22:22 دقیقه است. وی خواب است و من یکهو به یاد دوره نوجوانی دلم خواست بنویسم. وبلاگ را سرچ کردم. اول بلاگفا آمد که خاطره چهارده سال قبل که برای اولین بار وبلاگنویسی را شروع کردم زنده کرد. ردش کردم. نمیخواستم در آن قالب بلاگفایی و...