اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و هشتم

دیروز وی در جلسه زوج‌درمانی می‌گفت: روزی که در فرودگاه خداحافظی کردیم وقتی رسیدم خانه نیم ساعت داشتم گریه می‌کردم از نبودن الف. خوشحال شدم که بودنم برایش ارزش داشته و نبودنم برایش سخت بوده. یاد چند سال پیش افتادم که وقتی از خانه تهران‌مان برگشتم شهر خودمان و او مدتی تنها در آن خانه بود، برایم تعریف کرد که «وقتی برای اولین بار رسیدم خانه و دیدم تو نیستی گریه امانم را برید». اما بدی‌اش این است که او این دل‌تنگی‌ها را بخشی از دوست داشتن نمی‌داند، یک وابستگی می‌داند که خیلی هم سالم نیست. وی می‌خواهد بند وابستگی به من را ببرد. چقدر سخت است شنیدن این حرف‌ها بعد از این همه سال. واقعا دل‌تنگش هستم. 

نظرات 1 + ارسال نظر
فاضله چهارشنبه 20 اردیبهشت 1402 ساعت 09:40 http://1000-va2harf.blogsky.com

براش حرف بزن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد