یک هفته استراحت دادن به خودم هم تمام شد. امروز دوباره باید بنشینم زبان بخوانم، درسهایم را مرور کنم و کارهایی را که قول دادم انجام بدهم، انجام دهم. اما هنوز خلقم بالا نیامده و هیچ انگیزهای نه برای زبان خواندن و نه برای هیچ کار دیگری دارم. اضطراب اجازه نمیدهد سر کاری بروم. فقط جاهایی دوست دارم باشم که به چیزی فکر نکنم، کسی عملی از من نخواهد و به دردسر نیفتم. امروز ایران تعطیل است، پس تراپی من هم برگزار نمیشود. حتی دستم نمیرود به تراپیستم پیام بدهم یک روز جایگزین برایم بگذارد. غیر از نارسیسیتهای که برای نه شنیدن دارم، آن به زحمت افتادی دیگری هم پس ذهنم هست که مگر من چه ارزشی دارم که تراپیستم بخواهد به خاطر من برنامهاش را جابهجا کند.
از این که میدانم و نمیتوانم عملی انجام دهم، متنفرم.
یکی از پسرهای همکلاسی دیروز پیام داد که من خیلی دلم میخواهد با شما آشنا شوم. بیشتر باهم صحبت کنیم و سر مسائل درسی گپ بزنیم. گفت خیلی از خردورزی و آگاهی زیاد شما خوشم میآید و از این ناراحتم که چرا اینقدر دیر به شما پیام دادم. من هم گفتم اوکی. بعد از چند دقیقه گفت به نظرم ما خیلی مشترکات داریم و من خیلی با شما به صورت کلی موافقم. گفتم اما من نیستم. من از طرفداری شما از موضوع جذب و انگیزش اصلا حمایت نمیکنم و مخالف سرسختش هم هستم. گفت مهم نیست. سر اینها بحث میکنیم! از من 5 سالی بزرگتر است. بچه ده ساله دارد و از همسرش جدا شده. زیاد حرف میزند و به توسعه فردی و همه باید بهترین خود باشند و برویم با این اراجیف کون دنیا را پاره کنیم بسیار بسیار معتقد است. برایم جالب است. این الان چندمین نفری است که میخواهد با من به خاطر آگاهیهایم دربارهی رشته صحبت کند. مثل یک چالش میماند. الان آن شاگرد جذابیام که بقیه میخواهند از اطلاعاتش استفاده کنند. این پسره گفت من واقعا به شما حس خوبی دارم و از صحبت با شما ذوق زدهام. گفتم امیدوارم این حست پایدار باشد! گفتم که گاهی حوصله حرف زدن ندارم و گاهی هم به روش باشه تو خوبی پیش میروم. باز هم دلش میخواست و حرف بزند. حرف زد و شنیدم. از اینهاست که میخواهد بگوید حرفش درست است. توی کلاسها معمولا زیاد حرف میزند اما کم چیز میخواند. از طرفی مورد غضب بقیه هم هست. از اینها که با لهجه تهرانی و سلیس حرف زدن میخواهند کارشان را پیش ببرند و فکر میکنند با قانون جذب و قشنگ حرف زدن میتوانند آدمها را مجذوب خود کنند؛ اما بعد از مدتی همه را علیه خود میکنند. من هم گاهی سر کلاس از حرفهایش حرصم میگیرد. این آخریها هم سر حضوری و مجازی بودن با بچهها بحثش شد. حتی با چند از دخترهای گروه هم غیبتی پشت سرش کردم. اینکه یک دم حرف میزند و سخنپراکنی میکند.
این حرفها چه چیزی را برایم تداعی میکند؟ اینکه آدمها از محیط مجازی خیلی جذبم میشوند ولی در محیط واقعی قد و هیکل و قیافهام را که میبینند آخرین گزینهشان من میشوم. یاد آن پسری میافتم که سیزده سال پیش در وبلاگستان گفت من امروز ساعت 3 ظهر میروم فلان جا. چه کسی میآید؟ گفتم من. خیلی استقبل کرد. رفتم و تا وارد کافه شدم و کنارش نشستم یکهو مانند کسی که میخ در کونش رفته باشد از جا جهید و عذرخواهی کرد و گفت جایی کار دارد! باورم نمیشد. چطور اینقدر با بیملاحظگی آدمها میتوانند رفتار کنند؟ هرچند الان برایم خندهدار است اما ته این رفتارها برایم خراشی روی روان دارد که خودکمبینیام را بیش از پیش تقویت میکند.
حالا همه اینها را بگذارید کنار نگاه وی به من که از صحبت با من میترسد، من را چون دوستش داشتم انتخاب کرده است، و اوایل آشناییمان، آن زمان که طفلی بیش نبودیم در عین صداقت گفت، قیافهات مورد علاقهام نیست.
دیروز دوباره جلسه تراپیام پر از گریه بود. با اینکه اول جلسه به تراپیستم گفتم این هفته خیلی بهترم و غمم کمتر شده اما تا شروع به صحبت کردم غم مثل آوار روی سرم ریخت. یاد آن دوران افتادم که با مادر و پدر وی زندگی میکردیم. هفت ماهی که به یکی از بدترین دوران زندگی من تبدیل شد. والدینش آدمهای خوب و مهربان و همراهی هستند؛ اما آنقدر زندگیهایمان باهم متفاوت است که هر روز ماندن در آنجا برایم مثل شکنجه بود. هر روزی که از سرکار برمیگشتم سرم را میگذاشتم روی بالشت و فریاد میکشیدم. هیچ حریم خصوصی نداشتم و زندگی برایم زهرمار بود. از لحاظ روانی استیبل نبودم و غم و دردی که با خودم حمل میکردم بسیار بود؛ اما مجبور بودم جلوی بقیه با روی گشاده باشم و بخندم و بگویم به به چه زندگی خوبی دارم. چرا با خودم و روانم چنین کردم؟ دنبال چه چیزی بودم که میخواستم با چنین آسیبزدنی نقش زن همراه و همدل را بازی کنم؟ از خودم انتقام میگرفتم؟ برای چه چیزی یا چه کاری یا چه کسی اینطور روانم را سلاخی کردم؟ ترس از دوست نداشته شدن بود یا میخواستم به همه نشان بدهم من وی را از همه بیشتر دوست دارم؟ او اصلا مگر چنین دوست داشتنی را که بیرحمانه به جان خودت بیفتی دوست داشت؟ آدم سالم مگر چنین رفتاری را برمیتابد؟ حماقت حماقت حماقت. و ترسم از چیست؟ از اینکه الان هم درهمان چرخه فدا کردن خودم باشم. همان آسیب زدن به جسم و روانم برای اینکه وی دوستم داشته باشد یا شاید نشان دهم که من تنها کسی هستم که او را آنقدر دوست دارد که پای همه کار او هست.
دیشب وی میگفت میدانی چرا دوستت دارم؟ چون تو تنها کسی بودی که مرا دوست داشتی.
امروز بالاخره بعد از مدتها با تراپیستم حرف زدم. از این دو هفته تخمی برایش گفتهام و همینطور اشک ریختم. پیش این آدم خود واقعیام را میبینم که چطور به جان خودم افتادم و رها نمیکنم و همیشه در انتظار تایید دیگریام. هر قدمی که برمیدارم تهش برمیگردد به تایید دیگری. کاش این دیگری کمی دست از سرم برمیداشت تا میتوانستم از بودن با خودم لذت ببرم. چنین روحیهای داشتن عذاب الیمی است. هر قدمی که برمیدارید چشمتان میچرخد ببینید چه کسی دارد نگاه میکند. اگر آن دیگری متوجه شما باشد تایید و تحسین کند قدم بعدی را برمیدارید. من اینقدر ضعیف و ناتوانم در خودم بودن که برای نگه داشتن هرکسی باجها میدهم. اینکه متوجه این موضوع هستم خوشحالم میکند ولی اینکه هنوز نتوانستم بفهمم به شکل متفاوتی دیگری هم میشود زندگی کرد غمم میدهد. این یاد گرفتن و یاد گرفتن و یادگرفتن. کاش بتوانم زندگیای داشته باشم که به حد تعادل در آن «من» مهم هستم نه «دیگری».
فردا امتحان دارم ولی مثل مردهها نشستهام روبهروی لپ تاپ و دهانم قفل شده است. حال منگی دارم. انگار جان از بدنم در رفته و غمی بزرگ روی تنم نشسته است. احساس سنگینی دارم روی سر و صورتم. دلم میخواهد بخوابم و تا بی نهایت با هیچکسی صحبت نکنم. کاش میتوانستم ماجرای هفته پیش را برای کسی تعریف کنم. شاید باری از روی دوشم برداشته میشد. کاش محرک ساده بیرونی وجود داشت که آدم به حرکت واداشته میشد. چقدر زندگی کردن سخت است. تا به ثبات میرسی ماجرای تازهای شروع میشود و همه چیز در رنج اتفاق میافتد. هیچ محیط امنی همیشگی نیست و همهاش باید بیرون از دایره بازی کنیم. برای چنین زندگیای تلاش کردن گاهی به نظرم پوچ است. باشد، رنج را میپذیرم اما توان ادامه با این همه درد را ندارم. پذیرفتن یک چیز است به دوش کشیدنش یک چیز دیگر.
من از نوجوانی رشد نکردم. هنوز ماندهام در هویت یابی. نمیدانم کیستم و چه باید بکنم. من فقط غرقم در غم و اندوهم که بسیاری اوقات حتی نمیدانم چرا غمگینم یا اندوه دارم.
دوباره آن ور حسودم بیرون زده است. به شکل عجیبی به وی حسودی میکنم. از حرفهایی که میزند خشم میگیرم و دلم میخواهد در اولین فرصت خشم را با زبان بهش حالی کنم. وقتی میگوید فکر نمیکردم دوستی از آمریکای لاتین یا پاکستان یا چین داشته باشم اعصابم میریزد بهم. اولش خوشحالم که او خوشحال است اما بعدش جانم بالا میآید که من توی این خانه روی تخت افتادهام و فقط سرم در شبکههای مجازی است و او بیرون از این خانه دارد رشد میکند. چیزی تقصیر او نیست. همهاش به خودم برمیگردد اما آن بخشی از وجودم را که نمیتوانم کنترل کنم همهاش میرود سر حسادت و زخم زبان زدن و ریدن به زندگی. چند روز قبل که با میم حرف زدم گفت دو دستت را مشت کن و بهم فشار بده. چه اتفاقی میافتد؟ دردم گرفته بود. گفت حالا ببین روانت به چه روزی افتاده. داری همه چیز را چنان به خودت سفت و سخت میگیری که دردش به زودی منفجرت میکند. و همین هم شد. حالا این انفجار را سر وی میریزیم. تراپیستم که در تعطیلات نوروز است. با میم هم نمیخواهم حرف بزنم. وی هم که اصلا نمیتواند بشنود و حتی اگر بتواند خودم نمیخواهم. واقعا درماندهام. کلی دوست و رفیق هم در این مقاطع و با این دردهایی که من دارم و با روحیه محافظهکارانهام به درد نمیخورند. شدهام شبیه نوجوانهای 15 ساله. در برزخم. همهاش میخوابم. برعکس زمانی که ایران بودم و این یک سال اخیر خواب به اندازه داشتم، صبحها زود بیدار میشدم و بعد از مدتها توانسته بودم چند کیلو وزن کم کنم. حالا اینجا پر خوابم. نمیتوانم خوردنم را کنترل کنم و از این میترسم که از این همه نشستن و خوابیدن دوباره به آن درد عجیب کمر مبتلا شوم که با هر نفس کشیدنی انگار جانم از جسمم در میرفت.
چهار دیواری خانه مسخم میکند. ترس میاندازد در جانم و با دستهای سیاهش شانهها و پاهایم را محکم چسبیده که بیرون نزنم. من آدم تنها بودن در خانهام، آدم تنها بودن در محیط باز نیستم. چون از قضاوت دیگری میترسم. میدانم هیچکسی در این طرف دنیا تنها بودن من به تخمش نیست، اما اعتماد بنفس تنها بودن در بیرون را ندارم. حالا که دیگر پریود نیستم چه مرگیم است. دلم میخواهد از پنجره بیرون بپرم. گاهی دریا را که میبینم دلم میخواهد در سیاهیاش غرق شوم. خیلی وهمآلود است. خیلی.