کمی وا دادهام. احساساتم متعادل شده است. هنوز ذهنم بسیار درگیر است. هنوز به گوشی خیره میشوم که آیا میم پیامی میدهد یا نه. هنوز دلم میخواهد خودم را گول بزنم. هنوز دلم میخواهد برای خودم بلند بلند گریه کنم. اما چه میشود کرد باید ادامه داد. هر چقدر هم دور خودم بچرخم و گریه کنم و نخواهم باشم، باز هستم.
چیزی که این روزها به آن زیاد فکر میکنم نتیجهای است که از کم کردن رابطهام با میم برایم حاصل میشود. (حالتان دارد از میم و ملحقاتش بهم میخورد؟) من علاوه بر اتاق درمان که همۀ حرفم را راحت میزنم، پیش میم هم راحتم، اما بقیۀ دوستانم برایم آنقدر امن نیستند. شاید هم خیلی بحث امن بودن نیست، بیشتر از این جنبه که دوست ندارم آدمها به خاطر «من» نگران باشند. تا نگرانی خانواده را میبینم ژست دختر مستقل را میگیرم. تا نگرانی دوستانم را میبینم ژست دوست قهرمان را میگیرم. نمیدانم جنبه ضعیف نپنداشته شدنم مهم است، یا اینکه آدمها وقتشان را برای من بگذارند؟ چون احساس اضافه بودن و باری روی دوش دیگران شدن، خیلی اذیتم میکند. اتاق درمان هست، اما در اتاق درمان میروم برای درمان، خیلی روزمرهام را نمیگویم، خیلی از ذوق و شوقم در رابطه با کار یا دیگران یا هرچیز دیگر در زندگی نمیگویم. زمانش محدود به 50 دقیقه در هفته است و مثل میم هر روز و هر شب نیست. این داستانسرایی کردم که بگویم بعد با این جای خالی چه گهی بخورم؟ چه دغدغههایی دارم! کلی کار عقبمانده و روی هم تلنبار شده دارم، درس نخواندهام. کلی قول دادهام. هی ایده به نظرم میآید و برای آدمها و خودم تز بیخود صادر میکنم و وای از این همه کلافگی و تشویشی که دارم.
اتفاق ناگوار این یک ماه هم اضافه شدن 4 کیلو به وزنم است.