اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

هشتاد و ششم

برای اولین بار بعد از سه سال کرونا به سراغ ما هم آمد. مریضی عجیبی است. از هر مریضی‌ای انگار ذره‌ای در آن است. هم درد بدن هست، تب و لرز، سرگیجه و دردی که در هیچ مدل مریضی‌ای من را رها نمی‌کند، گلو درد. هرچند برای من روز اولش سخت بود که همه چیز باهم بود. الان بعد از سه روز فقط درد گلو برایم مانده. به نظر سختش را نگرفتم. وی تازه دردش شروع شده. ماندن‌مان توی خانه و با حال و روز مریض هم از آن موقعیت‌های نخواستنی است. هرچند وی همه‌اش سعی می‌کند حتی در سخت‌ترین لحظات با روحیه باشد و آهنگ شاد بگذارد و من را بخنداند. این چند روز اینقدر مراقبت‌های عاشقانه و خواستنی‌ای کرد که برای هر کار و حرکتش دلم می‌خواست گریه کنم. امروز که خودش حالش خوب نبود، هر غری که می‌زد دلم می‌خواست چپه‌اش کنم! گاهی اینقدر متناقض. این‌ها احساسات لحظه‌ای است. می‌آید و می‌رود و خوشحالم که بخش خوشحالی‌هایش بیشتر برایم پررنگ است. 

این چند روز که دوستان ایرانی از کرونا گرفتن ما خبردار شدن، هر روز یکی برایمان غذا و میوه آورده. کلی هم توی یخچال خودمان داشتیم. بساطی پهن کردیم و واقعا خوشحالم که به خاطر وی است که هیچ جای دنیا تنها نیستیم. چون اوست که با همه آدم‌ها دم‌خور می‌شود، برایشان مرام می‌گذارد به وقت خوشی و ناخوشی همراهی‌شان می‌کند.

فکر کردن به دور شدن از وی حتی برای چندماهی هم عذابم می‌دهم. باید درباره این احساس بنویسم. بنویسم که چقدر وابسته‌ام و چقدر احساس ناتوانی دارم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد