اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و دوازدهم

شنبه روز عجیبی بود. چیز خاصی درمانگر نگفت؛ همان‌طور که خودم می‌دانستم. اما یک بینشی به من داد که این چند روز را درگیر هضم آن موضوع بودم. به درمانگر گفتم من تا از یک رابطه سخت رها شدم وارد رابطه با وی شدم. رابطه‌ای که من را طرد کرده بود و آن حس کافی نبودن را در من زیاد کرده بود. برای همین در رابطه با وی فکر می‌کردم باید همه چیز را با چنگ و دندان نگه دارم، تا دوباره پس زده نشوم. هرکاری می‌کردم که وی دوستم داشته باشد، احساس می‌کنم قلاب انداختم دور گردنش و او را می‌کشیدم که مبادا از من رنجور شود و من را «نخواهد». البته که وی هم تا زمانی که حالش با این ایجاد وابستگی خوب بود ادامه می‌داد، اما حالا فهمیده که دیگر «نمی‌خواهد» و من باید بفهمم که دست بردارم. شاید کلید حل مشکلات رابطه ما همین دست برداشتن باشد. سخت است. تمرین زیاد می‌خواهد، اما باید کمی وا بدهم! خودم همین که هستم کافی‌ام اگر مرا نمی‌خواهد، اصراری به بودنش ندارم.

حالم واقعا بهتر است. به یک صلح ریز با خودم رسیده‌ام. همین که رفتارم را دیدم برایم کافی بود. حالا باید سخت تمرین کنم.

بیست و یکم

با میم حرف زدن حالم را چند درجه بهتر می‌کند. امروز داشتم برایش درباره باج دادن‌های عاطفی‌ام می‌گفتم. چیزی که فکر می‌کردم انجام نمی‌دهم ولی تو صحبت با تراپیستم متوجه شدم که برای بیشتر کارهای و ارتباط با بیشتر آدم‌ها از این روند استفاده می‌کنم که طرد نشوم. که دوست داشته بشوم. این یکی از بدترین رفتارهایی بود که درباره‌ی خودم می‌توانستم متصور شوم. همیشه از آدم‌هایی که خیلی علنی برای نگه داشتن دیگری تلاش می‌کردند بدم می‌آمد. رفتارهایشان اذیتم می‌کرد و بدون اینکه متوجه باشم خودم هم همان رفتار را در برخورد با دیگری نوعی انجام می‌دهم. مخصوص در برخورد با وی. من از طرد شدن و روبه‌رو شدن با کنار گذاشته شدن به شدت می‌ترسم. از خوب نبودن، از اینکه آدم‌ها نخواهند با من باشند. برای همین همیشه از میم خشمگین بودم. برای همین تا وی پیشنهاد رابطه داد آن هم بعد از گذشت یکی دو ماه از تمام شدن روابطم با میم، سریع پذیرفتم. با او ازدواج کردم و تا الان هرکاری که در زندگی کردیم من آن را همراهی نامیدم ولی در واقع نادیده گرفتن خودم بوده است و فقط خواستم او را نگه دارم. اصلا مهم نیست این نگه داشتن از عشق است یا علاقه یا هرچی، من باید همه چی را نگه دارم مگر اینکه خودم آن یا او را کنار بگذارم. 

روبه‌رو شدن با این واقعیت‌های رفتاری و درونی  انرژی عجیبی از آدم می‌گیرد. مهاجرت، زندگی جدید، سعی در تعریف جدید از خود داشتن، پذیرفتن خود و  هندل کردن روابط زناشویی برایم خیلی سنگین است. له نشدن و دوام آوردنم آرزو است.