اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

هفتاد و پنجم

چند روز پیش تولدم بود. در تنهایی و سکوت گذشت. این روزها همه چیزم در تنهایی و گریه و دل‌تنگی می‌گذرد. کاش نیروی جادوی‌ای وجود داشت و یک‌هو آدم از خاک برمی‌خاست. دیشب از گریه‌های مداوم سردرد داشتم و امروز از تنگی چشم‌هایم کلافه‌ام. وی با دوستانش رفته هایک و من ماندم در خانه برای اینکه... نمی‌دانم برای چه چیزی، انگار توانایی رفتن و بودن با آدم‌ها را نداشتم. دلم نمی‎خواست از کنج این خانه کوچک بیرون بزنم. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد