اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و چهارم

امروز اولین جلسه زوج‌درمانی‌مان را شروع کردیم. موقعیت عجیبی بود. وی از آن سر دنیا، من در گوشه خانه و درمانگرمان در جایی دیگر باهم صحبت می‌کردیم. درمانگر قابل اعتماد بود. صدایش آرام بود، خوب درک می‌کرد و به نظرم انتخاب خوبی کردیم. من با روحیه محافظه‌کارانه‌ام وارد جلسه شده بودم. وی با روحیه سپاس و قدردانی از من وارد شده بود. اجتناب در حرف زدن از سمت من بسیار بود. همه‌اش می‌خواستم همه چیز را خوب نشان دهم. حرف به حرفم را مثل همیشه سانسور می‌کردم. حتی اینجا هم که می‌نویسم، با اینکه نشانی از خودم نمی‌دهم اما باز همه احساساتم را بیان نمی‌کنم. پر از سانسور و سانسور و سانسورم. از چه می‌ترسم؟ نمی‌دانم. درمانگر به من گفت اجتنابت زیاد است. گفتم می‌دانم. حرف‌هایم را می‌خوردم. نمی‌دانم از ترس ناراحت شدن وی این کار را می‌کردم یا می‌خواستم خودم را خوب جلوه دهم؟ چه گهی می‌خواستم بخورم که نمی‌شد. همه‌اش بغض داشتم. دلم به خاطر پی‌ام‌اس لعنتی درد می‌کرد، الان هم درد می‌کند، فین فین‌ام شروع شده بود و گه به این پرده‌ای که لایه لایه زیرش پنهان شدم. 

در آخر درمانگر گفت: سختی کار با شما این است، که تو به شدت دچار سرکوب احساسات و خودتی و زیر آن ملالی که وی می‌گوید خودت را چند سالی مدفون کرده‌ای. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد