اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و پنجاه و ششم

دیروز بعد از اینکه وکیل زنگ زد که فقط مانده محضر، این‌طور بودم که اوکی فقط زمان و مکان را بگو تا من بیایم. بعد آمدم نشستم پشت میز کارم و ادامه دادم. البته که به شدت کلافه و بی‌حال هم بودم. انگار که تپش قلب و اضطراب در این درماندگی خودش را نشان نداده بود، رخوت و بی‌حالی جایش را گرفته بود. باید می‌رفتم سر کلاسم. حوصله ایستادن و راه رفتن نداشتن. اینطور بودم که دلم می‌خواست روی میزم بخوابم. وی هم پیامی نداد. خودم هم پیامی ندادم. فقط ته ذهنم می‌چرخید که چه شد؟ هنوز باور اینکه دارم طلاق می‌گیرم برایم عجیب است. از همان اول می‌دانستم چنین روزی می‌رسد، اما باورم نمی‌شود. چطور دوازده سال در یک رابطه ماندم و چطور پایانش دادم. در حقیقت چطور پایانش را پذیرفتم. پشیمان نیستم. رابطۀ من و وی کار نمی‌کرد. اما سوال اصلی این است رابطه با چه کسی داشته باشم، رابطۀ سالمی را تجربه می‌کنم؟

الان برایم ارتباط با میم پر است از سوال. بعد از هیجان چند هفته‌ای که تجربه کردم، الان آرامم و نگاه دقیق‌تری می‌توانم به رابطه‌ام با او بیندازم. هفتۀ پیش زیاد باهم حرف زدیم. صحبت‌ها سر چه چیزهایی بود؟ اینکه من در حال دوره دیدنم و باید برای آن دوره کاری می‌کردم سه روز تمام پیام می‌داد و پیگیر بود که من این کار را انجام دهم. بعد هم پنجشنبه خودم پیامی دادم که انجام دادم و کمی حرف زدیم. هر وقت صحبت می‌کنیم از من عکس می‌خواهد. اوایل برایم اینطوری بود که اوکی عکس می‌دهم و برایم جذاب بود، بعد حواسم به این جمع شد که منم می‌توانم از میم عکس بخواهم و خواستم و بعد دیدم زمان‌هایی هم بدون اینکه من بخواهم از موقعیت خودش خبر می‌دهد. اما مسئله‌ای که برایم پررنگ نوع رابطه‌ای است که او دارد می‌چرخاندش. پنجشنبه ظهر گفته بود سرش درد می‌کند، شب پیام دادم بهتر شدی؟ و کوتاه جواب داد. وقتی کوتاه جواب می‌دهد این پیام را می‌گیرم که الان حوصله یا وقت صحبت کردن ندارم. شاید بد برداشت می‌کنم اما سریع عقب می‌کشم. با اینکه روزهای بعدش دلم می‌خواست با میم حرف بزنم، چیزی نگفتم. ترسیدم از آن جمله‌ای که گفت رابطه‌مان مثل قبل باشد و رابطۀ عاطفی بنا نیست داشته باشیم، تخطی کنم! پیام ندادم تا دیروز که خودش پیام داد. سلام خوبی؟ خوب نبودم و کمی از خودم گفتم. چند خط. همدلی کرد و در جواب اینکه گفتم تو خوبی؟ گفت خسته‌ام. همین. بعد هم پیگیر حرف نشد. بعد برایم اینطور نمود کرد که اگر بنا باشد او حرفی نزند، مثل قبل باشد، رابطه چه معنایی پیدا می‌کند. اینکه فقط جسممان درگیر هم باشد؟ که بعید می‌دانم من بتوانم چنین چیزی را تجربه کنم. او از خودش، از احساساتش چیزی نمی‌گوید. او فقط می‌خواهد من را بشنود. من حرف بزنم و ذوق شیطنت‌ها و بازی‌گوشی‌های گاه به گاه من را بکند. متاسفانه من آدم این کارها نیستم! من نمی‌توانم فقط به اشتراک بگذارم بدون اینکه دیگری خودش را به اشتراک بگذارد و بعد بتوانم تنم را با او به اشتراک بگذارم. به نظرم می‌آید رابطه با میم اگر بخواهد اینطور پیش برود، خیلی زود تمام می‌شود. و من حتی دیگر آن دوست قدیمی امنم را هم از دست می‌دهم. 

کاش اینقدر احساس مزاحم بودن و آویزان بودن نداشتم و می‌توانستم دقیق با میم دربارۀ رابطه حرف بزنم، البته وقتی فکر می‌کنم می‌بینم او از اول گفته بود رابطۀ عاطفی نمی‌خواهد و من هرچیزی که الان می‌خواهم درباره‌اش با او صحبت کنم رنگ و بوی عاطفی هم دارد. نمی‌دانم. خیلی الان در رخوت و سکونم. این دیوارۀ رحم فرو بریزد شاید باز برگردم به همان هیجان و اینقدر مایوس‌کننده نبینم این رابطه را.

نظرات 2 + ارسال نظر
ویرگول شنبه 2 دی 1402 ساعت 20:49 http://Haroz.blogsky.com

سلاممم
من تازه آشنا شدم با وبلاگت و مطالبت رو خوندم
عزیزم امیدوارم موفق باشی و انقدر بدرخشی که این روزها در نظر کمرنگ و کمرنگ تر بشه
مطمئنم خیلی زود و با رسیدن بهار، حال دلت بهتر میشه
فقط و فقط به نظرم از روی حس پنهان بردن نبتید به سمت آقای میم بری و حکم جایگزین رو برات داشته باشه، به نظرم به خودت فرصت بده. تو خانوم خیلی توانایی هستی

سلام
ممنون از شما
امیدوارم همینطور باشه. مرسی

نسیم چهارشنبه 29 آذر 1402 ساعت 10:56

اونچه رو دقیقا از رابطه با میم میخوای بهش بگو
رو راست باش با خودت
نترس
حداقلش اینه که تکلیفت دقیقا با خودت معلوم میشه
پی اون چه که تورو خوشحال میکنه باش

نمی‌دونم چی می‌خوام هنوز. اما باید کم‌کم بفهمم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد