دیروز در جلسه تراپی یک نیمچه حمله عصبی بهم دست داد. یکهو وقتی داشتم از هیجاناتم صحبت میکرد و خشمم به خانواده گلویم تیر کشید و بعد به سرفه افتادم و حالت خفگی بهم دست داد. از اتاق درمان زدم بیرون و کمی آب خوردم. هرچه سرفه میکردم صدایم باز نمیشد. کمی بعد که خودم را بیرون از اتاق درمان دیدم حالم بهتر شد. برگشتم پیش تراپیستم. گفت: چی شد؟ گفتم گاهی اینطور میشوم. گفت فکر نمیکنی جلسه را قطع کردی؟ یادت میآید از چی حرف میزدی؟ گفتم نمیخواهم ادامه دهم. جوری پیچیدگی تن و روانم را حس کردم که میخواستم فریاد بزنم. به هر نحوی بود ادامه دادم...
شب بعد از مدتها با مادرم تنها شدم. نمیخواستم شروع کنم به حرف زدن، اما نمیدانم مادرم چه چیزی گفت که احساس کردم میتوانم حرف بزنم. با گریه حرفهایم را شروع کردم، مادرم آمد کنارم نشست و بغلم کرد. گفتم روزهای زندگی مشترک به خوبی نمیگذرد. ازش گلایه کردم که چرا آن زمانی که تازه ازدواج کرده بودم و از این روانپزشک به آن روانپزشک میرفتم از من نپرسیده چه مرگم است؟ گفت من میپرسیدم. یادت نیست پیش فلان روانشناس هم رفتیم؟ اما تو چیزی نمیگفتی. واقعیتش یادم نبود. یادم نبود که پیگیر بود، اما من نمیتوانستم حرفی به او بزنم. کار درست را در نگران نکردنش میدانستم. همین که میدانست افسردهام برایش نگرانی زیادی بود. دلم نمیخواست بیش از این درگیرش کنم. گفت مگر تو و وی همدیگر را دوست ندارید؟ زندگیتان که خیلی خوب است؟ گفتم: چه خوبی؟ گفت میدانم دلتنگی. گفتم نمیخواهم نگرانت کنم اما همهاش از دلتنگی نیست. بعد توی بغلش باز گریه کردم...
هرچند از استرس اینکه او را نگران نکرده باشم، شب تا صبح بیخواب شدم. نکند غصه بخورد؟ نکند به خاطر من ناراحت باشد؟ نکند برای جسماش اتفاقی بیفتد؟