اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

اِلف گمشده

اینجا از روزمرگی‌ها و اتفاقاتی می‌گویم که نوشتنش کمک به تحلیل کردنش می‌کند.

چهاردهم

دوباره آن ور حسودم بیرون زده است. به شکل عجیبی به وی حسودی می‌کنم. از حرف‌هایی که می‌زند خشم می‌گیرم و دلم می‌خواهد در اولین فرصت خشم را با زبان بهش حالی کنم. وقتی می‌گوید فکر نمی‌کردم دوستی از آمریکای لاتین یا پاکستان یا چین داشته باشم اعصابم می‌ریزد بهم. اولش خوشحالم که او خوشحال است اما بعدش جانم بالا می‌آید که من توی این خانه روی تخت افتاده‌ام و فقط سرم در شبکه‌های مجازی است و او بیرون از این خانه دارد رشد می‌کند. چیزی تقصیر او نیست. همه‌اش به خودم برمی‌گردد اما آن بخشی از وجودم را که نمی‌توانم کنترل کنم همه‌اش می‌رود سر حسادت و زخم زبان زدن و ریدن به زندگی. چند روز قبل که با میم حرف زدم گفت دو دستت را مشت کن و بهم فشار بده. چه اتفاقی می‌افتد؟ دردم گرفته بود. گفت حالا ببین روانت به چه روزی افتاده. داری همه چیز را چنان به خودت سفت و سخت می‌گیری که دردش به زودی منفجرت می‌کند. و همین هم شد. حالا این انفجار را سر وی می‌ریزیم. تراپیستم که در تعطیلات نوروز است. با میم هم نمی‌خواهم حرف بزنم. وی هم که اصلا نمی‌تواند بشنود و حتی اگر بتواند خودم نمی‌خواهم. واقعا درمانده‌ام. کلی دوست و رفیق هم در این مقاطع و با این دردهایی که من دارم و با روحیه محافظه‌کارانه‌ام به درد نمی‌خورند. شده‌ام شبیه نوجوان‌های 15 ساله. در برزخم. همه‌اش می‌خوابم. برعکس زمانی که ایران بودم و این یک سال اخیر خواب به اندازه داشتم، صبح‌ها زود بیدار می‌شدم و بعد از مدت‌ها توانسته بودم چند کیلو وزن کم کنم. حالا اینجا پر خوابم. نمی‌توانم خوردنم را کنترل کنم و از این می‌ترسم که از این همه نشستن و خوابیدن دوباره به آن درد عجیب کمر مبتلا شوم که با هر نفس کشیدنی انگار جانم از جسمم در می‌رفت.

چهار دیواری خانه مسخم می‌کند. ترس می‌اندازد در جانم و با دست‌های سیاهش شانه‌ها و پاهایم را محکم چسبیده که بیرون نزنم. من آدم تنها بودن در خانه‌ام، آدم تنها بودن در محیط باز نیستم. چون از قضاوت دیگری می‌ترسم. می‌دانم هیچکسی در این طرف دنیا تنها بودن من به تخمش نیست، اما اعتماد بنفس تنها بودن در بیرون را ندارم. حالا که دیگر پریود نیستم چه مرگیم است. دلم می‌خواهد از پنجره بیرون بپرم. گاهی دریا را که می‌بینم دلم می‌خواهد در سیاهی‌اش غرق شوم. خیلی وهم‌آلود است. خیلی. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد