میم تقریبا یک روز درمیان پیام میدهد. از حالم میپرسد؛ خیلی کوتاه. اگر ادامه بدهم ادامه میدهد. اگر سوالی بپرسم جواب میدهد. تنها کسی است که از تصمیممان خبر دارد. دیروز پیام داد اوضاع چطوره؟ پیام دادم سلام بر نجاتدهندهام. اوضاع بگایی و بد است. کمی حرف زدیم. کمی از خودش گفت. کمی خندیدیم و به نیم ساعت نشده تمامش کرد. فکر میکنم احساس وظیفه میکند در برابرم. این خوشحالم میکند؛ اما میترسم احساسم نسبت بهش مانند سالهای اول جوانیام شود و وای از آن رنج کهنهای که بخواهد دوباره بالا بیاید، آن هم در این روزهای سختی که گذرش برایم طاقتفرساست.
با سلام و تشکر و سپاس از میمِ فهیم و بزرگوار.
