اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و سی و دوم

خیلی شلوغم. کار تازه را شروع کرده‌ام و گیج برنامه‌ریزی و ایده‌پردازی و هزار کار دیگری هستم. هنوز وی را ندیده‌ام. فقط صدای عصبی‌اش را از پشت گوشی شنیده‌ام که چقدر ناراحت است که ایران آمده. خوشحالم می‌تواند خودش را بروز دهد. کلافگی و کم حوصلگی‌اش را ببیند. این برون‌ریزی را هر از گاهی ما آدم‌های سرکوب‌گر نیاز داریم. ما که همیشه درونمان را مخفی می‌کنیم. کاش آدمی پیدا کند که آرامش کند. دوستش بدارد و او هم او را دوست بدارد. کاش از دیگران کمک می‌گرفت. چرا اینقدر برایمان سخت است از دیگری کمک بگیریم؟ ما خیلی تنها و کم‌توانیم. نیاز داریم با آدم‌ها باشیم و از آن‌ها یاری بگیریم. هیچ ابر انسانی وجود ندارد مگر اینکه روان تاریک و سیاهی را با خودش حمل کند.

نظرات 1 + ارسال نظر
نسیم سه‌شنبه 21 شهریور 1402 ساعت 12:05

موفق باشی در کار جدید
اصلا چرا میخوای ببینیش؟
مگه این رابطه تموم شده نیست؟
نمیدونم شایدم دیدنش برات خوب باشه و بتونی بهتریت تصمیم ها رو بگیری

هنوز حرف‌های آخرم رو بهش نزدم. بیشتر دلم می‌خواهد این حرف‌ها رو بزنم و تمامش کنم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد