کارم بسیار سنگین است. احساس تنهایی میکنم و کلافهام. همه هم انتظار دارند که من همان صدی باشم که دو سال پیش بودم. اما من پنجاه هم نیستم. روانم کشش این همه درگیری را ندارد. همهاش هماهنگی و تلفن زدن، همهاش چک کردن و تولیدمحتوا انجام دادن. به درسم نمیرسم و فقط دارم برای شندرغاز پول میدوم. خرج بسیار است. پول کم است. اعصاب متزلزل است. نیاز به آدمی در کنارم دارم. میدانم حداقل تا شش ماه آینده نباید وارد رابطهای شوم، اما دلم رابطه و کش و قوسش را میخواهد. دلم دوست داشته شدن را میخواهد. چند بار این را اینجا نوشتم؟ بسیار بسیار. چه زمانی که وی بود، چه الان که خودم تنها هستم. دارم برای خودم هم خسته کننده میشوم.
درک میکنم. فکر کنم همه آدمها این دوره رو توی زندگیشون طی میکنن. امیدوارم براتون راحت و سریعتر بگذره.
مرسی عزیزم، امیدوارم
امیدوارم
بتونی یه فردی که دوسش داری و دوستت داره رو وارد زندگیت کنی
امیدوارم...
درک می کنم!
ممنونم