دیروز وی در جلسه زوجدرمانی میگفت: روزی که در فرودگاه خداحافظی کردیم وقتی رسیدم خانه نیم ساعت داشتم گریه میکردم از نبودن الف. خوشحال شدم که بودنم برایش ارزش داشته و نبودنم برایش سخت بوده. یاد چند سال پیش افتادم که وقتی از خانه تهرانمان برگشتم شهر خودمان و او مدتی تنها در آن خانه بود، برایم تعریف کرد که «وقتی برای اولین بار رسیدم خانه و دیدم تو نیستی گریه امانم را برید». اما بدیاش این است که او این دلتنگیها را بخشی از دوست داشتن نمیداند، یک وابستگی میداند که خیلی هم سالم نیست. وی میخواهد بند وابستگی به من را ببرد. چقدر سخت است شنیدن این حرفها بعد از این همه سال. واقعا دلتنگش هستم.
براش حرف بزن