چند روز پیش تولدم بود. در تنهایی و سکوت گذشت. این روزها همه چیزم در تنهایی و گریه و دلتنگی میگذرد. کاش نیروی جادویای وجود داشت و یکهو آدم از خاک برمیخاست. دیشب از گریههای مداوم سردرد داشتم و امروز از تنگی چشمهایم کلافهام. وی با دوستانش رفته هایک و من ماندم در خانه برای اینکه... نمیدانم برای چه چیزی، انگار توانایی رفتن و بودن با آدمها را نداشتم. دلم نمیخواست از کنج این خانه کوچک بیرون بزنم.