اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و چهلم

از همراهی عجیب میم گفتم؟ گمان نکنم. سه‌شنبه یک تجربه‌ی جدید داشتم و صبحش در خلال پیامی در اینستاگرام به میم گفتم. مثل همیشه گفت اوکی است و موفق می‌شوم و از خودم انتظار منطقی داشته باشم. عصرش توی خانه نشسته بودم و منتظر دوستانم بودم که دنبالم بیایند. گوشی را روی پایم انداخته بودم که دیدم میم دارد زنگ می‌زند. از تعجب شاخ درآوردم. کم می‌شود تماس بگیریم باهم. یا تصویری حرف می‌زنیم یا پیامکی. گوشی را برداشتم و یکهو پرت شدم به سال‌های پیش. همان نوع سلام و احوال‌پرسی کردنش، همان حالی که صدایش برایم عجیب می‌شود و قلبم به تپش می‌افتد، و نیشم چنان باز می‌شود که دوست دارم فقط حرف بزنم و حرف بزنم و لوندی کنم و گوشی را قطع نکنم. برایم صحبت کرد. حال و احوال کرد. خوشحال و خندان بودنش را می‌توانستم از پشت گوشی و صدایش بفهمم. ازم خواست تجربه را برایش بازگو کنم و دقیق گوش کرد و چند سوال پرسید و گفت چند نکته را رعایت کنم که تجربه‌ام کم‌خطاتر باشد. چنین حمایتی، با اینکه به بهانه تشکر از کتابی بود که از سر کار برایش فرستادم، برایم یک چیز وصف نشدنی بود و باعث شد آن کار و تجربه جدیدم به شکل خیلی خوبی پیش برود. 

حتی کارگاهی که پنجشنبه و جمعه گذراندم هم اگر هم‌صحبتی با او و یاد گرفتن از او نبود، به این حال نمی‌گذشت. حالی که واقعا جانم را جلا داد و اعتماد بنفسم را بالا برد. دیشب بهش پیام دادم که چقدر خوبی و چقدر برای من اثرگذاری. او هم زد به در لودگی که خداروشکر چشمت به روی حقایق باز شد. 

حالا که دارم در رابطه با میم با خودم کنار می‌آیم، بیشتر جدایی از وی اذیتم می‌کند. الان میدان اصلی شهر که می‌روم همه‌اش خنده‌های وی در گوشم است. یاد مسخره‌بازی‌هایش، غر غرهایش، خنده‌هایش.... وای از خنده‌هایش، همه در سرم می‌چرخد. همه مکان‌ها الان برایم پر از خاطره است. خاطره‌ها همه خوشایندند، حتی یاد خاطره‌های سخت و ناخوشایند هم که می‌افتم ذهنم پس می‌زند. ای امان از این ذهن پر غرض من.

نظرات 1 + ارسال نظر
نسیم یکشنبه 23 مهر 1402 ساعت 09:49

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد