برای من همیشه اینکه پارتنر آدم تا کجا میتواند در مسائلی که مربوط به جسم ماست نظر بدهد، مسئله بوده است؛ اینکه او میتواند او معترض شود که چطور «باید» باشم یا نباشم. خط قرمزی که داشتم همین «باید» است. طرف مقابل میتواند به من پیشنهاد دهد که فلانطور باشی بهتر است، اما اگر اجبار باشد، به نظرم جای پذیرفتن هیچ پیشنهادی نیست. مثلا کسی که پارتنرش را مجبور میکند همیشه موی بلند داشته باشد، یا همیشه شیو کرده باشد و اگر نباشد به او شرم میدهد. اما مسئلۀ اصلی من آنجا نمود پیدا میکند که این «باید» را گم میکنم. تحت تاثیر آن آدم، به خاطر کمبودهای خودم، راضی به انجام کاری میشوم که دوست ندارم. گاهی هم در بازی قدرت و مقابله میافتم.
در سفر که بودم عکسی برای میم فرستادم که در آن رژ لبی قرمز-صورتیای زده بود که به نظرم قشنگ و متناسب با صورتم بود. میم پیام داد رنگ رژت را دوست ندارم. چند ثانیه روی حرفش ماندم. حرفهایی که در ذهنم میآمد که بزنم زیاد بود. مثل اینکه ربطی به تو ندارد، یا اتفاقا خیلی قشنگ است، یا دلم میخواهد، یا یا یا، اما چیزی که نوشتم این بود که چیش قشنگ نیست؟ گفت خیلی جیغ است. متعجبتر شدم. بعد اضافه کرد رنگش با کنتراست صورتت همخوانی ندارد. به نظر خودم داشت. تقریبا بیشتر آدمهایی که دربارۀ صورتم و آرایشم نظر میدهند، میگویند این رنگ به صورت من خیلی میآید. به میم گفتم. گفت از نظر من خوب نیست، آن رژی که برای عروسی زدی خوب است. گفتم آن رژ به خاطر آن همه آرایش خوب بود. گفت نمیدانم. چیز دیگری نگفتم. جمعه که همدیگر را دیدیم چون دم فرودگاه آمده بود دنبالم فرصت نکرده بودم آرایش کنم. تا نشستم توی ماشیناش شروع کردم به کرم زدن و بعد هم همان رژ را درآوردم. گفتم بزنم؟ گفت من دوست ندارم. هر طور میدانی. رژ ملایمتری زدم. بعد خودم را در آینه دیدم و برایم عجیب شد که چرا به خاطر او از آن چیزی که خوشم میآمد صرف نظر کردم. دیروز بهش گفتم. گفت رابطه صمیمانه همین است. در حرف من اجباری نبود، در انجام دادن تو هم اجباری نبود. اما ماجرا برای من اینجا تمام نمیشود. برای من این سوال میشود که چرا حرف «میم» را پذیرفتم؟ ازش پرسیدم و گفت سوال خوب و مهمی است، باید حتما دربارهاش حرف بزنیم.
برایم این سوالها مطرح است: برایاش چه اهمیتی دارد؟ مخصوصا در مدل رابطهای که ما داریم. احساس من نسبت به این رفتار و واکنش خودم چیست؟ چرا اینقدر به این موضوع حساس شدم؟
با اینکه زیر فشار زیادیام، اما دلم میخواهد کمی دربارۀ این روزها بنویسم. چیزی که تجربه میکنم جدید است. دیروز تولد میم بود و برایش تیشرتی از جاجرود خریدم. تا ساعت 9 شب منتظر ماندم ببینم حرفی میزند یا نه؟ دیدم نه پیامی داده نه زنگی زده. پیام دادم خانهای؟ گفت آره. گفتم چیزی برایت نیامده؟ گفت تو فرستاده بودی؟ گفتم پس کی فرستاده؟ پوشید و کلی عکس گرفت و خوشحالی کرد. اما من جور دیگری توی ذهنم تصویرسازی کرده بودم. اینکه او به دستش میرسد زنگ میزند و صدای قشنگش را با هیجانی ریز و لبخندی که از پشت تلفن میتوانم تصور کنم، میشنوم. خنگبازیاش نگذاشت تصویر توی ذهنم واقعی شود. خوشحال بودم برایش چیزی خریدم، واکنشش برایم خوشایند بود.
توی این چند هفته همه چیز حول روابط جن.سی میگذرد. تمام شرم من ریخته است و چنان درگیر بودن با او غرق شدن در حرفهایش هستم که برایم عجیب است. دیشب در حرفهایمان به میم گفتم که برای من این نوع ارتباط با تو خیلی جدید است. من همیشه دوست داشتم در سکس کنترل امور را داشته باشم و خیلی گاهی اوقات خسته و کلافه میشدم؛ اما الان با تو خودم را میدهم دست تو و این برایم عجیب است و لذتبخش. گفت: فکر نمیکنی این نشان دهندۀ یک رابطۀ سالم و امن باشد؟ گفتم چرا. گفت آرامش داری؟ گفتم زیاد. این آرامش برایم عجیب بود. اینکه بخواهم خودم را بسپارم به دست مردی عجیب بود. چقدر آدم در روابط مختلف، روندهای مختلفی را طی میکند. چقدر همه چیز برایم متفاوت شده است. چقدر از پوست خودم بیرون آمدهام. چقدر میتوانم بدون اینکه شرمگین بشوم از تمایلاتم حرف بزنم، چقدر میتواند رها باشم و لذتجویی کنم. چقدر با این لذتجوییام در صلحام.
چیز دیگری که برایم تازگی دارد، حرفهایی است که میم دربارۀ ظاهرم میزند. چند شب پیش عکسی از نیمۀ صورتم فرستادم و گفت«دارم دیوونه میشم از قشنگیت». باورم نمیشد. گفتم بهش. چیزهای دیگری هم در ادامه تعریف کردنهایش گفت. بعد گفت حق داری. میفهمم که باورش برایت سخت باشد. در رابطهای که قبلا بودی نمیدانسته که باید بگوید، نمیتوانسته که بگوید. او داشت همینطور از من تعریف میکرد و من همینطور کرور کرور اشک ریختم. او دلداریام میداد و من داشتم در خودم کنکاش میکردم که چرا باورم نمیشود. ازش پرسیدم چون الان تحریک شدهای از من تعریف میکنی؟ گفت چون زیبایی تحریک میشوم. باز برایم عجیب بود. باز باورش برایم سخت بود. مگر میشود کسی این چنین از من بگوید؟ چه بر سر من آمده؟ شبش یادم آمد که شاید خیلی موقعیتی که داریم به حرفهایش ربطی نداشته باشد. یاد آن شبی افتادم که سالها پیش وقتی از شهر من میخواست برگردد تهران، برایم شعری فرستاد در توصیف زیبایی چشمهایم. یادم که آمد کمی حرفهایش برایم پذیرش بیشتری داشت.