اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

نود و پنجم

بالاخره کمی خودم را جستم. دوری از وی برایم خیلی سخت است. دو هفته شد که از هم دوریم و کیلومترها باهم فاصله داریم. هیچ‌وقت دو هفته یا بیشتر از هم دور نبودیم. خانه پرش چهار-پنج روز از هم دور بودیم. تجربه عجیبی است و ای کاش رخ نمی‌داد. اما این هم ورقی از زندگی است. به خاطر اختلاف ساعت کم می‌توانیم باهم حرف بزنیم. او غرق کار و دانشگاه است و من هم به نوعی دیگر. پروژه جدیدم را شروع کردم، کلاس‌هایم را حضوری می‌روم، دوستانم را هر روز می‌بینم و با اینکه خوشحال کننده است همه این‌ها، اما خیلی خسته‌ام. دلم آن کنج تنهایی را می‌خواهد که صبح تا شب گوشه‌ای بودم و چشم انتظار وی. فعلا که دو هفته گذشته هر بار می‌خواهم به وی فکر کنم گریه‌ام می‌گیرد. حتی می‌خواهم از دل‌تنگی‌ام با خودش حرف بزنم گریه‌ام می‌گیرد، شش ماه را چطور تحمل کنم؟ 

القصه که فشار زیاد است و حال من هم در بالا و پایین. 

امروز توی جلسه تراپی به  نقطه خوبی رسیدم. باز کشف وجهی از خودم که چطور مجدانه دست به ویران کردن می‌زند. باید درباره‌اش بنویسم. درباره سرکوب عجیب تمایلاتم. 



ایمیلم: elfinz.1990@gmail.com

نظرات 1 + ارسال نظر
مریم سه‌شنبه 9 اسفند 1401 ساعت 18:38

به ایران برگشتی؟

بله.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد