اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

هشتاد و چهارم

همینطور کشکی کشکی داشتم با میم حرف می‌زدم. او از یکسری از نکات روان‌شناسی می‌گفت و من هم با او تبادل نظر می‌کردم که این چه جالب است و آن نکته چقدر مهم است، یکهو حرف رسید به یکی از دوستان مشترکمان. گفت خبر نداری ازش؟ چه کار می‌کند؟ گمانم از من ناراحت است. گفتم می‌دانم که ناراحت است؛ اما سراغت را گاه گاهی از من می‌گیرد. برخلاف همیشه که سعی می‌کنم حرف بیار و ببر در رابطه‌ای نباشم، این بار اما شروع کردم به حرف زدن. به نظرم رسید میم باید بداند چه اشتباهاتی راجع‌به دوست مشترکمان داشته، چه رفتارهایی کرده و شاید نیاز باشد یکی به او بگوید که همیشه اهمیت دادن به دیگران از جنبه انسانی‌اش دیده نمی‌شود گاهی هم از جنبه احساسی دیده می‌شود. البته بیشتر اوقات از همان جنبه احساسی‌اش دیده می‌شود. 

حرف زدم و حرف زد و یک سری مسائل را روشن کرد و روشن کردم برایش. تا اینکه جرئت کردم و گفتم من دوازده سال پیش احساس می‌کردم با تو توی رابطه‌ام چرا دیگری نباید اینطور فکر کند؟ چرا دو دختر دیگری که داریم درباره‌شان صحبت می‌کنیم نباید اینطور فکر کنند. جوابش برایم ارزش داشت: رابطه من و تو با رابطه‌ام با آن دو دختر کاملا فرق داشت. ما همیشه باهم حرف میزدیم ولی با دوتای دیگر فقط احوالپرسی ساده بود! گفتم پس من خیلی جاده خاکی نبودم. گفت من خیلی کم تجربه بودم، خیلی رفتارها را نمی‌شناختم و اشتباه کردم. 

این برایم خیلی معنا داشت. هرچند نگفتم من هنوز دوستت دارم. هنوز همه چیزت برایم جذاب است، اما پذیرفته‌ام که رابطه‌ی احساسی‌ای در میان نیست.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد