اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و بیست و سوم

دیروز حالم بد جوری بد بود. گریه‌هایم بند نمی‌آمد و سخت می‌توانستم از جایم بلند شوم. جلسه مصاحبه کاری‌ام را نرفتم و با «دروغ» ردش کردم. آن هم کاری که خیلی‌ها دنبالش هستند و نام خوبی از آدم می‌سازد. اما ته چاه بودم. نمی‌توانستم خودم را نجات دهم. من که همیشه در بدترین حالتم هم برای خودم غذا درست می‌کنم، خوابیدم. آنقدر خوابیدم که ساعت 5 عصر وقتی بیدار شدم نمی‌دانستم کجا هستم. فکر می‌کردم صبح زود است و باید بلند شوم و برای مصاحبه کاری‌ای که ساعت‌ها ازش گذشته‌ است، آماده شوم. از ضعف حالا نمی‌توانستم بلند شوم. کل روز یاد دوست نداشته شدن از سمت وی بودم. اینکه این همه سال کنار من بدون خوشحالی و عشق زندگی می‌کرده و من همه‌اش در حال دست و پا زدن برای جلب محبتش بودم. چرا همان روزی که گفت صورتم را دوست ندارد من از رابطه عقب نکشیدم؟ چرا فکر می‌کردم دارم عاقلانه رفتار می‌کنم؟ مگر از بدیهیات نیست که چهره طرف باید به دلت بنشیند، وقتی آنطور نبوده و خودش هم اعتراف کرده چرا من دنبال این بودم که عوضش از رفتار و افکارم خوشش می‌آید. حالا بعد از دوازده سال می‌فهمم که حتی اینها را هم دوست نداشته. من برایش ملال‌انگیز بودم و او می‌ترسیده در این چند سال با صدای بلند بگوید. خیلی احساس حقارت می‌کنیم. انگار طفل صغیری بودم که وی می‌خواسته فقط در قبالش وظیفه‌اش را انجام دهد. 

دیروز دوست داشتم به میم عزیز پیام دهم. اما نمی‌توانستم! احساس مزاحم بودن، احساس آویزان بودن، احساس اضافی بودن و... روی سر و مغزم بود. یک هفته هم بود خبری نداشتم ازش. دلم می‌خواست او پیام دهد، حالم را بپرسد. انگار نیاز داشتم کسی حواسش به من باشد. با چشم‌های گریانم همه‌اش نگاهم به گوشی بود. ساعت ده و نیم شب که قصد خواب کرده بودم، چشمم به گوشی افتاد و اسمش را دیدم. گوشی را گرفتم دستم و سیخ نشستم. حالم را پرسید. جوابی ندادم و از حالش پرسیدم. گفت خوب است، اما خسته با چشمانی عفونت کرده. از این گفتم که حالم به منوال قبل است، اما روی‌ام نمی‌شود بگویم که چقدر بدم. گفتم می‌ترسم آدم‌ها از بد بودن من خسته شوند، کنارم بگذارند. گفت مشکل تو نیست، مشکل آن آدم‌هاست. از مصاحبه کاری گفتم، گفت طبیعی است، اینقدر سخت نگیر. حال تو به اندازه کافی بد هست، سخت‌ترش نکن. گفتم اینقدر گریه کردم و روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم که از خودم بدم می‌آید. گفت همه آدم‌ها با شرایط تو این روزها را دارند، هیچ اشکالی ندارد کاری نکنی، هیچ اشکالی ندارد به سقف خیره شوی. درست می‌گوید. همه این‌ها در مسیر سوگواری بزرگم است. همان‌طور که برایم می‌نوشت بلند بلند گریه می‌کردم. حالم خیلی بهتر شد. یکهو یادم آمد چشمش عفونت کرده. گفتم سختت نیست داری تایپ می‌کنی؟ گفت چرا. گفتم پس بخواب. 

با ده دقیقه حرف زدن شبم از این رو به آن رو شد. کاش این آدم همیشه برایم بماند.

صد و بیستم

گمان کنم یکی از سخت‌ترین جدایی‌ها را دارم؛ پر از احساس، پر از دل‌تنگی، سراسر عقلانی. چند روز پیش مادر و پدر وی آمدند خانه‌ام. گریه می‌کردند. مادرش بغلم کرد و همین‌طور با اشک من را می‌بوسید. پدرش مثل کسی که فرزندی را از دست داده باشد، گریه می‌کرد. مدام رو به من با گریه می‌گفت: تو نیمی از قلب منی، بدون تو چطور زندگی کنم؟ و من مبهوت این همه ابراز احساسات و علاقه‌ی آ‌ن‌ها به خودم بودم. همه‌اش می‎گفتند تو مثل دختر ما هستی، حتی بعد از جدایی هم پیش ما بیا، هر چیزی نیاز داشتی بگو تا برایت فراهم کنیم، پول اگر می‌خواهی بگو تا برایت واریز کنیم و و و. فضا طوری بود که من در سکوت و سر به زیر گریه می‌کردم. 

دلم برای وی تنگ شده است. دلم برای خنده‌هایش، شوخی‌هایش، لهجه قشنگی که دارد، تنگ شده است. هر روز باهم تصویری حرف می‌زنیم، اما آن در آغوش گرفتن و لمس صورت چیزی است که دلم می‌خواهد حداقل برای آخرین بار داشته باشمش. نمی‌دانم  چطور باید پیش بروم؟ نمی‌دانم آیا پذیرفته‌ام که این جدایی واقعی است یا نه. عکس‌های وی توی گوشی‌ام را همه‌اش مرور می‌کنم و بعدش یک دل سیر گریه می‌کنم. یاد بوی بدن و صورتش که می‌افتم اشکم سرازیر می‌شود. قرص‌های روان هم اثری ندارد برای این همه غمی که با خودم حمل می‌کنم. 

صد و نوزدهم

بالاخره بلند عنوانش کردم. شنبه روز سختی بود. در جلسه زوج‌درمانی درباره مسائل مالی و حقوقی حرف زدیم. باورم نمی‌شد جلسه درمانی‌مان به جلسه تسهیل طلاق تبدیل شده است. اینکه حالا باید حساب کنم برای زندگی کردن چه اتفاقی باید برایم بیفتد. چقدر از لحاظ مالی تامین شوم و چطور آینده را تنها بگذرانم. هرچند این تمام سختی نبود. سختی بیشتر دیروز بود که عصر خانه پدر و مادرم روبه‌رویشان نشستم و بلند از تصمیمان گفتم. پدر و مادرم در سکوت نگاهم کردند. غمزده شدند. کمی تلاش کردند. پذیرفتند. سه نفری گریه کردیم و بعد در آغوشم گرفتند. اطمینان دادند که همراهم هستند و به تصمیم من مطمئنند. همان چیزی که انتظار داشتم. اما از نگرانی‌شان، از ناراحتی‌شان، از غمی که به آن‌ها تحمیل کردم حالم بد می‌شود. 

روزهای سخت‌تری در راه است.