با میم حرف زدن حالم را چند درجه بهتر میکند. امروز داشتم برایش درباره باج دادنهای عاطفیام میگفتم. چیزی که فکر میکردم انجام نمیدهم ولی تو صحبت با تراپیستم متوجه شدم که برای بیشتر کارهای و ارتباط با بیشتر آدمها از این روند استفاده میکنم که طرد نشوم. که دوست داشته بشوم. این یکی از بدترین رفتارهایی بود که دربارهی خودم میتوانستم متصور شوم. همیشه از آدمهایی که خیلی علنی برای نگه داشتن دیگری تلاش میکردند بدم میآمد. رفتارهایشان اذیتم میکرد و بدون اینکه متوجه باشم خودم هم همان رفتار را در برخورد با دیگری نوعی انجام میدهم. مخصوص در برخورد با وی. من از طرد شدن و روبهرو شدن با کنار گذاشته شدن به شدت میترسم. از خوب نبودن، از اینکه آدمها نخواهند با من باشند. برای همین همیشه از میم خشمگین بودم. برای همین تا وی پیشنهاد رابطه داد آن هم بعد از گذشت یکی دو ماه از تمام شدن روابطم با میم، سریع پذیرفتم. با او ازدواج کردم و تا الان هرکاری که در زندگی کردیم من آن را همراهی نامیدم ولی در واقع نادیده گرفتن خودم بوده است و فقط خواستم او را نگه دارم. اصلا مهم نیست این نگه داشتن از عشق است یا علاقه یا هرچی، من باید همه چی را نگه دارم مگر اینکه خودم آن یا او را کنار بگذارم.
روبهرو شدن با این واقعیتهای رفتاری و درونی انرژی عجیبی از آدم میگیرد. مهاجرت، زندگی جدید، سعی در تعریف جدید از خود داشتن، پذیرفتن خود و هندل کردن روابط زناشویی برایم خیلی سنگین است. له نشدن و دوام آوردنم آرزو است.