اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

پنجاه و یکم

سال‌های اول ازدواج‌مان بحثی سر سکس با کاندوم یا بدون کاندوم نداشتیم. وی هیچ‌وقت از من نمی‌خواست که بدون کاندوم سکس کنیم و من هم آنقدر ترس از بارداری داشتم که دلم نمی‌خواست تجربه کنم. اما این چند سال اخیر، سه یا چهار سال، او هراز گاهی زمزمه می‌کند که بدون کاندوم سکس داشته باشیم. در بیشتر مواقع من راضی نشدم و او هم اصرار نکرده، اما هفته پیش برای اولین بار گفت من فقط بدون کاندوم سکس می‌کنم و من هم مثل بیشتر اوقات گفتم نمی‌توانم. او هم بلند شد، لباسش را پوشید و گفت من ده سال به خاطر خواسته تو چیزی نگفتم، اما الان می‌خواهم به خواسته خودم هم احترام بگذارم. همه چیز سریع و عجیب گذشت. خوشحالم از اینکه حرفش را بالاخره دارد می‌زند، اما نمی‌دانم با مردی که دارد به خواسته‌های خودش تازه توجه می‌کند و دارد خودش را تازه می‌بیند چه رفتاری باید داشته باشم. بلد نیستم وقتی در چنین موقعیتی قرار می‌گیرم چطور باید رفتار کنم. این چند روز دلم می‌خواهد ببوسمش، نوازشش کنم، اما انگار نمی‌توانم. انگار سدی جلویم است که اجازه نمی‌دهد لمسش کنم. بوس و نوازشی منظورم است که به هم‌خوابگی ختم می‌شود. از خودم و ابراز احساسات کردن به او خجالت می‌کشم. شاید هم به خاطر اینکه حرف آخرش نه سکس بدون محافظت است که اتمام رابطه است. 

نمی‌دانم چه بنویسم. نه می‌خواهم خیلی با خودم رو راست باشم و نه می‎توانم از این همه غم کلمه بگیرم. توانایی‌هایم را یکی یکی دارم از دست می‌دهم، این یکی هم روی آن.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد