-
پنجاه و هشتم
چهارشنبه 12 مرداد 1401 12:11
دیروز بعد از اینکه اینجا کمی چیز نوشتم، مستاصل روی تخت دراز کشیدم. یکی از پادکستهای آذرخش مکری را گذاشتم و جوری غم وجودم را گرفت که دلم میخواست چشمهایم را ببندم و دیگر باز نکنم. چشمها را آرام بستم و خوابم برد. با اینکه صبحش این همه خوابیده بودم؛ اما باز هم غم و اضطراب به شکل خواب درآمد و یک ساعتی خوابیدم. بعد که...
-
پنجاه و هفتم
سهشنبه 11 مرداد 1401 09:03
امروز از آن روزهاست. تا یازده ظهر خوابیدم، چشمهایم از خواب زیاد درد میکند و ورم کرده و هر چه میخواهم فایلهای پروژههای پیش رو را باز کنم دستم نمیرود. شنبه هم که ایران تعطیل است و این به معنای کنسل شدن تراپیام است. ته ذهنم دلم میخواهد با میم حرف بزنم، هرچند لب از لبم باز نمیشود و دلم میخواهد میم ذهنم را...
-
پنجاه و ششم
دوشنبه 10 مرداد 1401 13:38
فکر نمیکنم تو هیچ دورهای از زندگی چنین رخوتی را تجربه کرده باشم. کار دارم، بسیار هم کار دارم؛ اما هیچ انگیزه و شوقی برای کار کردن نیست.به یک بیعملی عجیبی گرفتارم. شبها رویای کار و تلاش میبینم، صبحها همینطور در شبکههای مجازی میچرخم و میچرخم و میچرخم. از اینکه از این شبکهها هم بیرون بیایم میترسم. میترسم...
-
پنجاه و پنجم
شنبه 8 مرداد 1401 15:02
نمیدانم چرا همیشه خودم را در رقابت با دیگری میبینم. این دیگری میتواند وی باشد، میتواند آن ابرو خورشیدی باشد، میتواند آن سفید ماستی باشد، یا هرکسی که با او به نحوی رابطهای شکل دادم. الان که در تراپیهایم به این رابطه مسمومی که برای خودم میسازم پی بردم، همه چیز برایم عجیب است. چرا من اینقدر خودم را در خطر...
-
پنجاه و چهارم
پنجشنبه 6 مرداد 1401 06:38
یک بیخیالی که منشئش اضطراب است به جان افتاده. دست چپم به سیاق سالهای نوجوانی به درد افتاده و زوق زوق میکند. دیواره رحم چنان ایستادگی میکند که خیال ریختن ندارد و خواب و بیداریام هم شده پر از رویاهای بیسرانجام.
-
پنجاه و سوم
یکشنبه 2 مرداد 1401 11:43
دیشب بد خوابیدم. وی خوابش نمیبرد و هی صدا میکرد. صبح زودتر اما پاشدم که شاید امشب راحتتر بخوابم. شروع کردم به شستن ظرفها و پختن غذا. آهنگهای دوزاری هم در گوشم میخواند و وسطش سعی میکردم قری هم بدهم. اما ذهنم نه با آهنگ بود نه با قر دادن، نه با شستن ظرفها نه پختن غذا. حواسم بین حرفهای تراپیستم و میم میچرخید....
-
پنجاه و دوم
پنجشنبه 30 تیر 1401 08:24
چه با تراپیستم و چه با میم که حرف میزنم حرف جفتشان این است که باید ترجیحات و احساسات خودم را بشناسم و بدانم. در وهله اول هم اینکه احساساتم را سرکوب نکنم و دست از اینکه درونم چیزی است و برون چیز دیگری بردارم. واقعیتش این است که این دو رویی اینقدر برایم زیاد شده و مثل پتویی کلفت روی کل وجودم کشیده شده که سوراخ کردن آن...
-
پنجاه و یکم
چهارشنبه 22 تیر 1401 12:35
سالهای اول ازدواجمان بحثی سر سکس با کاندوم یا بدون کاندوم نداشتیم. وی هیچوقت از من نمیخواست که بدون کاندوم سکس کنیم و من هم آنقدر ترس از بارداری داشتم که دلم نمیخواست تجربه کنم. اما این چند سال اخیر، سه یا چهار سال، او هراز گاهی زمزمه میکند که بدون کاندوم سکس داشته باشیم. در بیشتر مواقع من راضی نشدم و او هم...
-
پنجاهم
دوشنبه 20 تیر 1401 04:21
دیشب وی حرفش را زد. گفت برگرد ایران تا بدون کنار هم بودن و رودربایستی بتوانیم برای ادامه زندگیمان تصمیم بگیریم. در بدترین حالت خودم در این چندساله هستم.
-
چهل و نهم
سهشنبه 14 تیر 1401 07:28
دلم میخواهد با میم حرف بزنم. بیشتر از هر چیزی. دلم میخواهد سکوتش را بشنوم. حرف زدنش را بشنوم و خندههایی را بشنوم که رگ روی پیشانیاش را برجسته میکند. قبلا این خندههایش یادم نبود. این چند وقت که تصویری حرف میزنیم دارم دقت میکنم به جز جزش و خدا خدا میکنم رد چشمهایم را نگیرد و نفهمد که چه شوری پشت این نگاه...
-
چهل و هشتم
دوشنبه 13 تیر 1401 07:36
اوضاعم بهتر از آن چیزی است که فکر میکردم. حداقل الان که پریودم هر اتفاقی را میگذارم بر حسب ریزش دیواره رحم. باید شروع کنم دوباره زبان خواندن، شروع کنم مقاله خواندن که کمی خودم را بالا بکشم. شروع کنم نوشتن. اما چه میکنم؟ به گیلتی پلژرهایم ادامه میدهم! یواشکی آهنگ پاشایی و هزار تا خواننده که تا به حال اسمهایشان را...
-
چهل و هفتم
جمعه 3 تیر 1401 16:53
الان میفهمم چیزی که در این پسر هست و من از آن خوشم میآید، تعریف کردن او از من است و بس! وقتی نظراتش را درباره سینما، روانشناسی، ادبیات، جامعه حتی سیاست میشنوم واقعا حالم بد میشود. چقدر نیازمند تایید دیگری بودن میتواند نگاه آدم را به بقیه متفاوت کند. هر وقت صحبت درباره خودش و زندگی روزمرهاش و گوش کردن به من...
-
چهل و ششم
چهارشنبه 1 تیر 1401 07:57
یادم نیست گفتم که این پسره ابراز علاقهاش را تمام و کمال انجام داد و من را در یک موقعیتی عجیب گذاشت. چند روز سعی کردم صحبت کنم که متوجه باشد من تمایلی به بودن در رابطه با او ندارم. من همسرم را دوست دارم و نگاهم به صحبت کردن و پیام دادن او فقط از روی دوستی و تنهایی بوده است. نه تصمیمی دارم که پارتنر خودم را ترک کنم و...
-
چهل و پنجم
یکشنبه 29 خرداد 1401 15:23
دیشب به شدت هورنی بودم و تمام تلاشم این بود که سکس خوبی داشته باشم. حدود یک ساعت تمرکز کردم، انواع پوزیشنها را با وی انجام دادیم؛ اما هر کاری کردم و کردیم ارگاسم نشدم. دل درد و هیجان بالا و اعصاب خوردی حاصلش بود که با دلداری احتلام در خواب شب را به صبح رساندم که دریغ از دیدن خوابی که رد و بوی جنسی داشته باشد. امروز...
-
چهل و چهارم
شنبه 28 خرداد 1401 07:18
چرا فرسنگها دور از بعضی آدمها و بعد از سالها، شبی که به تو تماما خوش گذشته، صبحش با کابوس بودن آن آدمها و حرفهایشان بیدار میشویم؟
-
چهل و سوم
چهارشنبه 25 خرداد 1401 09:02
من آدم خوش تیپی نیستم. زیاد به اینکه چه لباسی بپوشم فکر نمیکنم. خریدهای سریع و دیر به دیر است. حوصله گشتن و انتخابهای خاص کردن ندارم. همین که لباسی بپوشم که راحت باشم برایم کافی است. یک لباس را صدجا و صدبار میپوشم و تا زمانی که صدای بقیه در نیاید که دیگر این لباست افتضاح است، میپوشمش. اما اتفاقی که برایم با مهاجرت...
-
چهل و دوم
یکشنبه 22 خرداد 1401 09:39
داشتم برای درمانگرم از پسر جذبی میگفتم که چقدر به من ابراز علاقه و احساس میکند و در حرفهایش این سوال را پرسیده که آیا عاشق زن متاهل شدن اخلاقی است یا نه. من هم زدم به کوچه منطقی حرف زدن و بعد هم که دیدم کمی دارد کشش میدهد، جواب پیامهایش را دیر دادم و واکنشی به اسمایلیهای بوس و قلبش ندادم. اما نکته اصلی این بود در...
-
چهل و یکم
پنجشنبه 19 خرداد 1401 09:39
باورم نمیشود که وقت میگذارم و گاهی با این پسر جذبی حرف میزنم. دلم برایش میسوزد یا از تنهایی زیاد دلم میخواهد معاشری داشته باشم، نمیدانم. دوست دارد بداند و حرف بزند و درباره اعتقاداتش سخنپراکنی بکند؛ اما هر دفعه که درباره چیزی با او صحبت میکنم آنقدر هیجانش کنترل نشده و اطلاعاتش سطحی است و آنقدر بلد نیست گفتوگو...
-
چهلم
چهارشنبه 18 خرداد 1401 06:38
گریههایم کمتر شده است. حال روحیم بهتر است، اگرچه اضطراب سرجای خودش هست. هنوز با حرکت کردن و رو به جلو بودن مشکل دارم. هنوز از تنها بیرون رفتن بدون اینکه کسی در انتظارم باشد میترسم و گمان نکنم به این زودیها بتوانم این دلبستگی اضطرابیام را تقلیل دهم. من همیشه در هر جایی چشمم به آدمی است که انتظارم را میکشد. مثل...
-
سی و نهم
شنبه 7 خرداد 1401 14:54
این چند وقت اخیر تراپیهایم به شدت سنگین است. به آگاهیهایی میرسم که مغزم را منفجر میکند. به تراپیستم گفتم الان نیاز به مسکنی دارم که آرامم کند نه اینکه آنقدر با خودم مواجه شوم که تحمل بارش اینقدر سنگین شود. خیلی خستهام. کارهایی میکنم که اوضاعم را بد از بدتر میکند. دیروز تولد وی بود. هیچ کاری نکردم. بهش گفتم دلم...
-
سی و هشتم
پنجشنبه 5 خرداد 1401 10:32
با میم حرف زدم. بیست دقیقه بعد قطع کردم. نمیتوانستم حرف بزنم. هرچقدر خواستم او حرف بزند، نزد. فقط خواست درد مرا بشنود. اما من فقط گریه کردم. گند میزنم به همه چیز. کاش تمام میشد. همه چیز تمام میشد.
-
سی و هفتم
شنبه 31 اردیبهشت 1401 06:10
حتی از صرافت اینجا نوشتن هم افتادم. البته برایم چیز عجیبی نیست. مثل هزار و یک اتفاق دیگری که شروع میکنم اما وسطش دیگر انگیزهای برای ادامه دادنش ندارم. این هم به همان حال. چند روز پیش با میم باز حرف زدم. حالم نسبت بهش منطقیتر شده است و حرفهایش کمکم کرد. واقعا کمکم کرد. بعد از حرف زدن با او توانستم بیشتر خودم و غمم...
-
سی و ششم
جمعه 23 اردیبهشت 1401 07:12
بالاخره باران چند ساعتی است قطع شده است. آفتابی نیست، اما نور امیدوار کنندهای به خانه میتابد. امید دارم امروز به خاطر نور حالم کمی بهتر باشد. دیروز که فقط به گریه و غم و لذت جسمانی و دیدن سریال گذشت. یک روز تباه. کاش امروز بنشینم سر کارهایم و کمی پیش بروم، اگر این فکرهای غمگنانه بگذارد.
-
سی و پنجم
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1401 07:51
دیروز سه ساعت با میم حرف زدم. تصویری. تمام وجودم پر از شور و شعف حرف زدن با او بود. گریه کردم، خندیدم، غم وجودم را گرفت، دست و پایم یخ کرد، برایش از تاریکترین وجوهم حرف زدم، اما آن شعف و شوق حرف زدن با او ازم جدا نشد. آخر حرفهایمان وی آمد خانه. فکر کنم از اینکه داشتم با میم حرف میزدم معذب شد. گفت ببخشید مزاحمت شدم...
-
سی و چهارم
شنبه 17 اردیبهشت 1401 14:37
چنان روزم به گریه گذشت که سردرد و تهوع رهایم نمیکند. امروز در تراپی چنان با واقعیتی روبهرو شدم که روزها و روزها باید در سکوت به آن فکر کنم تا بتوانم حلاجیاش کنم. روزهای سختی است. کاش بتوانم بگذرم.
-
سی و سوم
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1401 16:50
از صبح تا شب تنها هستم. تقریبا حوصله هیچ کاری را ندارم. وی شبها بیدار میماند معمولا. صبحها که من بیدارم خواب است و نزدیک ظهر میرود دانشگاه و تا شب میماند. نهایت وقتی که باهم صرف میکنیم صبحتهای کوتاه و دیدن فیلم است. دلم میخواهد بهش بگویم حداقل برنامه خواب و بیداریاش را با من تنظیم کند چون هرچه زودتر برود...
-
سی و دوم
جمعه 9 اردیبهشت 1401 10:12
هر روز رابطهمان پیچیدهتر میشود. این چند روز به این گذشت که من به او اصرار کنم از حرف زدن با من نترسد و بنشینیم با هم حرف بزنیم. کارش البته زیاد است و همهاش ذهنش درگیر دانشگاه. اما این وسط من هم با این همه تنهایی و رخوتی که دارم باید حرکتی از خودم نشان دهم و پیگیر رابطه باشم وگرنه میدانم که رهایش میکنم. آنقدر...
-
سی و یکم
سهشنبه 6 اردیبهشت 1401 06:33
وی حالش خوب نیست. کاملا از من کنارهگیری میکند و عجیب شده است. دوست ندارد صحبت کنیم. دوست ندارد سکس کنیم. دوست ندارد چیزی را با من به اشتراک بگذارد و در یک سرخوردگی از اینکه این زندگی شاید باید پایان بیابد به سر میبرد. کارش درست پیش نمیرود و خیلی خودش را تنها میبیند. فقط تنها اتفاق خوب به نظر من البته، داشتن...
-
سیام
یکشنبه 4 اردیبهشت 1401 09:40
دیشب بعد از مدتها باهم خوابیدیم، آن هم به خواست من. وی چندبار در این چند روز درخواستم را رد کرده بود؛ اما بالاخره دیشب بعد از اینکه یک بار بوسیدنهایم را نادیده گرفته بود و زیر لب گفت اصلا حوصله ندارم بالاخره آخر شب راضی شد. کاری نکردم. خودش پیش قدم شد. اما هر کاری که میکردم نخواستنش توی چشمم بود. نمیدانم چرا خیلی...
-
بیست و نهم
شنبه 3 اردیبهشت 1401 07:59
یک هفته استراحت دادن به خودم هم تمام شد. امروز دوباره باید بنشینم زبان بخوانم، درسهایم را مرور کنم و کارهایی را که قول دادم انجام بدهم، انجام دهم. اما هنوز خلقم بالا نیامده و هیچ انگیزهای نه برای زبان خواندن و نه برای هیچ کار دیگری دارم. اضطراب اجازه نمیدهد سر کاری بروم. فقط جاهایی دوست دارم باشم که به چیزی فکر...