اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

صد و چهل و چهارم

کمی وا داده‌ام. احساساتم متعادل شده است. هنوز ذهنم بسیار درگیر است. هنوز به گوشی خیره می‌شوم که آیا میم پیامی می‌دهد یا نه. هنوز دلم می‌خواهد خودم را گول بزنم. هنوز دلم می‌خواهد برای خودم بلند بلند گریه کنم. اما چه می‌شود کرد باید ادامه داد. هر چقدر هم دور خودم بچرخم و گریه کنم و نخواهم باشم، باز هستم.

چیزی که این روزها به آن زیاد فکر می‌کنم نتیجه‌ای است که از کم کردن رابطه‌ام با میم برایم حاصل می‌شود. (حالتان دارد از میم و ملحقاتش بهم می‌خورد؟) من علاوه بر اتاق درمان که همۀ حرفم را راحت می‌زنم، پیش میم هم راحتم، اما بقیۀ دوستانم برایم آنقدر امن نیستند. شاید هم خیلی بحث امن بودن نیست، بیشتر از این جنبه که دوست ندارم آدم‌ها به خاطر «من» نگران باشند. تا نگرانی خانواده را می‌بینم ژست دختر مستقل را می‌گیرم. تا نگرانی دوستانم را می‌بینم ژست دوست قهرمان را می‌گیرم. نمی‌دانم جنبه ضعیف نپنداشته شدنم مهم است، یا اینکه آدم‌ها وقتشان را برای من بگذارند؟ چون احساس اضافه بودن و باری روی دوش دیگران شدن، خیلی اذیتم می‌کند. اتاق درمان هست، اما در اتاق درمان می‌روم برای درمان، خیلی روزمره‌ام را  نمی‌گویم، خیلی از ذوق و شوقم در رابطه با کار یا دیگران یا هرچیز دیگر در زندگی نمی‌گویم. زمانش محدود به 50 دقیقه در هفته است و مثل میم هر روز و هر شب نیست. این داستان‌سرایی کردم که بگویم بعد با این جای خالی چه گهی بخورم؟ چه دغدغه‌هایی دارم! کلی کار عقب‌مانده و روی هم تلنبار شده دارم، درس نخوانده‌ام. کلی قول داده‌ام. هی ایده به نظرم می‌آید و برای آدم‌ها و خودم تز بیخود صادر می‌کنم و وای از این همه کلافگی و تشویشی که دارم. 

اتفاق ناگوار این یک ماه هم اضافه شدن 4 کیلو به وزنم است. 

صد و چهل و دوم

پی‌ام‌اس جوری فشار آورده که به هر چیزی، حتی خوردن قهوه هم که فکر می‌کنم، بغض گلویم را می‌گیرد و دلم می‌خواهد برای همه چیز زار زار گریه کنم. تازه از سفر سیستان و بلوچستان و دیدن آن همه محرومیت برگشتم. همه چیز آن سفر تجربه عجیبی بود. از ارتباط گرفتن با دخترانی که آینده‌ای برای خود نمی‌دیدند و در رویاهای دست‌نیافتنی (به خاطر سنت و مذهب) غرق می‌شدند تا تجربه موقعیت ناآشنایی که شب‌هایم را بهم می‌ریخت. موقعیت ناآشنا از سوالی می‌آمد که آدم‌های ناآشنا در این سفر از من می‌پرسیدند و آن هم متاهل یا مجرد بودنم بود. لفظ مجرد را با صدای خودم می‌شنیدم برایم عجیب بود. چه اتفاقی برای من افتاده بود؟ چرا من مجردم؟ من که تا چند ماه پیش کسی را داشتم که شب‌ها و روزها به او فکر کنم، حالا چه شده است؟ زمان‌های استراحت برایم عجیب‌تر بود. دوست نزدیکم که همراهم بود داشت با همسرش چت می‌کرد یا حرف می‌زد، من به معنای واقعی خیره بودم به گوشی بدون اینکه پیامی از کسی داشته باشم. او هر روزمان را برای همسرش تعریف می‌کرد و برای من همه ماجراها روی هم تلنبار شده بود بدون اینکه بتوانم با کسی تقسیمش کنم. گاهی زیرچشمی به گوشی دوستم نگاهی می‌انداختم. دلم می‌خواست این همه پیام‌بازی‌اش با همسرش نباشد، کاری باشد یا خانوادگی، اما معمولا داشت رابطه‌اش را پیش می‌برد. غمگین بودم. کم حرف می‌زدم. روز آخر کمی هم گریه کردم. تا کی باید برای موقعیت جدیدم یکه بخورم؟ تا کی باید برای خودم غمگین باشم؟


تراپی این هفته‌ام واقعا درد آور بود. از حرف‌ها بالا شروع کردم. همه‌اش گریه می‌کردم. شروع صحبت چشمم به ساعت افتاد که تازه جلسه شروع شده بود، بعد دست‌هایم را از روی چشم‌هایم برداشتم و یکدفعه دیدم 5 دقیقه به پایان جلسه بیشتر نمانده است. حس خیلی عجیبی بود. زمان برایم به آنی گذشته بود و اولین بار بود چنین چیزی را در اتاق درمان تجربه می‌کردم. حرف‌هایم به دوست داشتن میم رسید. درمانگرم می‌پرسید چی می‌شود که می‌خواهی رابطۀ دوستی‌ات با میم را تبدیل به رابطۀ عاطفی کنی؟ نمی‌دانستم. فقط می‌گفتم چون که دوستش دارم. هی می‌پرسیدم چرا هرکسی که من دوست دارم او من را دوست ندارد؟ او میلی به ارتباط با من ندارد؟ چه مردی که دوازده سال در یک خانه با او زندگی کردم، چه میم که 15سال دوستی‌ام را با او ادامه دادم. به درمانگرم می‌گفتم دلم می‌خواهد از میم بشنوم که من را دوست ندارد. او هیچ‌وقت مستقیم به من چنین حرفی نزده. انگار که می‌خواهم روی دوست‌نداشتنی بودن خودم با حرفش صحه بگذارم. یک تمایل مازوخیستی که رنج و درد را بیشتر کنم. خودم در سوگ از دست دادن رابطه‌ای طولانی مدتم اما می‌خواهم رابطۀ دیگری را هم به شکل هارش و حقیرانه‌ای برهم بزنم. همه چیز را می‌خواهم به خودم ربط دهم. می‌خواهم ثابت کنم چقدر ناگوار و نخواستنی هستم. می‌خواهم طرد شوم. سوالم از اول تا آخر این بود: چرا می‌روم سراغ رابطه‌هایی که می‌دانم و مطمئنم آن آدم‌ها به من هیچ علاقه‌ای ندارند؟ چه چیزی را در خودم ارضا می‌کنم. چرا اینقدر در زجر دادن خودم مصر هستم. آیا اگر میم به من علاقه‌ای داشت من همچنان برای ذره‌ای توجهش اینطور دست و پا می‌زدم؟ 

این‌ها از کجا می‌آید؟ یک پس‌زدگی از پدر است؟ این پس‌زدگی را کجا تجربه کرده‌ام؟ 

صد و چهلم

از همراهی عجیب میم گفتم؟ گمان نکنم. سه‌شنبه یک تجربه‌ی جدید داشتم و صبحش در خلال پیامی در اینستاگرام به میم گفتم. مثل همیشه گفت اوکی است و موفق می‌شوم و از خودم انتظار منطقی داشته باشم. عصرش توی خانه نشسته بودم و منتظر دوستانم بودم که دنبالم بیایند. گوشی را روی پایم انداخته بودم که دیدم میم دارد زنگ می‌زند. از تعجب شاخ درآوردم. کم می‌شود تماس بگیریم باهم. یا تصویری حرف می‌زنیم یا پیامکی. گوشی را برداشتم و یکهو پرت شدم به سال‌های پیش. همان نوع سلام و احوال‌پرسی کردنش، همان حالی که صدایش برایم عجیب می‌شود و قلبم به تپش می‌افتد، و نیشم چنان باز می‌شود که دوست دارم فقط حرف بزنم و حرف بزنم و لوندی کنم و گوشی را قطع نکنم. برایم صحبت کرد. حال و احوال کرد. خوشحال و خندان بودنش را می‌توانستم از پشت گوشی و صدایش بفهمم. ازم خواست تجربه را برایش بازگو کنم و دقیق گوش کرد و چند سوال پرسید و گفت چند نکته را رعایت کنم که تجربه‌ام کم‌خطاتر باشد. چنین حمایتی، با اینکه به بهانه تشکر از کتابی بود که از سر کار برایش فرستادم، برایم یک چیز وصف نشدنی بود و باعث شد آن کار و تجربه جدیدم به شکل خیلی خوبی پیش برود. 

حتی کارگاهی که پنجشنبه و جمعه گذراندم هم اگر هم‌صحبتی با او و یاد گرفتن از او نبود، به این حال نمی‌گذشت. حالی که واقعا جانم را جلا داد و اعتماد بنفسم را بالا برد. دیشب بهش پیام دادم که چقدر خوبی و چقدر برای من اثرگذاری. او هم زد به در لودگی که خداروشکر چشمت به روی حقایق باز شد. 

حالا که دارم در رابطه با میم با خودم کنار می‌آیم، بیشتر جدایی از وی اذیتم می‌کند. الان میدان اصلی شهر که می‌روم همه‌اش خنده‌های وی در گوشم است. یاد مسخره‌بازی‌هایش، غر غرهایش، خنده‌هایش.... وای از خنده‌هایش، همه در سرم می‌چرخد. همه مکان‌ها الان برایم پر از خاطره است. خاطره‌ها همه خوشایندند، حتی یاد خاطره‌های سخت و ناخوشایند هم که می‌افتم ذهنم پس می‌زند. ای امان از این ذهن پر غرض من.

صد و سی و نهم

روز تراپی‌ام را تغییر دادم. این هفته چنان گریه‌ای روی کاناپه سر دادم که فقط چندبار بلند شدم تا بتوانم نفس بکشم. پی‌ام‌اس بودن، دل‌تنگی، صحبت‌های گاه و بی‌گاه با وی، همه و همه روانم را بهم ریخته بود. اینقدر تا اینجای هفته به سختی خودم را کشیدم که گاهی باور به اینکه این روزها می‌گذرد و زنده می‌مانم برایم سخت می‌شود. دیروز سر کار نرفتم. نتوانستم. خوابیدم فقط. روز قبلش هم همینطور. بیشترش دانشگاه بود و بعد رفتم ماساژ و بعد هم تراپی. بدنم اجازه نمی‌دهد مثل قبل باشم. هرکاری برایم فرسایشی و خسته کننده است. وکیل هم که زنگ می‌زند، جان از بدنم در می‌رود تا بتوانم با او صحبت کنم. حال وی خیلی بد است. مادرش هم چند روز پیش زنگ زد و تا سلام کردم گریه‌اش گرفت و قطع کرد. فردایش جاری‌ام پیام داد. گفت: الف عزیزم دوست داریم و همیشه جایت توی قلب ماست. به قول تراپیستم جدایی ما خیلی شیک و دراماتیک است. همه همدیگر را خیلی دوست داریم و انگار واقعا خواهر و برادر خود را از دست دادیم. 

این وسط هم درس و دانشگاه برایم بار شده است. چرا تابستان تمامش نکردم وقتی می‌شد؟ چطور فکر می‌کردم پاییز حالم بهتر می‌شود؟ گاهی از تصمیم‌های لحظه‌ای که می‌گیرم واقعا حیرت می‌کنم. 

صد و سی و ششم

فکر می‌کنم میم را به‌عنوان ابژه عاطفی قرار داده‌ام. زمانی که از بودنش ناامید می‌شوم، فشار عصبی‌ای که به من از نبود وی وارد می‌شود، بسیار زیاد می‌شود. من از یک جایی به بعد میم را همه چیز کرده بودم. این چند وقت کم پیام می‌دهد. سراغی از من نمی‌گیرد. روزهایی هم که پیام می‌دهم حتی سوال خوبی؟ یا بهتری؟ را نمی‌پرسد. برعکس قبلا که همه‌اش از من خبر داشت. گفتم بهش. گفتم که چرا سراغ نمی‌گیری؟ گفت نمی‌دانستم اوضاعت خوب نیست. عذر می‌خواهم. گفتم: عذرخواهی نمی‌خواستم فقط از سر دوستی پرسیدم و گفت: خب عذرنمی‌خواهم. و من هم جوابی نداشتم و فقط به اوکی بسنده کردم. این حرف‌ها مال اوایل هفته پیش است و هنوز پیامی نداده که بهتری یا نه. الان بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم من مراقبت و توجه او را جایگزین وی کرده بودم. من او را به جای خالی وی گذاشته بودم. محبتش را می‌نوشیدم و متوجه نبودم که این را از سر دوستی یا نگاه انسان‌دوستانه میم است. با اینکه هی به خودم یادآوری می‌کردم، اما ناخودآگاه چیز دیگری از من می‌خواست. حالا انگار اوضاع برایم سخت‌تر شده. حالا همه چیز خالی است. هیچ چیزی جلوی رویم نیست و من سخت ترسیده‌ام. خوابم بسیار زیاد شده. سرکار زود خسته می‌شوم. مغزم هشدار می‌دهد. تمرکز ندارم و انجام هرکاری برایم دشوار است. چند شب پیش کابوس دیدم و دوباره جیغ زدم. جیغ زدن برایم هشدار است. اینکه حواست باشد! دوباره داری خودت را از دست می‌دهی. سیگار کشیدنم بسیار شده است. چند روز دیگر تولدم است و تنها چیزی که دلم می‌خواهد حضور میم در شهرم، پیش من است. با اینکه رویایی بیش نیست، اما برایم قشنگ است. حتی جرئت ندارم پیامش بدهم. می‌دانم کارم درست نیست. اگر واقعا او را جایگزین وی کرده باشم، از دست دادنش، سخت‌تر از سوگ از دست دادن وی است. 

این روزها هر پسر مو بلندی را می‌بینم، وی یادم می‌آید. امروز سر کار یکی تل زده بود و یک لحظه خشکم زد. انگار که وی کنارم است. 

صد و سی و چهارم

خیلی کلافه‌ام. احساس می‌کنم بدنم دارد بند بندش از هم جدا می‌شود. اما در عین حال رخوت جابه‌جای‌اش نشسته است. دلم می‌خواهد سرم را به دیوار بکوبم، با این‌که حتی حوصله ندارم از جای‌ام بلند شوم. حال عجیبی نیست، زیاد این حال را تجربه کرده‌ام. درون متلاطم، بیرون پر از رخوت. وی سه‌شنبه از ایران می‌رود. هنوز حرف‌های آخرم را نزده‌ام. نمی‌دانم چه چیزی باید بگویم. حالا هم که همه دوستانم می‌دانند. فکر می‌کنم که باید جایی باشیم تا بتوانم داد بزنم سرش، اما هر وقت تنها می‌شویم پشیمان می‌شوم از حرف زدن. می‌گویم من این همه سال گفتم و گفتم و گفتم و او نشنید. چه چیزی دوباره بگویم؟ دوباره همان حرف‌ها که می‌داند و در برابرش سکوت می‌کند می‌شود. چرا هنوز می‌خواهم از او مراقبت کنم؟ چرا با حرف‌هایم له‌اش نمی‌کنم؟ چرا دق دلی‌ام را سرش خالی نمی‌کنم؟ چرا دلم نمی‌آید مشت بزنم و بگویم چقدر عصبانی‌ام که حالا رها می‌شوم. درست است من هم دلم نمی‌خواست این زندگی را، اما من ترک شدم. من در شرایط سختی رها شدم و وی هنوز و مثل همیشه فقط سکوت می‌کند. سکوت می‌کند. سکوت می‌کند. سکوت می‌کند. سکوت می‌کند و خسته‌ام. 

صد و سی و سوم

وی را دیدم. خوب است. هنوز حال افسرده‌اش را دارد. هنوز مشکلات عمیقی را که با خودش و خانواده‌اش هست، دارد. خیلی خوشتیپ و جذاب شده است. کنار هم راحتیم. مثل دو دوست. دلم برایش واقعا تنگ شده بود. هنوز دوست داشتن برایم باقی است. اما عشق نیست. دوست داشتن دو تا دوست است. هنوز دوست دارم سر هر ماجرایی کنارش گریه کنم. نمی‌دانم بعد از اینکه هفته دیگه برود زندگی برای چه شکلی می‌شود. قطعا همه چیز تغییر می‌کند. الان دیگر همه می‌دانند. فقط مانده مهری که توی شناسنامه‌مان بخورد. باورم نمی‌شود همه چیز به اینجا ختم شد. من دلم زندگی ادامه‌دار و فرزندانی می‌خواست که تا آخر همراهمان باشند، اما حالا باید در آستانه 33 سالگی به فکر شروعی دوباره باشم. 

دوستی که در آن کشور دور باهم رفت و آمد داشتیم، پیام داده رفته است کالج. کالجی که تو حوزه تخصصی من کار می‌کند. حسودی‌ام شد. اگر من هم هفته دیگر با وی می‌رفتم شاید می‌توانستم در آن کالج آن درسی که دوست داشتم را بخوانم. آه از روزهای رفته...

صد و سی و یکم

یک هفته پایتخت بودم. فکر می‌کردم دوستان زیادی را ببینم، با آدم‌های زیادی حرف بزنم، خوش‌گذرانی زیادی داشته باشم اما آنطور که فکر می‌کردم نشد. تنها طای عزیزم را دیدم. بعد از دوسال که ندیده بودمش. یک ماه ایران است. هفته دیگر باز می‌رود؛ اما همین که توانستم کمی با او حرف بزنم و برایش گریه کنم آن هم از نزدیک، طوری که وسط هر حرفی در آغوشش بروم برایم یک دنیا ارزش داشت. طای عزیزم هم‌تای من است. آنقدر دوستش دارم که دوست دارم به هر چیز و هر کسی که باعث مهاجرت آدم‌ها می‌شود لعنت بفرستم. عجیب‌ترین بخش سفرم هم ندیدم میم بود. فرصت نداشت. پیام نداد و برایم این کارش ناامید کننده بود. 
وی را هم هنوز ندیده‌ام. آمد ایران، با دوستانمان رفت شمال، ویلایی که دوستش داشتم و دیگر مال من نیست. دیروز هم با پدر و مادرش رفتند مشهد. برایم کلوچه فومن از شمال آورده چون خیلی دوست دارم. انبه هم از کشور مشترک پیشینمان آورده و توی یخچال گذاشته. کفش قشنگی هم خریده. دیروز تا وارد خانه شدم و چمدانی را دیدم که پر از لباس‌هایی است که در آن کشور به امید برگشتن گذاشته بودم، گریه‌ام گرفت. چقدر سخت است. بدون وی میوه موردعلاقه‌مان را بخورم سخت است، بدون وی به آینده فکر بکنم سخت است. همه چیز درگیر عواطفی است که می‌آید و می‌رود. گریه‌هایی که گاهی می‌شویدشان و گاهی می‌شوردشان.

صد و سی‌ام

دیروز بعد از آنکه پست قبلی را نوشتم و داشتم به همه خبرهای خوش‌خوشانم را می‌دادم، وی زنگ زد. گفت صبح شنبه ایرانم! برای سه هفته می‌آیم و می‌خواهم با دوستانمان به شمال بروم، می‌آیی؟ من گیج آمدنش و دعوتش به سفرفقط گفتم نمی‌دانم. حالا تو بیا. گفت اصلا دلت می‌خواهد من را ببینی؟ گفتم ما هنوز رسما زن و شوهریم و من دلتنگ توام. گفت باشد، چیزی نمی‌خواهی برایت بخرم؟ و دیگر حرف‌هایش را نمی‌شنیدم و با یک بله و خیر ادامه دادم. بعد از آنکه قطع کرد دوباره حمله‌ی اضطرابی را تجربه کردم. شروع کردم به گریه کردن و نمی‌دانستم باید چه واکنشی داشته باشم. 

حالا باید چه رفتاری داشته باشم؟ می‌توانم بغلش کنم؟ می‌توانم ببوسمش؟ اصلا چطور وقتی می‌بینمش گریه نکنم؟ چطور باید باشم؟ چطور وقتی حضورش را حس می‌کنم زبان را کنترل کنم و نگویم بمان؟ به پدر و مادرم چه بگویم؟ او که نمی‌خواهد با آن‌ها دیدار کند. نکند مجبور شوم بروم خانه‌شان برای نمایش بازی کردن جلوی پدربزرگ و مادربزرگش؟ جلوی دوستانی که از ماجرا خبر ندارند باید چطور رفتار کنم؟ آه. چقدر همه چیز سخت است. چند روز خوشحالی و امید به آینده داری و یکهو درگیر اضطرابی می‌شوی که پر از ندانستن است. 

صد و بیست و ششم

حالم خوب نیست. گریه پشت گریه. سیگار پشت سیگار.  بی‌حوصلگی، کلافگی، اضطراب، حال خفگی، افکار نامربوط، ترس، احساس حقارت، مرگ‌اندیشی و و و جز احساسات و هیجانات و افکاری است که این روزها تجربه می‌کنم. وی منتظر ویزای کشور جدیدش است، من منتظر تمام شدن این رابطه و کنار آمدن با خودم هستم و خانواده‌ها با چشمان نگران می‌خواهند از ما مراقبت کنند. دیروز پدرم پیش پدر وی رفته بود. تعریف می‌کرد تا شروع کردم به حرف زدن، پدر وی گریه را شروع کرده است و دوباره گفته الف دختر من است و طاقت ندارم دردش را ببینم، بعد هم پدر من گریه‌اش گرفته و بین گریه‌هایشان کمی از خوبی‌های همدیگر گفته‌اند و خداحافظی کرده‌اند. من و وی پریروز کمی باهم تصویری حرف زدیم و بعدش افتادیم به گریه. وی گریه می‌کرد، من گریه می‌کردم. نمی‌فهمم. همه چیز خیلی سخت‌تر از آن است که فکر می‌کردم. دلم می‌خواهد تمام شود و من هوار بکشم که جدا شده‌ام. آقای دوست، خانم دوست، آقای فامیل، خانم فامیل من دیگر به کشوری که زندگی می‌کردم برنمی‌گردم، من دیگر با وی پیش شما نمی‌آیم. من دیگر از احوال وی خبر ندارم. من می‌خواهم زندگی جدیدی داشته باشم... به این سادگی نیست. نوع عجیبی از خودم را تجربه می‌کنم. تمرکزم به شدت پایین است، حرف‌هایم با آدم‌ها یادم می‌رود، انرژی‌ام خیلی کم است، با اینکه دارو می‌خورم چشمه اشکم جوشان است، یک بی‌احساسی و سکون عجیبی را گاهی حس می‌کنم. توانم برای شنیدن کم شده است و حتی حوصله خواندن و دیدن را هم ندارم. چقدر همه چیز سخت است. 

کاش می‌شد نعره می‌زدم و همه چیز از جانم بیرون می‌رفت و تمام می‌شد.