وی زنگ زده است و میگوید: چطور ده سال کنار هم زندگی کردیم و من خوشحال نبودم. نمیدانم باید چه جوابی به او بدهم. سکوت میکنم و میگویم حداقلش الان میدانی که از چه کسی و از چه چیزهایی خوشت نمیآید. این خودش یک پیشرفت است. میگوید: شاید، نمیدانم.
شنیدن این حرفها برایم سخت است. ده سال تلاش برای دوست داشته شدن بدون هیچ نتیجهای بوده است. چطور این همه سال حرف نمیزده است. چطور نمیگفته که از کنار من بودن خوشحال نیست. چطور اینقدر خودش را سانسور میکرده و طوری دیگر نشان میداده و چطور من اینقدر دست و پا میزدم که کمی، فقط کمی من را دوست داشته باشد. و بدتر اینکه چطور من همیشه تلاشم به ادامه دادن بوده.