آه از هفتۀ گذشته.
فردای روزی که پست قبلی را گذاشتم رفتم تهران. صبحش به میم پیام دادم که تهرانم. گفت شب همدیگر را ببینیم. اضطراب عجیبی داشتم. قبلش فکر میکردم میپیچاندم. بهانه میآورد که سرم شلوغ است و نمیتوانم. اما راحت قرار گذاشتیم. توی راه که میرفتم اول پیش خودم تصور کردم که یک قرار فوقالعاده را خواهم گذراند، اما بعد به خودم گفتم از این قرار چه انتظاری دارم؟ مگر دیت است که انتظار یه اتفاق فوقالعاده را دارم. صرفا دارم میروم دوست چندین و چندساله را ببینم. یک قرار مثل هزار قرار دیگر. اما استرس داشتم. نمیدانستم حالا که بناست رابطۀ فرزند ویت بنفیت داشته باشیم چه رویکردی باید داشته باشم و چطور باید باشم. اولین بار بودکه در چنین موقعیتی بودم. همه چیز برایم عجیب و تازه بود. تا رسیدم زنگش زدم. کمی دیر میرسید. تا برسد هزار و یک فکر از ذهنم رد شد. قفل کرده بودم. حتی تا دیدمش هم نمیدانستم چطور باید رفتار کنم. نمیتوانستم توی چشمهایش نگاه کنم. به در و دیوار میزدم. با موتور کراس آمده بود. روی آن موتور با کلاه کاسکتی که گذاشته بود جذابتر شده بود. فقط دعا دعا میکردم صدا و دستم نلرزد. گفت سوار موتورش شوم. نمیدانستم اجازه دارم شانهاش را بگیرم و از آن موتور بلند بالا بروم یا نه. مکث کردم. پرسیدم. خندید و گفت بگذار. وقتی نشستم پالتویم را حائل کردم بین خودم و خودش. دستم را رها کرده بودم. رفتیم کافهای. حالا که روبهرویاش بودم بدتر بود. از هر دری حرف میزدم. چرت و پرت میگفتم. موضوعات بیربط. او هم در سکوت یا گوش میکرد یا میخندید. مثل دختر بچهای شده بودم که از مدرسه آمده خانه و برای مادرش از هر دری حرف میزند تا نگوید چه گندی در مدرسه زده است. کمی که گذشت با آرامش گفت: چرا اینقدر معذبی؟ یکهو آرام شدم و گفتم: آره خیلی معذبم. نمیدانم. صدایش را پایین آورد و گفت به خاطر سکس؟ گفتم: آره و خیلی چیزهای دیگر. شروع کردم به حرف زدن. به اینکه من نمیدانم چه اتفاقی دارد میافتد. به اینکه من میترسم از مرزهای توی عبور کنم. تو روزی بخواهی من را متوقف کنی و از اینکه تو میدانی چه اتفاقی دارد میافتد و من نه عصبانیام. اصلا چه چیزی را میتوانم بپرسم چه چیزی را نه؟ مرزهای تو کجاست؟ و گفتم این موقعیت برای من خیلی جدید است. گفت: برای من جدید است. گفتم: نه تو قبلا تجربۀ فرند ویت بنفیت را داشتی. گفت: این فرق دارد. گفتم چه فرقی؟ سکوت کرد.بعد از این گفت که او هم نمیداند. او هم به شدت در این رابطه مرزها را نمیداند و استرس دارد. سکوت کردم. حرفهایش برایم عجیب بود. این رابطه چه فرقی دارد؟ چرا نمیداند مرزی که رویش تاکید داشته چیست؟ موقعیت عجیبتر هم شد. دستش را گذاشت روی آرنجم و به نشانه آرام کردن تکان داد. بعد از حرفهایش کمی آرامتر شدم به چشمهایش نگاه کردم. دلم سیگار و چایی میخواست. گفتم برویم یک جای دیگر. رفتم سیگار خریدم و رفتیم کافهای دیگر. برایم سیگاری گیراند و اولین پکی که زدم گفت: میدانی خیلی ازت خوشم میآید؟! دود سیگار در دهانم حبس شد. نمیتوانستم نفس بکشم. دود را دادم بیرون و دوباره چشمهایم به در و دیوار بود. گفت دوباره معذب شدی؟ گفتم آره. پاهایش را از زیر میز گیر انداخت به پایم و آن را کشید سمت خودش. نمیدانستم چه اتفاقی دارد میافتد. فقط میدانستم دارم از تک تک این لحظات لذت میبرم. از چشمهایم گفت. از زیبایی موهایم. از جنس موهایم. از لبخندی که دارم. از اینکه چقدر قشنگم. برای من همۀ اینها خیلی خیلی تازه بود. کسی اینطور پخته و بالغانه و قشنگ بهم ابراز محبت نکرده بود. آن همه چه کسی؟ میم عزیزم. دستش را از روی ساق دست و بازویم بر نمیداشت. باهم پکی سیگار میکشیدیم. دلم نمیخواست آن شب تمام شود. این را گفتم. او هم تایید کرد. ساعت 12 شب بود که از کافه زدیم بیرون. گفت میرسانمت. دوباره نشستم پشت موتورش. یک دستم را روی شانهاش گذاشتم. کمی که رفتیم آرام دستم را از روی شانهاش انداخت روی بازویش و بعد گذاشت روی شکمش. چسبیده بودم به او. موهایم توی باد بود، سرم روی شانههایش و دستهایم دور شکمش. گاهی دستش را میآورد عقب و پشت پایم را لمس میکرد. توی راه دلم میخواست وقتی پیاده شدم بغلش کنم. اما نمیدانستم بگویم یا نه. پیاده که شدم کمی نگاهش کردم. خودش گفت: میتوانم بغلت کنم؟ بغلی طولانی و پرفشار. سرم روی سینهاش، دستهایش روی صورتم.
گیجم طبعا، اما دلم نمیخواهد کندوکاو کنم. همین که لذت ببرم برای الانم کافی است.
پ.ن: از خودش چیزهایی زیادی گفت.
سلام الف گمشده


از نوشته هات واضحه که انتخابت رو قطعی کردی
و
"دوستی به همراه رابطه جن سی ولی بدون تعهد "
رو در برای خودت در ارتباط با این شخص یک برد محسوب می کنی
برام جالب بود اکثر
اونهایی که برات نظر گذاشتند
تشویقت کردند
جز "ایران "
که سعی کرد بهت نسبت به عواقب این کار
هشدار بده
که البته به در بسته خورد
برام سواله که اونها
خودشون هم حاضرن در رابطه ای از این نوع باشن
که دارن اینطور تشویقت می کنن
یا خدای نکرده
شبیه اون تماشاچیان رومی هستن که
جنگ گلادیاتورها رو می دیدن
و تشویقشون می کردن !!!
پ.ن :
امیدوارم این رابطه برای تو
فرجام خوبی داشته باشه
اما شرط عقله که
در شروع هر کاری
به عواقب احتمالی هم اندیشید
موفق باشی
برد؟ برام تعبیر جدیدیه. من این رو برد حساب نمیکنم چون بودن توی رابطه رو برد و باخت نمیدونم.
ترس و تردید همیشه همراه آدم هست و چه انجام دادنش و چه انجام ندادنش عواقبی داره.
ای جونمممم، دلم غش رفت برای اون حست اخه
لذتش رو ببر حسابی، همین لحظه ها رو باید تا میشه حس کرد و نفس کشید و عشق کرد
ممنونم ویرگول عزیزم
الف عزیزم خیلی خوشحال شدم که این تعریفها رو ازت کرد. اگه اشتباه نکنم یک منشا اصلی حس خواسته نشدنت در زندگی خودش بود نه؟ امیدوارم که روی اون زخمی که از قبل مونده مرهم بشه. داشتم الفی رو تصور میکردم که به خاطر زخمهایی که قبلا خورده دور خودش ابریشم تنیده و الان ناگهان همه اون تارهای دورش رو پاره کرده و میخواد به سمت آسمون پرواز کنه. نمیدونم شاید مسخره باشه. ولی خب :)
سوسن عزیز چه تعبیر جالبی کردی. من این حرفت برام یادآور حرف یالوم روانشناسه که میگه آدمها توی روابط آسیب میبینند و توی روابط هم التیام میبینند.
امیدوارم برای منم همین باشه.
چه قشنگ از لحظه لذت ببر عزیزم زندگی همین لحظه هاشت و همین طپش های قلب این لحظه هاشت که میمونه واقعا بیش باد
ممنونم دزیره عزیز
اومممم خیلی قشنگ بود چشام قلبی شدن.به نظرم اینقدر چون و چرا برای هر رفتاری نیارین.یکم رها باشین و لذت ببرین
سعی میکنم رها باشم و لذت ببرم.
از واژه ی فرند ویت بنفیت یاد فیلمش افتادم :))
شاید باور نکنی اما با خوندن پست اون استرس شیرین رو حس کردم. هنوزم برای من خوندن از این ماجرا شبیه معجزست و خوشحالم میخونم وسط این معجزه ی شیرینی. :*
ای عزیزم:*
چه قشنگ:))) بیش باد....
من یه سوال دارم که البته میدونم خیلی شخصیه ولی خب میپرسم که امیدوارم ناراحت هم نشین.... آقای میم من یادمه گفتین مذهبی بود... این چرخشش برام یه کم عجیب بود واقعیتش!
ممنونم
نه بابا چرا ناراحت بشم؟ برای خودمم همینطور بود.
سلام.انقدر قشنگ نوشتی که دلم برای اون روزای اول پرهیجان تنگ شد.
چقدر اون روزا دوره و احمقانست. چه اشکالی داره با خواست خودت تو رابطه باشی و تازه اون خزعبلات قصد ازدواج دارم و اینارو هم نشنوی.تا وقتی که هردو میدونید هدفتون فعلا چیه.
اگه ۱۵ سال پیش بود میگفتم نه... این کارو نکن با آیندت بازی نکن داره این کارارو میکنه که به خواسته ش برسه
فقط ما خانما یکم خیال پردازیم به خاطر نوع احساساتمون.افسار خیال پردازیتو محکم بگیر دستت و نذار به خودش قولی بده.
سلام
ممنون از انرژی خوبی که بهم دادی.
بله دقیقا. امیدوارم بتونم.
خییلی خوووب بود
انرژی منفی از شما دورررر
مرسی فروغ جان
یک سرک بکش تو وبلاگای دیگه این نوع رابطه ها همه جا هست. آخرشم دل شکستگی و حال داغون
تعریفات اگر واقعی بود باهات ازدواج میکرد نه فرند.
فرند فقط استفاده هست مثل دستمال کاغذی
:)) هر رابطهای برای خودش معنایی دارد.
:)))))
حالت و خریدارم خوشگله
تا کامنتت رو خوندم نیشم تا بناگوش باز شد:))))