نمیدانم اینجا نوشتم یا نه، ولی از کارم استعفا دادم. هنوز کامل کار را تحویل ندادهام، کسی را جای خودم معرفی کردم و گفتم تا زمانی که فرد معرفی شده جا گیر شود، میمانم. امیدوارم تا آخر هفتۀ دیگر جاگیر شود و من از اول اردیبهشت کامل از کار جدا شده باشم. البته که کارفرما گفته به عنوان مشاور بمانم، اما هنوز نمیدانم مدل مالیای که برای مشاور میتوانم تعریف کنم چیست. حوصله هم ندارم فکر کنم. نمیدانم چرا اینقدر از درون پر از رخوتم.
چرا از کارم آمدم بیرون؟ چون سه چهار سال است برای تغییر فیلدم دارم درس میخوانم و کارهای دیگری میکنم، اما تا دوسال دیگر حداقل از فیلد جدید درآمدی نمیتوانم داشته باشم، اما نیاز است که برایش بخوانم و کارگاه شرکت کنم و کارورزی کنم. با کار تمام وقتی که من داشتم تقریبا هیچکدام از این فعالیتها را نمیتوانستم به درستی داشته باشم. و مهمتر اینکه این دو کارم از هم دورند. در مسیر هم نیستند و باید کم کم کار قبلی را کنار گذاشت تا بتوانم وارد فیلد جدید شوم.
به صورت پروژهای کارهایی دارم، آنها را پی بگیرم برای درآمدش. امیدوارم در طول کار فریلنسری دچار فرسایش و رخوت نشوم. مکان جدید را برای کار کردن رزرو کردهام که مثل این دوماه اخیر از خانه کار نکنم. چون در خانه کار کردن مساوی است با گریه و گریه و گریه. باید دوباره روانپزشکم صحبت کنم. خیلی وقت است میخواهم صحبت کنم، اما از زیرش در میروم. تمرکزم پایین است. کاراییام کم است و گریهها و غمهایم زیاد است. نیاز به تعادل دارم.
چقدر عجیب است. از روزمرگیها مینویسم و میخواهم بهتر شوم، کنار گوشمان هم خبر از جنگ و بستن پروازهاست. به چه امیدی پیش میروم؟ نمیدانم. دیشب دوستی از آن کشوری که زندگی میکردم پیام داد و چندسوال تخصصی توی حوزه کاریام پرسید. من هم با حوصله جوابش را دادم. بعد حسرت این را خوردم که اگر هنوز در آن کشور بودم، من هم مثل این دوستم آن دورۀ رایگان را که مربوط به فیلد جدیدم هست، میرفتم و چقدر شرایط برایم تغییر میکرد. پیش بردن زندگی بدون داشتن مراقب و مراقبت کردن از دیگری، برایم سخت است.
واقعن میفهمم. منم ازکارم با اینکه دهن پرکنه بیزارم ولی پولشو دوس دارم ،،،کاشکی اینقد راحت با دوتا اصرار همسر سابقتون پا نمیشدید بیاید ایران و با هر ضرب و زوری بود تو اون کشور میموندید. با نقشه شما رو فرستاد ایران
من حتی زندگی تو عمان رو ترجیح میدم ب ایران
هوم، منم پولش رو دوست دارم، اما حالا یکم کمتر با پروژههام میتونم پیش برم.
آره واقعا گاهی بهش فکر میکنم، اما واقعیت اینه که اینقدر اون موقع من حالم بد بود که اصلا تو خودم نمیدیدیم بمونم و خودم پیش برم.