اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و بیستم

گمان کنم یکی از سخت‌ترین جدایی‌ها را دارم؛ پر از احساس، پر از دل‌تنگی، سراسر عقلانی. چند روز پیش مادر و پدر وی آمدند خانه‌ام. گریه می‌کردند. مادرش بغلم کرد و همین‌طور با اشک من را می‌بوسید. پدرش مثل کسی که فرزندی را از دست داده باشد، گریه می‌کرد. مدام رو به من با گریه می‌گفت: تو نیمی از قلب منی، بدون تو چطور زندگی کنم؟ و من مبهوت این همه ابراز احساسات و علاقه‌ی آ‌ن‌ها به خودم بودم. همه‌اش می‎گفتند تو مثل دختر ما هستی، حتی بعد از جدایی هم پیش ما بیا، هر چیزی نیاز داشتی بگو تا برایت فراهم کنیم، پول اگر می‌خواهی بگو تا برایت واریز کنیم و و و. فضا طوری بود که من در سکوت و سر به زیر گریه می‌کردم. 

دلم برای وی تنگ شده است. دلم برای خنده‌هایش، شوخی‌هایش، لهجه قشنگی که دارد، تنگ شده است. هر روز باهم تصویری حرف می‌زنیم، اما آن در آغوش گرفتن و لمس صورت چیزی است که دلم می‌خواهد حداقل برای آخرین بار داشته باشمش. نمی‌دانم  چطور باید پیش بروم؟ نمی‌دانم آیا پذیرفته‌ام که این جدایی واقعی است یا نه. عکس‌های وی توی گوشی‌ام را همه‌اش مرور می‌کنم و بعدش یک دل سیر گریه می‌کنم. یاد بوی بدن و صورتش که می‌افتم اشکم سرازیر می‌شود. قرص‌های روان هم اثری ندارد برای این همه غمی که با خودم حمل می‌کنم. 

نظرات 3 + ارسال نظر
پریسا یکشنبه 25 تیر 1402 ساعت 11:03

ای بابا چرا همچین شد؟ خدا کنه زودتر به آرامش برسی.

ممنونم، امیدوارم

لیمو یکشنبه 25 تیر 1402 ساعت 10:16

امیدوارم زودتر از این روزها گذر کنی و به آرامش برسی

مرسی عزیزم، امیدوارم

B یکشنبه 25 تیر 1402 ساعت 10:05

موزیک بیکلام، و دلیت همه عکسها و حاطرات،مغزت میتونه یکماهه فراموشش کنه

12 سال زندگی فکر نکنم با یک ماه فراموش بشه.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد