اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

چهل و یکم

باورم نمی‌شود که وقت می‌گذارم و گاهی با این پسر جذبی حرف می‌زنم. دلم برایش می‌سوزد یا از تنهایی زیاد دلم می‌خواهد معاشری داشته باشم، نمی‌دانم. دوست دارد بداند و حرف بزند و درباره اعتقاداتش سخن‌پراکنی بکند؛ اما هر دفعه که درباره چیزی با او صحبت می‌کنم آنقدر هیجانش کنترل نشده و اطلاعاتش سطحی است و آنقدر بلد نیست گفت‌وگو کند که دلم می‌خواهد برینم به سر و پایش. پنج سال از من بزرگ‌تر است؛ اما دقیقا مثل  جوانانی حرف می‌زند که تازه وارد دانشگاه شده‌اند و شور دانشگاه آن‌ها را گرفته است! دوست دارد درباره ایدئولوژی، فمینیست، تاریخ، سیاست و هزار کلیت دیگر بدون هیچ مطالعه‌ای حرف بزند. استعداد دارد، کمی مطالعه دارد؛ اما واقعا نه ساختار دارد نه تحلیل بلد است. همه‌اش هم می‌گوید من دارم از تو یاد می‌گیرم و وای که چقدر تو خوبی و فلان و بهمان که من ریدم به آن آدمی که چهار کلام کسشر را سخن نغز و در نهفته می‌داند.

عصبانی‌ام چون مجبورم حرف‌هایش را از ریشه بزنم. حوصله شنیدنش را ندارم و احساس می‌کنم اگر ادامه بدهم به گفت‌وگو با این مرد جذبی! یک روزی دهنم را باز می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم. هرچند کرم حرف زدن و تملق شنیدن از دیگری واقعا رهایم نمی‌کند!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد