امروز با صدای رعد و برق بیدار شدم. بیدار که البته نه، هوشیار شدم و از هفت صبح که رعدها مثل بمب در آسمان صدا میکرد تا حدود ساعت 10 در تخت ماندم. بعد صبحانه این روزهایم که ساندویچ کره بادام زمینی و موز است با یک لیوان چای خوردم و به ذوق درست کردن خورش اسفناج آهنگ به گوش رفتم دم سینک و گاز. خورش را همانطور که دوست دارم، بدون گوشت، درست کردم و به امید خوردنش بالاخره پروژهای را که باید آخر این ماه تحویل بدهم شروع کردم. 150 کلمه بیشتر ننوشتم، اما باز همین که شروع کردم و دیدم آنقدرها هم کوفت نیست به نظرم قدم بزرگی است. خورش خوشمزهام هم آماده شد و با آسمان سیاه و پر باران ناهارم را خوردم. بعد نمیدانم چه بر سرم آمد که ولو شدم روی تخت. سِر شده بودم. بدنم در این داغی و شرجی تابستان، یخ کرد. کولر گازی را خاموش کردم، روانداز را کشیدم روی سرم و منگ خواب شدم. چشمهایم را یک ساعت بعدش باز کردم و انگار 5دقیقه گذشته بود. دستهایم بیجان بود و توی پاهای غش میرفت. با اینکه به خواب ظهر عادت ندارم و حتی کمی برایم استرسزاست، اما چند وقتی است که سر ظهر در سکوتی که در این خانه جای خودش را باز کرده، چشمها و تنم سنگین میشوند. خوابم میبرد. خواب عمیق که کرختی بدنم را اضافه میکند.
نکند از عوارض عبور از سی سالگی است؟
بیشتر من رو به یاد ظهر جمعه انداخت؛ وقتی همهی خانواده دور هم جمع شدند، ناهار قرمه سبزی جاافتاده خوردند و بعدش که یک خواب شیرین ظهرگاهی در پیشه...