حالم خوب نیست. گریه پشت گریه. سیگار پشت سیگار. بیحوصلگی، کلافگی، اضطراب، حال خفگی، افکار نامربوط، ترس، احساس حقارت، مرگاندیشی و و و جز احساسات و هیجانات و افکاری است که این روزها تجربه میکنم. وی منتظر ویزای کشور جدیدش است، من منتظر تمام شدن این رابطه و کنار آمدن با خودم هستم و خانوادهها با چشمان نگران میخواهند از ما مراقبت کنند. دیروز پدرم پیش پدر وی رفته بود. تعریف میکرد تا شروع کردم به حرف زدن، پدر وی گریه را شروع کرده است و دوباره گفته الف دختر من است و طاقت ندارم دردش را ببینم، بعد هم پدر من گریهاش گرفته و بین گریههایشان کمی از خوبیهای همدیگر گفتهاند و خداحافظی کردهاند. من و وی پریروز کمی باهم تصویری حرف زدیم و بعدش افتادیم به گریه. وی گریه میکرد، من گریه میکردم. نمیفهمم. همه چیز خیلی سختتر از آن است که فکر میکردم. دلم میخواهد تمام شود و من هوار بکشم که جدا شدهام. آقای دوست، خانم دوست، آقای فامیل، خانم فامیل من دیگر به کشوری که زندگی میکردم برنمیگردم، من دیگر با وی پیش شما نمیآیم. من دیگر از احوال وی خبر ندارم. من میخواهم زندگی جدیدی داشته باشم... به این سادگی نیست. نوع عجیبی از خودم را تجربه میکنم. تمرکزم به شدت پایین است، حرفهایم با آدمها یادم میرود، انرژیام خیلی کم است، با اینکه دارو میخورم چشمه اشکم جوشان است، یک بیاحساسی و سکون عجیبی را گاهی حس میکنم. توانم برای شنیدن کم شده است و حتی حوصله خواندن و دیدن را هم ندارم. چقدر همه چیز سخت است.
کاش میشد نعره میزدم و همه چیز از جانم بیرون میرفت و تمام میشد.
دارم از قدیم تر ها میخونمت تا بفهمم دقیقا چی شده و چی بهت گذشته. امیدوارم این روزهای سخت طی بشه و لبخند به لبت برگرده .
ممنونم
اگه خوندی و تونستی بهم بگو از نظرت چطور بهم گذشته؟
تک خط آخر رو برات آرزو دارم. اینکه سریع بگذره اندازه یک فریاد ❤️
ممنونم لیموی عزیزم
الف عزیز خداوند به شما صبر بده و گذر از این دوره سخت را آسون کنه...
مرسی عزیزم. ایشالله