اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

نود و چهارم

امروز همینطوری از سر بی‌حوصلگی وبلاگم را باز کردم. دیدم پیامی دارم که فایلی به آن ضمیمه شده است. یکی از شعرهای لورکا بود که عزیزی فرستاده است. تماما پر از حال خوب شدم.

و کودکیت، عشق، و کودکیت.

قطار و زنی که عرش را میاکند.

نه تو، نه من، نه هوا، نه برگ‌ها.

آری، کودکیت، حال حکایت چشمه‌ها.


لذت اشتراک.

نظرات 2 + ارسال نظر
Baran یکشنبه 27 آبان 1403 ساعت 10:46

پست 202 م و
و پس فردایش...
؛
بعضی انسان ها.درمانگرند.حتی از راه دور...آغوش شون جسم و
روح آدمُ درمان میکنه و
همه آرامش و رهایی می بخشه.
قول شاعر تا باد چنین بادا
پ.ن
ببخشید که من خیلی حرف میزنم.از بودن شما با آقای میم حس خوبی می گیرم.مثل مامان و مادربزرگ.خیالم راحته که نوه ام در آسایش و امنیتِ.

ان شاءالله که خدا و خیرو خوشی هاو موفقیت ها بسیار بسیار واسه هردوی شما ببخشه.

چه قشنگ گفتی باران جان
ممنونم ازت. خیلی خوشحال میشم میای اینجا و میخونی و حرف میزنی

مریم دوشنبه 24 بهمن 1401 ساعت 16:54 https://dudaimborns.blogsky.com/

انگاره‌ی روبه‌رو، روشنایی دیروز، نشانه و ردّ ِ بخت!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد